بررسی اسناد پوریم شناسی پورپیرار ( قسمت بیستم

ناصر پورپيرار در شماره هاي 13 تا 15 مجموعه مقالات خود تحت عنوان " مدخلي بر ايران شناسي بدون دروغ  "  ضمن بررسي قلاع ( قلعه ها ) کهن موجود در سرزمين ايران تلاش وافری نموده تا با در کنار هم  گذاردن جملاتي پر از تناقض و تقابل، يکي  دیگر از اسناد به اصطلاح مهم !!! خود جهت اثبات ابعاد پوریم خیالی اش را به خوانندگان عرضه نماید.

"  در پي طلوع اسلام، زماني که بانگ بلند و آرام کننده ي اذان، اندک اندک سايه هاي ترس و خرافه را از محيط شرق ميانه و اطراف آن دور مي کرد، به تدريج و با ترديد و تعلل و تاخير، گروه هاي کوچکي از حوالي و همسايگان، پس از ۱۲ قرن سکوت، به خاک خالي مانده و به ظاهر نفرين زده ي ايران، از چهار سو کوچ کرده اند و آن يهوديان لجوج ايستاده در برابر پيامبر نيز، که با غيظ تمام، شاهد پيروزي و پذيرش اسلام، از سوي مردم ممتاز خطه ي ما و باز سازي و تجديد حيات شرق ميانه، در روشني تابناک قرآن بودند، در زمره ي نخستين گروههايي قرار گرفتند که بار ديگر به ايران خزيدند و با راه نمايي تورات و خاطرات خاخام ها، به تبعيدگاه ها و مکان هاي استقرار پيشين، در شمال و جنوب و شرق و غرب و مرکز اين سرزمين گسيل شدند و قلاع و پايگاه هاي جديد خود را بنا کرده و بالا بردند. قومي که به پيشينه ي اين اقليم و شقاوتي که عليه آن انجام شده بود، آگاهي کامل داشتند . "  ( ناصر پورپيرار -  ايران شناسی بدون دروغ 13 مورخ بيستم آذر 85 )

 نکات اصلی سخن فوق بدین قرار است :

1-    پس از طلوع اسلام گروه هايي کوچک از چهارسو به درون سرزمين ايران مهاجرت نمودند.

2-    يهوديان در زمره نخستين گروه هايي بودند که به ايران مهاجرت نمودند.

3-    يهوديان با راهنمايي گرفتن از تورات و خاطرات خاخام ها به محل هاي پيشين استقرار خود در چهارسوي ايران گسيل شدند.

4-    آنان در محل هاي مذکور قلعه ها ( قلاع ) و پايگاه هاي جديد خود را بنا کردند.

5-    آنان از تاريخ سرزمين ايران و شقاوتي ( کشتار پوريم ) که عليه آن انجام داده بودند ، آگاهي کامل داشتند.

و اما وی در کمال ناباوری در پاراگرافهای بعد مطالبی اظهار می دارد که يا منتج از گرفتار شدن ناگهانی وی به عارضه فراموش کاري که مشکل هميشگی تمامی گزافه گويان لاطائلات باف است می باشد و يا ناشی از عدم  شناخت کامل  او نسبت به لزوم انسجام در مقدمه ، ميانه و موخره  يک مقاله تحقيقی .

 وی در تناقضي آشکار، ضمن طرح چنين پرسش به قول خودش تاريخي بزرگي !!! که :

چرا و از چه باب تجمع هاي زيستي ( مردمان مهاجر غير يهود بی اطلاع از پوريم ) در سراسر  ايران از نخستين قرون اسلامي در قلعه ها پناه گرفتند ؟ !!! 

به کل از خاطر مبارک می برد که در چند سطر بالاتر از همين مقاله، يهوديان را بعنوان نخستين گروه مهاجران به سرزمين ايران ( پس از طلوع اسلام ) معرفی نموده که با راهنمايی تورات و خاطرات خاخام ها !!! در قلاعی که در سراسر ايران ايجاد کردند سکونت گزيدند.

 " در اين جا مضمون پرسش تاريخي بزرگ  و بروز کرده، چنين است که از چه باب در سراسر ايران و از نخستين قرون اسلامي، صرف نظر از محيط و شرايط و امکانات جغرافيايي، تجمع هاي زيستي را پناه گرفته در قلاع و بر بلندي هاي دشوارگذر و براي غريبه ها، دور از دسترس مي يابيم و انتخاب چنين شيوه ي نامعمول اسکان، از سوي مهاجران، که بي شک  در  سراسر  جهان  مشابهي  ندارد  و دشواري توسل و تدارک آن بر کسي پوشيده نيست، بر مبناي چه الزام و نياز و ضرورتي پيش آمده است؟  "  ( ناصر پورپيرار - همان مقاله )

وی از يک سو آنهم در يک مقاله واحد مدعي مي گردد يهوديان لجوج بدليل غيظ و عداوت با پيامبر اسلام و  طبق راهنمايي هاي تورات و خاطرات خاخام ها  به ايران مهاجرت کرده و در سراسر اين خاک دست به بنا نمودن قلعه هايي براي سکونت زدند و از طرف ديگر ادعا مي کند مهاجريني که با شنيدن نداي اسلام متوجه خرافه بودن عقايدي همچون نفرين زده بودن سرزمين ايران گرديده بودند!!! فارغ البال به سوي اين سرزمين همسايه روانه گرديدند.

دوگانگی موجود در سخن پورپيرار  از اینجا شروع می شود که اظهار می دارد این مهاجرین مورد خطاب قرار گرفته قرآن که  خرافه متداول مبنی بر نفرین زده بودن سرزمین ایران را به دور افکنده بودند، در بدو ورود و با ديدن انبوه خرابي هاي مانده بر زمين از ترس جان خود به کوه ها و ارتفاعات گریختند و در آنجا قلعه هایی مستحکم برای حفظ جان خود ساختند.

  سئوال اینست که آیا  تاثیر ندای خرافه زدای اسلام در اینان تا این حد سطحی  بوده است که ظرف مدت اندکی دوباره دچار خرافه زدگی گردیده و از بيم جان !!!  خود در قلعه ها پناه گرفته اند!!!  قلعه هايي که طبق قول خود جناب پورپيرار چند روز يا ماه قبل تر مملو از يهودياني شده بود که  خود مسبب انبوه خرابي هاي مذکور  بوده اند!!!!

علاوه بر این زندگی در ارتفاعات بلند چه تناسب عقلانی می تواند با روحیات  زیست محیطی شترسواران صحراگرد داشتته باشد؟ آیا بهتر نبود  آنان بعد از دیدن انبوه خرابی ها ، بارو بندیل خود  را بربسته و به سرزمین مادری خویش رجعت می نمودند تا در مکانی امن تر و متناسبتر با روحیات خود زندگی نمایند؟

مهمتر اینکه چرا تاکنون هیچ اثر اسلامی که نشان دهنده  زیست این مومنین در قلعه های مذکور باشد یافت نشده است؟

آیا آنان به مسجد و حمام و ... نیاز نداشتند؟

چرا  کوچکترین اثری از چنین ابنیه ای در درون و یا کنار این قلاع بچشم نمی خورد؟

 عجب حکايت خنده داری شد اين مقاله استاد بزرگ تاريخشناسی بدون دروغ  ما !!!

 " آن ها ( مهاجرين غير يهود ) ، چنان که اغلب در اين قلعه ها به بقايا و لوازم آن بر مي خوريم، زحمت حفر چاه آب در صخره و سنگ و تدارک چاله هايي براي ذخيره و جمع آوري آب باران را بر خود هموار کرده اند، اما کنار چشمه و يا رودخانه ي نزديک به قلعه را براي اسکان خويش مناسب نديده اند!؟ و چون نمي توان از نظر تاريخي، دليل و بهانه اي براي اين عزلت گزيني مدافعانه يافت، پس بايد پذيرفت که انبوه خرابي هاي مانده بر زمين، که هنوز داستان واضح وسعت تخريب و کشتار پوريم را باز مي گفت، در ذهن وارد شونده اي که پيشينه و تاريخ اين سرزمين را نمي دانست، از آغاز ذهنيت حضور در حوزه اي نا امن را تلقين مي کرد و به ايجاد تدارکاتي براي دفاع بر مي انگيخت " . ( ناصر پورپيرار - همان مقاله )

پورپيرار وقتي انتخاب قلعه ها توسط تجمع هاي انساني تازه کوچ کرده به ايران را فقط و فقط بخاطر شرايط مطمئن تر جغرافيايی آنها  از نظر فراهم سازي امکانات دفاع از جان خويش مي خواند. لذا طبعا" مقصود وي از اين گروه از مهاجرين، هرگز نمي تواند يهوديان مهاجر باشد. زيرا آنان که به قول پورپيرار آگاهي کاملي از پيشينه و تاريخ اين سرزمين داشتند، هيچ دليلي نداشت از ترس آنچه کاملا نسبت به آن آگاهي دارند و  به اصطلاح کرده خودشان مي باشد به قلعه ها پناه ببرند. پس خيلي روشن است که منظور او کدام مهاجرين هستند.

 آن چه در نگاه نخست مورخ را دچار حيرت مي کند، رو به رو شدن با اين نمونه ي حيرت انگيز و بي قرينه است که تجمع هاي تازه ي انساني کوچ کرده به ايران، خلاف عرف و طينت، به انديشه ي بار اندازي و توقف در محيطي با وفور خدمات طبيعي، چون چشمه و رود و علفزار و دشت هاي باز قابل کشت و گله داري و شکار نبوده اند، بل به عکس، با صرف نظر کردن عمدي و آشکار از اين گونه مواهب و مايه هاي طبيعي، که در غالب موارد به وفور در فاصله اي نه چندان دور، دسترسي به آن ها ميسر بوده، از همان بدو ورود، چنان که معماري اين قلاع بيان مي کند، بيش و پيش از همه در صدد ايجاد شرايط و امکانات به تر و مطمئن تري براي دفاع از جان خويش بوده اند؟ " ( ناصر پورپیرار – همان مقاله )

 

" آن ها، چنان که اغلب در اين قلعه ها به بقايا و لوازم آن بر مي خوريم، زحمت حفر چاه آب در صخره و سنگ و تدارک چاله هايي براي ذخيره و جمع آوري آب باران را بر خود هموار کرده اند، اما کنار چشمه و يا رودخانه ي نزديک به قلعه را براي اسکان خويش مناسب نديده اند!؟ و چون نمي توان از نظر تاريخي، دليل و بهانه اي براي اين عزلت گزيني مدافعانه يافت، پس بايد پذيرفت که انبوه خرابي هاي مانده بر زمين، که هنوز داستان واضح وسعت تخريب و کشتار پوريم را باز مي گفت، در ذهن وارد شونده اي که پيشينه و تاريخ اين سرزمين را نمي دانست، از آغاز ذهنيت حضور در حوزه اي نا امن را تلقين مي کرد و به ايجاد تدارکاتي براي دفاع بر مي انگيخت. " ( ناصر پورپيرار -  همان مقاله )

با يک تجزيه و تحليل ساده اين سخن  پورپيرار که به فاصله چند سطر بعد از ادعاهاي قبلي وي در همين مقاله آورده شده است، با ادعاهاي متناقضي روبرو مي گردیم :

1-    تجمع هاي تازه انساني کوچ کرده به ايران ( مهاجرين ) کساني بودند که بر خلاف عرف و طينت  بجاي سکني گزيني در کنار چشمه و رود و علفزار  به بلندي ها پناه بردند و به ساخت قلاع پرداختند. ( به راستی  چرا و بر طبق چه منطقی چنین سختی به خود روا داشتند؟!! آیا آنان به فکر آب آشامیدنی خود و دام هایشان، علوفه دام ها و خوراک طیور، کشت و زرع، شکار و ... نبودند؟!!!

اصولا مهاجرت انسان برای رسیدن به شرایط بهتر است یا بدتر؟ آنهم مهاجرتی در چندین و جند قرن پیش که داوطلبانه صورت گرفته است؟!! )

2-     آنان اينکار را بدين خاطر انجام دادند که موقع ورود به ايران با انبوه خرابي ها روبرو شدند و ترس  وحشت سراپايشان را فرا گرفت.

3-    لذا براي حفظ جان خود شيوه  عزلت مدافعانه !!! برگزيدند و در ارتفاعات کوه ها و ... قلعه سازي نمودند.( چه ضرورتی داشت برای حفظ جان خود به قلعه ها و نوک کوه ها پناه ببرند و  تشنگی و گرسنگی بکشند؟!! خوب بهتر این نبود از همان راهی که آمده اند به سرزمین اصلی خود برگردند ؟!!!)

4-    مهاجرين ( وارد شوندگان ) هيچگونه شناختي از پيشينه و تاريخ اين سرزمين ( ايران ) نداشتند.

5-    آنان فقط و فقط بدين خاطر به قلاع پناه بردند که در همان بدو ورود به ايران  با انبوه خرابه هايي روبرو شدند  که از آغاز ذهنيت حضور در حوزه اي نا امن را به آنان تلقين مي نمود. ( زندگی   مهاجران در یک حوزه ناامن و در شرایط سخت جغرافیایی کوه ها و پرتگاه ها !!!! بدون هیچگونه اجبار و زوری مبنی بر ترک سرزمین مادری؟!! اینهم یکی دیگر از شاهکارهای تاریخ شناسی پورپیرار است )

 بله تاريخ شناس شهير !!! ما  طي يک مقاله ، به مصداق ضرب المثل معروف هر لحظه به رنگي بت عيار درآيد، به يکباره يهودياني را که بعنوان نخستين گروه مهاجرين به ايران پس از ظهور اسلام، بنا کننده  قلاع ( قلعه ها ) تحت راهنمايي تورات و خاخام ها معرفي نموده بود پاک از ياد برده  و مهاجرين ديگری که هيچ ارتباطی با يهود و يهوديت نداشته اند را بنا کننده و استفاده کننده از اين قلاع آنهم از روي يک وهم که در بدو ورود به آنان دست داده بود مي داند؟!!!

 جالب تر از اينها بحث طلسم شکني ورود به سرزمين به قول پورپيرار خالي از سکنه مانده ايران پس از پوريم است .  وي  يکبار يهوديان را شکننده طلسم مهاجرت به ايران پوريم زده !!! مي خواند و می نويسد :

 چهارشنبه 22 آذر1385 ساعت: 22:23 توسط:ناصر پورپيرار

دوستان احرار. در انتهاي يادداشت پيش نوشتم که حوصله کنيد تا به اتفاق به ديدار عجايب ديگري از تاريخ بدون دروغ ايران ورود کنيم، …….  در باب تجمع هاي بزرگ قلاع توجه مي دهم که اين گرد هم آيي ها را بيش تر در نقاطي مشاهده مي کنيم که محل اجتماع پيشين يهوديان در قبل از پوريم بوده است: در البرز مرکزي، دماوند و فيروز کوه و در نيشابور و شاهرود و سمنان و ديگر نقاط. اين نشانه ي روشني است که توجه دهم طلسم بازگشت به ايران و عمدتا براي مقابله ي محلي و ايجاد پايگاه ناکام مانده ي تازه اي عليه پيشرفت هاي اسلام را نيز ، يهوديان شکسته اند.

 و بار ديگر مي فرمايند اين فضاي ناشی از  ظهور دين اسلام در منطقه ي ما بوده که  طلسم بازگشت به ايران را شکسته است!!!!

پس با به ترين و محکم ترين دليل سرکوب و ويراني و کشتار سراسري بي حساب، در ماجراي پليد پوريم مواجهيم، چندان که پس از دوازده قرن، هنوز چنان آثار آشکار و قابل ديداري بر زمين باقي داشته، که ريسک ورود به حوزه ي آن را با تدارک شرايط دفاع دائم توام کرده است و اين همان رمز خالي ماندن دراز مدت اين سرزمين از انسان و عدم علاقه به مهاجرت پيش از اسلام به حوزه اي است، که تنها ظهور فضاي اسلامي در منطقه ي ما ، طلسم آن را شکست و گشود   ( ايران شناسي بدون دروغ 13 مورخ بيستم آذر 85 )

 

 

جايگاه پيامبر اسلام در اشعار مولوي

بررسی اسناد پوریم شناسی پورپیرار ( قسمت نوزدهم)

هر نویسنده سبک و سیاقی ویژه  برای رساندن پیام خود بر می گزیند و  همواره می کوشد از آن پیروی نماید. در این بین سبک و سیاق ناصر پورپیرارتاکنون چیزی جز غوغاسالاری عوام فریبانه توام با کاربرد ادبیاتی خارج از نزاکت پیرامون هر آنچه قصد تخطئه آنرا دارد نبوده است. برای آشنایی بیشتر خوانندگان محترم با این سبک و سیاق مخصوص توجه آنان را به متن یکی دیگر از پیامهای ایشان جلب می کنم.

سه شنبه 26 دی 1385 ساعت: 22:45

توسط: ناصر پورپیرار

آقای حسین. در این جا صحبت از جعل و دروغ و نمایشی از اهداف جاعلین و دروغ سازان در جریان است…………مسلما تخدیر ملتی با منظومه ها و غزلیات بند تنبانی و ضعیف حاصل نمی شده،………. به همین سیاق است آثار مولانا که باز هم به دوران پس از صفویه ساخته اند و غیره و غیره. آیا نمی بینید که چه غوغایی در موضوع مولانا شناسی در سراسر جهان به راه انداخته اند و آیا خبر ندارید که محبوب مولانا، در کلیات او به جای اسماعیل و محمد، غالبا موسی و اسحاق است؟!


 ناصر پورپیرار در حالی  محبوب مولانا را به جای اسماعیل و محمد (ص ) ، غالبا  موسی  و اسحق می خواند !!!  که مولانا به وضوح در مثنوي معنوي، پيامبر را عصاره تمام پيامبران معرفي کرده و در خصوص ایشان مي فرماید:

نام احمد نام جمله انبياست

چونکه صد آمد نود هم پيش ماست


چگونه ممکن است محبوب مولانا، حضرت محمد نباشد ولی  وی ایشان را همان پیامبر خاتم  وعده شده الهی در ادیان پیشین برشمرده  و چنین بسراید  :


مصطفي را وعده کرد الطاف ِ حق

 گر بميري تو نميرد اين سبق


مولانایی که  همچون یک شیفته واقعی اسلام و پیامبر، دست خدا را دافع هرگونه تحریف کتاب آسمانی محمد بر می شمرد و می سراید :

ما کتاب و معجزت را حافظيم

بيش و کم کن را ز قران دافعيم


کسی که با اعتقاد و ایمان کامل ، محمد ( ص )  را آخرین  رسول  خدا و  دین او را دینی همیشه جاوید معرفی می کند :


تا قيامت باقيش داريم ما

 تو مترس از نسخ دين اي مصطفا


 اندیشمندی که، رسول خدا را نه بزعم عصر جاهلت عرب شاعری افسونگر ،بلکه هم خرقه حضرت موسی ( ع) و نور  صادقی نازل شده از عرش کبریا بر می شمرد و می گوید :

اي رسول ما تو جادو نيستي

 صادقي هم خرقه ی موسيستي


 کسی که  کتاب قرآن را همچون عصای موسی ،  معجزه ای  بر می شمرد که سرانجام طومار کفر را در هم می کشد :


هست قرآن مر تورا همچون عصا

کفر را در ميکشد چون اژدها


مولوی نه تنها به پیامبر اسلام بلکه به جانشین او علی علیه السلام،  نیز خاضعانه عشق  می ورزد :

مرحبا یا مجتبی یا مرتضی
ان تغب جاء القضا ضاق الفضا
انت مولی القوم من لا یشتهی
قدردی، کلا لئن لم ینتهی.

درفرازی از دفتر دوم مثنوی،  مولوی با ذکر نام «ذوالفقار» اشارتی به علی علیه السلام دارد. «ذوالفقار» شمشیر پیغمبر بود که به علی علیه السلام بخشید و با شجاعت و دلاوری مترادف گشت:

زان نماید ذوالفقاری حربه‏ای
زان نماید شیر نر چون گربه‏ای

یکی دیگر از رشادت‏های حضرت علی علیه السلام که مورد توجه مولوی قرار گرفته، واقعه جنگ خیبر و کندن در قلعه
خیبر است. هنگام محاصره خیبر،  آبادی یهودی‏نشینی که در سال هفتم هجری قمری (628 م) مورد حمله قرار گرفت ، علی علیه السلام در قلعه را بر کند و آن را سپر ساخت.

مولوی در قلعه خیبر را تمثیلی از نفس دانسته که تنها یک انسان کامل همچون حضرت علی علیه السلام توان کندن آن را داراست:

یا تبر بر گیر و مردانه بزن
تو علی‏وار این در خیبر بکن
بعد از آن هر صورتی را بشکنی
همچو حیدر باب خیبر برکنی

در ادب فارسی، بارها به ماجرای سر در چاه فرو بردن و ناله کردن آن حضرت اشاره شده است. در این‏باره در مثنوی آمده است:


چون بخواهم کز سرت آهی کنم
چون علی سر در فرو چاهی کنم
نیست وقت مشورت، هین راه کن
چون علی تو آه اندر چاه کن.

مصراع دوم این بیت اشارت است‏ به این خبر که علی علیه السلام سری را که پیامبر صلی الله علیه وآله به او سپرده و فرموده بود که نباید آن را بر کسی بگشاید، در گوش چاه خواند. «تفصیل جالبی آن هم از قول مولانا در مناقب العارفین [شمس‏الدین احمد ] افلاکی آمده است.

 


از نکات جالب توجه در مثنوی، سخنان و فرموده‏های پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله درباره امام علی علیه السلام است که مولوی به برخی از آن‏ها پرداخته است :

در حدیثی از پیغمبر صلی الله علیه وآله درباره علم حضرت علی علیه السلام آمده است: «انا مدینة العلم و علی بابها فمن اراد العلم فلیات الباب‏.

در این ‏باره، در دفتر اول مثنوی چنین آمده است:

چون تو بابی آن مدینه علم را
چون شعاعی آفتاب حلم را
باز باش ای باب بر جویای باب
تا رسند از تو قشور اندر لباب.


در یکی دیگر از سخنان معروف حضرت رسول صلی الله علیه وآله درباره امام علی علیه السلام آمده است: «من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه‏» .

این سخن را پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در هنگام بازگشت از« حجه‏الوداع‏» در منطقه‏ای به نام «غدیر خم‏» در مورد علی علیه السلام خطاب به مردم فرمود و ایشان را به عنوان جانشین و وصی خود انتخاب کرد.

مولوی در این‏باره در دفتر ششم مثنوی می‏گوید:

زین سبب پیغمبر با اجتهاد
نام خود و آن علی «مولا» نهاد
گفت: هرکو را منم مولا و دوست
ابن عم من علی مولای اوستکیست مولا آن که آزادت کند
بند رقیت زپایت‏برکند
چون به آزادی نبوت هادی است
مؤمنان را ز انبیا ، آزادی است.

مولوی در مثنوی، در مواردی با استناد به احادیث‏حضرت علی علیه السلام اشعار فراوانی سروده که نمونه‏ای از آن‏ها عبارت است از :

گفت پیغمبر: قناعت چیست گنج

گنجی را تو وا نمی‏دانی زرنج


که مضمون آن در کلمات قصار حضرت آمده است: «القناعة مال لا ینفد » یعنی : قناعت مالی است که پایان نیابد.


مؤمن از «ینظر بنورالله‏» نبود

عیب مؤمن را به مؤمن چون نمود؟


اشاره‏ای است‏به این سخن مولا علی علیه السلام که «اتقوا ظنون المؤمنین فان الله تعالی جعل الحق علی السنتهم‏»  یعنی : از گمان مردم با ایمان بپرهیزید که خدا حق را بر زبان آن‏ها نهاده است.

جمله گفتند: ای حکیم با خبر!

الحذر دع لیس یغنی عن قدر

سخن مزبور  مربوط به این روایت است: «تذکر قبل الورود الصدر، والحذر لا یغنی من القدر و الصبر من اسباب الظفر»  یعنی :  پیش از واردشدن خروج را به یاد آور، و دوری کن از چیزی که سرنوشت را بی‏نیاز نمی‏کند، و صبر از عوامل پیروزی است.


مردم نفس از درونم در کمین

از همه مردم بتر در مکرو کین

 


که اشاره به روایت ذیل از آن حضرت است: «لا عدوا عدی علی المرء من نفسه‏»  یعنی :  برای آدمی هیچ دشمنی دشمن‏تر از نفس خودش نیست

در حدیثی از نبی‏اکرم صلی الله علیه وآله آمده است که «هیچ منافقی دوستدار علی و هیچ مؤمنی دشمن علی نیست‏» . مولوی این مقصود پراحساس را به زبان خود باز می‏گوید و علی علیه السلام را چنین می‏ستاید: «علی ترازوی منصف مطلق است که هر کسی در آن ترازو بر حسب طینت و فطرت خود، سبک و سنگین می‏شود و بها می‏یابد»


تو ترازوی احد خو بوده‏ای
بل زبانه هر ترازو بوده‏ای
تو تبار و اصل و خویشم بوده‏ای
تو فروغ شمع کیشم بوده‏ای


مولوی در دفتر سوم مثنوی اشارتی به سخنان منسوب به علی علیه السلام دارد که در بیتی سخنی از ایشان را کلمه به کلمه به عربی نقل کرده است.

 


گفت‏حق است این ولی، ای سیبویه
اتق من شر من احسنت الیه‏


(از شر کسی که به او نیکی کرده‏ای، بپرهیز )


امام علی علیه السلام یکی از ده صحابه‏ای بود که پیامبر صلی الله علیه وآله در حیات خود، به ایشان مژده بهشت داد.


پس ز ده یار مبشر آمدی
همچو زر ده دهی خالص شدی

در کلام مولای متقیان از رسول خدا صلی الله علیه وآله است که فرمود: «ان الجنة حفت‏بالمکاره و ان النار حفت‏بالشهوات‏» گرداگرد بهشت را دشواری‏ها فرا گرفته است و گرداگرد دوزخ را هوس‏های دنیا

مولوی در این خصوص می سراید :


حفت الجنة بمکروهاتنا
حفت النیران من شهواتنا

این سخن از این کلام امیرمؤمنان گرفته شده است: «کما تعرف او انی الفخار بامتحانها باصواتها فیعلم الصحیح منها من المکسور کذلک یمتحن الانسان بمنطقه فیعرف ما عنده‏»  یعنی :  همان‏گونه که ظرف‏های سفالین را می‏آزمایند تا سالم را از شکسته بازشناسند، گوهر آدمی نیز توسط گفتارش شناخته می‏شود. در این خصوص مولوی می سراید :

چون سفالین کوزه‏ها را می‏خری
امتحانی می‏کنی ای مشتری
می‏زنی دستی بر آن کوزه چرا؟
تاشناسی از طنین اشکسته را

در نهج‏البلاغه چنین آمده است: «منهومان لا یشبعان » یعنی: طالب علم و طالب دنیادو آزمندند که سیر نشوند: آن‏که علم آموزد و آن‏که مال اندوزد

کان رسول حق بگفت اندر میان
این‏که منهومان هما لا یشبعان
طالب الدنیا و توفیراتها
طالب العلم و تدبیراتها

علاوه بر اینها  بد نیست از اشارات عرفانى متعدد مولانا در خصوص واقعه‏كربلا هم سخنی گفته شود تا شما هر چه بیشتر با عمق جهالت پورپیرار در خصوص اشعار مولانا آگاه شوید.

مولانا در غزلی با لطافت هرچه تمامتر در خصوص واقعه  کربلا سخن‏سرائى نموده و دریغ واندوه و آلام خود را رنگى عارفانه داده و مى‏گوید:

 

كجائید اى شهیدان خدائى

 بلاجویان دشت كربلائى

 كجائید اى سبكروحان عاشق

 پرنده تر زمرغان هوائى

 كجائید اى شهان آسمانى

 بدانسته فلك را در گشائى

 كجائید اى ز جان وجان رهیده

 كسى مر عقل را گوید: كجائى؟

 كجائید، اى در زندان شكسته

بداده وامداران را رهائى

كجائید اى در مخزن‏گشاده

كجائید اى نواى بى‏نوائى

 

مولوى در دفتر پنجم‏ مثنوى خود درباره ابتداى خلقت جسم آدم(ع) و وقتى كه به فرستادن اسرافیل رسیده،این ابیات را هم سروده است:

 

در دمى از صور یك بانك عظیم

پرشود محشر خلائق را رمیم

در دمى در صور گوئى‏الصلا

بر جهیداى كشتگان كربلا 

اى هلاكت دیدگان از تیغ مرگ

بر زنید از خاك، سر شاخ وبرگ

 حال انصاف دهید که آیا سزاست اینهمه شور و شوق شاعری را در خصوص تکریم  بی مانند پیامبر اسلام و اهل بیتش نادیده گرفت وبی پروا به وی تهمت عدم حب به ایشان در قیاس با اسحق و ... زد ؟!!

آیا این شواهد روشن و بدیع بازگو گر این حقیقت نیست که ناصر پورپیرار بر خلاف تبلیغات عوامفریبانه اش نه به اتکای تحقیق و تفحص عالمانه بلکه به ضرب های و هوی نابخردانه درصدد افکندن نقاب سیاه دروغ بر سیمای واقعی تاریخ این سرزمین است ؟