بررسی اسناد پوریم شناسی پورپیرار ( قسمت 10

ناصر پورپیرار در صد و بیست و سومین قسمت از سریال تراوشات تخیل خود پیرامون تاریخ ایران  سعی نموده همچون همیشه ضمن طرح یک سئوال عوامانه بلافاصله به نتیجه گیری عالمانه پرداخته و  این بار نسخه وجود شهری به نام اصفهان را تا پیش از دوره صفویه با حاذقی تام !!! پیچانده و  سند ارزنده دیگری به مجموعه اسناد بی بدیل !!! خود پیرامون اثبات پوریم یهود نوشته بیافزاید. بخوانید:

اگر به زمان شاه عباس برای عبور مردم دو سوی زاینده رود، چند پل ماندگار و مقاوم در برابر سیل های بهاری آن مسیل عریض لازم شده، پس یکی جواب دهد که مردم دو طرف زاینده رود در دوران پیش از صفویه چه گونه از آن پهن آبه ی عمیق عبور می کرده اند؟!! و از آن که همین سئوال مختصر موجب ابطال حضور و وجود شهری به نام اصفهان در عهد پیش از صفویه می شود، آن گاه نان خوران تاریخ نویسی معمول، در جای پاسخ نویسی، ناسزا ردیف می کنند.( ناصر پورپیرار- ایران شناسی بدون دروغ 123)

 بمصداق ضرب المثل معروف "خود گویی و خود خندی، عجب مرد هنرمندی "  وی  ابتدا  سئوالی طرح نموده و سپس خود پاسخ دلخواه را به آن داده و در پایان  سرمست از اینهمه هنر و هنرورزی  شروع کرده به کف زدن و هورا کشیدن برای خود .  

البته  وی به مانند هر آشپز  کهنه کاری برای خوشمزگی هر چه بیشتر آش شله قلمکار خود چاشنی لازم را هم به آن افزوده است و  برای رودخانه ای که در اغلب اوقات سال آب آن به سر زانو هم نمی رسد صفت عمیق  !!!! بکار برده است.  

شواهد و ادله بسیاری مبنی بر سابقه تاریخی شهر اصفهان وجود دارد که در ذیل به پاره ای از آنان اشاره می گردد. ولی آنچه لازم تر است تانی بیشتر همه خردورزان عالم در خصوص  مبانی قانون  من درآوردی  پورپیرار پیرامون اثبات وجود یا عدم وجود یک شهر بواسطه مشاهده یا عدم مشاهده آثار  یک پل قدیمی بر روی رودخانه میان آنست که به نوع خود می تواند انقلابی در دنیای علم و اندیشه به راه بیاندازد!!!!!

 بنا به این قانون از این پس تا خرابه های یک پل را بر روی رودخانه ای که در میان یا مقابل شهری جاریست، یافت ننمودید به انکار کامل وجود حیات انسانی در اطراف آن رودخانه ایمان آورید!!!!!!

و اما مختصری در خصوص زاینده رود و شهر اصفهان:

 زاینده رود مهمترين روخانه‌اي كه در مركز فلات ايران جاري است  این رود از ارتفاعات زرد كوه بختياري و از رشته‌اي بنام كوهرنگ سرچشمه گرفته  از مغرب به مشرق تا باتلاق «گاو خوني» جريان دارد. طول اين رودخانه را باپيچ وخم‌هاي آن 400 تا 480 كيلومتر نوشته‌اند ولي اين فاصله بخط مستقيم 270 كيلومتر است و عرض بستر رودخانه تا 200 كه حد فاصله ميان اصفهان و چهارمحال و بختياري است واقع شده است.

در ناحيه فريدن كه جهت شمال اين رود است سرچشمه بزرگ ديگري است كه آبي معتبر بنام چهل چشمه بيرون آمده و به اوايل «جانانه رود» ميريزد، اسم اين آب «خرسنك يا خرسانك» ميباشد. از جانب جنوب هم از چهارمحال آبي ديگر بنام « زرين رود» جريان مي يابد كه پس از پيوستن به دو آب ديگر آنها را تحت الشعاع قرار مي دهد و از آنجا ببعد ديگرنام اين رودخانه زرين رود ميشود اما در مسير رودخانه شعبه‌هاي ديگري هم از قلل كوهاي پربرف و چشمه‌ها به آن مي‏پيوندد و بتدريج رودي بزرگ ميشود چنانكه از چهل چشمه معروف از هيجده دره آب به پائين سرازير شده و داخل رودخانه ميشود. اطراف رود خرسنك طايفه چهار لنگ و در اطراف زرين رود طايفه مشهور به هفت لنگ بختياري سكونت دارند، در اطراف جانانه رود نيز درروزگاران گذشته آباديها وجود داشته كه امروز از آنها اثري نيست و محل زراعت طوايف بختياري شده است.

 

بستر اين رودخانه ازسرچشمه تا مصب از خود زايش آب ميكند و وجه تسميه آن به زاينده رود از همين جهت است.

 نويسده مشهور قرن سوم هجري ابن رسته دركتاب خود بنام «الاعلاق النفسيه» رودخانه اصفهان را زرين رود ميگويد و ابن حوقل بغدادي در توصيف ايالات جبال درقرن چهارم آنجا كه از اصفهان صحبت ميدارد نام رودخانه را «نهر زرند رود» و در جاي ديگر «زرن رود» ذكر ميكند. مورخ مشهوراسلامي حمزه اصفهاني در قرن چهارم نام رودخانه اصفهان را «زيرن رود» ذكر ميكند. در رساله محاسن اصفهان تاليف مفضل بن سعد بن حسين ما فروخي  از قرن پنجم هجري و ترجمه رساله محاسن اصفهان و تاليف حسين بن محمد بن ابي الرضا آوي در قرن هشتم هجري نام اين رودخانه « زرين رود» و زنده رود آمده است .

 

 مشطب همداني در وصف زاينده رود  چنين سروده است :

 

حييت من رائح منا و من غاد

يا ايها الراكب المصغي الي الحادي

فنادها قبل حط الرحل والزاد

ان جئت جي بلادي او مررت بها

اوحي اليك بما قال ابن عباد

و قل لها جئت من جرجان مبتدرا

يا زنده رود الاسقيت من واد

يا   اصفهان   الا حييت  من  بلد

و معني اين اشعار چنين است:

« اي سواري كه به آواز شتربان گوش فراميدهي از ما بر تو درود باد چه شامگاهان آهنگ سفر كني و چه صبحگاهان اگر به ديار من جي رفتي و يا از آنجا گذشتي

پيش از آنكه بار وزاد ره فرو نهي او را آوزه ده و بگو كه با الهام از اين گفته صاحب بن عباد با شتاب از گرگان آمده‌اي:

ايا صفهان ، شهري چون تو همواره زنده و برقرار بادا اي زند‌ورد، دشتها همچنان از تو سيراب باد»

ابوالفضل اسماعيل بن محمد جرباذقاني از شعراي قرن پنجم در وصف اصفهان و زاينده رود چنين سروده است:

اذقلت قلت لها سقيا غواديها

يا اصفهان سقيت الخمر صافيه

و حبذ لي مصلاها و واديا

لا حبذا جبل اريان من بلد

و ان اعش فزماني سوف يقضيها

بزنده روذ ديون قد مطلت بها

و معني اين اشعار به فارسي چنين است:

« اي اصفهان ، آنگها كه گفتم باران صبحگاهي تو فراون نيست { نه ازباران كه} از مي صافي سيراب سدم بدا به ديار « جبل الريان» با همه شهرتي كه دارد خوشا مصلاي اصفهان ووادي زاينده رود آن به زنده رود وا ميدارم كه تا اين زمان از گزاردن آن سر باز زده‌ام كه اگر زنده بمانم باشد كه روزگار خود آنرا ادا كند»

 

 صدر الدين عبد الطيف خجندي از شعراي طايفه آل خجند ر اشعار خود از زاينده رود بشرح زير ياد ميكند:

اصفهان پر نوا شده ز تو رود

اي چو سيم مذاب زرين رود

في مجاريك كل شي حي

گشته‌اي عين زندگي در جي

آب گشته ز شرم تست فرات

در لقاي تو داشت خضر برات

 

خاقاني شرواني شاعر قصيده سراي قرن هفتم هجري، زاينده رود اصفهان را در اشعار خود با چشمه كوثر برابر كرده است:

آب سلسال و سلسبيل است

روديست كه كوثرش عديل است

شيداي مسلسل است سلسال

نه بلكه زرشك او هم سال

گه شيشه‌گري  كند  حبابش

گه سيمگري نمايد آبش

زو  دردسر  سران  نشانند

آبش بدل گلاب دانند

شيشه ز پي گلاب بايد

گرشيشه كند حباب شايد

و در جاي ديگر گويد: ا

تو بودم در كنار زنده رود و مرز جی

 

 

يا آن عهدي كه دور از چشم زخم آسمان

 

درترجمه رساله محاسن اصفهان تاليف حسين بن محمد بن الرضاء آوي كه در عهد سلطنت ابو سعيد بهادر خان مغول مي زيست از قول ابو عامر جروآ آني در توصيف جي و آب زنده رود چنين آورده است:

من الغيث ما يسري بها ثم بيكر

سقي الله جيا ان جيا لذيذه

لنوم و لابرغوثه حين تسهر

فلا بقه باليل يوديك لسعها

اذا ماجري في الحلق ثلج و سكر

وماؤ ركاياها زلال كانه

  و معني اين اشعار بفارسي چنيني است:

« خداوند جي، اين ديار دلپذير را مادام كه مردمان شب و روز بدانجا رفت و آمد ميكنند از باران رحمت خويش سيراب گرداناد.

كه نه در آنجا شبانگاه ، هنگام خواب پشه‌اي با

نيش خود آزارت ميدهد

و نه كيكي هنگام شب زنده‌داري تو را مي آزارد

آب چاههاي آن زلالي است كه از گوارائي

آنگاه كه آنرا مي نوشي گوئي كه برف آميخته

با شكر است»

ياقوت حموي نيز در قرن هفتم آب زنده رود را گواراترين آبهاي دنيا نمي داندو اينست عين عبارتي كه در اين باره ذكر ميكند: « اطيب مياه الارض و اعذبها»

صائب ملك شعراي شاه عباس دوم در آن اوقاتي كه در هندوستان بوده با اينكه از كمال احترام و شخصيت برخوردار بوده و به راحتي زندگاني مي كرده و در دربارشاه جهان قدر و منزلي به سزا داشته دائماً متذكر ايران و بازگشت به اصفهان و اقامت در ساحل زاينده رود بوده و در اين مورد چنين گفته است:

زوصف زنده رودش خامه را زرطب اللسان سازم

خوش آن روز كه صائب من مكان در اصفهان سازم

 بین پل الهورديخان و پل شاهي ( خواجو)  از آثار گدشته چيزي جز نام آنها مانند « بولوار آينه خانه» كه اشاره‌اي به قصر باشكوه آينه خانه از بناهاي دوران شاه عباس دوم در ساحل جنوبي زاينده‏رود است و نام باغ كاران كه يكي از چهار باغ مشهور دوره سلطنت ملكشاه سلجوقي در اصفهان بوده است و درساحل شمالي رودخانه در محل فعلي خيابان كمال اسماعيل و خيابان فردوسي تا چهار باغ صدر و محله خواجو كشيده ميشده است باقي نمانده اما تا چند قرن بعد از احداث اين باغ وسيع نام آن زبانزد مردم ايران بوده است چنانكه صدر الدين عبد الدين خجندي از دانشمندان قرن ششم اصثفهان درباره آن گويد:

گم شده در ميانش انديشه

هر يك از باغهاي صدبيشه

گونگه دار جا كه كار آنست

هر كه اكنون به باغ كاران است

استاد سعد الدين سعي هروي كه از فضلاي دوران خود بوده و در سال 724 هجري در وصف اصفهان قصيده‌اي با مطلع: « نسخه فردوس اعلي اصفهانست» دارد و در قصيده مزبور از باغ كاران چنين ياد كرده است:

هر كجا باشي همه آب است و باغ و بوستان

هر كه را بيني همه لطف است و احان و كرم

زنده رود او كه دارد باغ كاران بر كاران

آب حيوان است گوئي پيش بستان ارم

 

  حسين بن محمد بن ابي الرضاء آوي مترجم محاسن اصفهان نيز در وصف باغ كاران چنين سروده است:

مرا هواي تماشاي باغ كاران است

براي جرعه آب حياتش اسكندر

كه پيش اهل خرد خوشترين كار آنست

به زير سايه طويي وش صنوبر او

چه سالهاست كه سر گشته و پريشانست

نهاد قصر فلك پيكرش ميانه آن

ميان صحن چمن وابگاه رضوانست

  نشستگاه مه و آفتاتب رخشاست

اين باغ تا قرن هشتم هجري نيز همچنان شهرت داشته است چنانكه خواجه حافظ شيرازي نيز دريكي از غزليات خود از زنده رود و باغ كاران اصفهان چنين ياد مي كند:

زنده رود و باغ كاران ياد باد

گر چه رود است در چشمم مدام

 

قسمتي از محله خواجوي اصفهان نيز هم اكنون به محله باغ كاران شهرت دارد .از چهار باغ دوره ملكشاه غير از « باغ كاران» سه باغ ديگر نام آنها در تاريخ اين دوران بشرح زير ظبط شده است: باغ فلاسان، باغ احمد سياه. باغ بكر.

از پل شاهي بسوي مشرق اين پل تا پل شهرستان وفراتر از آن تا « پل چوم» و « پل ورزنه» كه به گاو خوني نزديك ميشود آثار تاريخي قابل ملاحظه‌اي از زمانهاي بسيار دور بخصوص از دوره ديالمه و سلاجقه باقي مانده است كه در اين جا فقط به ذكر نام و بعضي مشخصات آنها اكتفا ميكنيم:

بيب پل شاهي ( پل خواجو) و پل شهرستان( پل جي) اثر قابل ملاحظه ی تپه اشرف است كه در محل قلعه كهنسال اصفهان سارويه قرار دارد و امروز محل آن بيش از 50 متر تا بستر رودخانه فاصله ندارد و نويسندگان قديم مانند ابن رسته و ابن خرداذبه و مخصوصاً حمزه اصفهاني اطلاعات جالبي دربارة آن بدست داده‌اند حمزه اصفهاني مورخ نامدار قرن چهارم هجري درباره اين قلعه كهنسال اصفهان در ساحل زنده رود چنين مي نويسد:

به سال 350 يك طرف از بناي موسوم به سارويه كه اندرون شهر «جي» قرار داشت ويران شد و خانه‌اي پديد آمد كه در آن حدود پنجاه بار پوست بود. اين پوستها به خطي كه كسي مانند آن را نديده بود نوشته شده بود و معلوم نشد كه اين پوست‌ها چه زمان در اين بنا نهاده شده است. سپس حمزه از كتابها و نوشته‌هائيكه در سارويه پيدا شده بودسخن مي گويد و از آنجمله مي نويسد نامه‌اي از آن يكي از پادشاهان گذشته ايران بود كه در آن نوشته بود: طهمورث پادشاه دوستدار دانش‌ها و دانشمندان بود،پيش از آنكه حادثه غربي آسمان رخ دهد، وي آگاه شده بود كه بارانهاي فراوان پياپي و بيرون از حد و عادت خواهد باريد و از نخستين روز پادشاهي تا ااز وقوع حادثه 231 سال و 300 روز بود و منجمان از هنگام آغاز پادشاهي وي را از اين حادثه كه از مغرب شروع شده نواحي مشرق را فرا ميكيردبيم ميدادند. طهورث فرمان داد كه  بهترين ناحيه كشور او را از حيث سلامت خاك و هوا برگزيدندن،آنان محل بناي معروف به سارويه را برگزيدند كه هم اكنون در اندرون شهر «  جي» باقي است آنگاه اين بناي استوار را به فرمان او ساختند و پس از آنكه آماده شد دانشهاي فراواني را كه در رشته‌هاي گوناگون بود از خزانه خود بدانجا انتقال داد و آنها را درپوست « توز» نوشتند و در جنبي از آن بنا قرار دادند تا پس از رفع حادثه بريا مردم باقي بماند سپس حمزه اصفهاني در ساحل زاينده‏رود اضافه ميكند كه اين بنا ( يعني سارويه يكي از اثار پابرجاي بلاد مشرق است چنانكه اهرام مصر از آثار پابرجاي سرزمين مغرب است و خدا داناتر است).

پس از تپه سارويه ( تپه اشرف امروز)  درسمت چپ جاده‌اي كه به پل شهرستان منتهي ميشود گنبد ارامگاه الراشد بالله خليفه عباسي جلب توجه ميكند كه در سال 523 هجري هنگامي كه همراه با اردوي سلطان داود سلجوقس به شهر اصفهان وارد ميشد در ناحيت جي بوسيله يكي از فدائيان اسماعيلي به قتل رسيد و در گوشه مسجد جامع جي دفن شد و آرامگاهي براي او ترتيب دادند كه در قرن ششم از مهمترين زيارتگاههاي اصفهان بوده است و نويسندگان و مورخين نيمه اول قرن ششم هجري مانند عماد كاتب اصفهاني به آرامگاه او صريحا اشاره كرده‌اند و اينست عين عبارت عماد كاتب در مورد بقعه مدفن الرشد بالله:

« و دفن الراشد بالله في المدينه جي و افردت له تربه في جامعها و صار اليوم موضع قبره عن اشرف مواضعها»

صاحب كاتب معجم البلدان نيز ذيل نام « جي» به آرامگاه خليفه در ساحل زاينده‏رود اشاره‌اي دارد:

« و في جي مشهد الراشد بن المسترشد معروف بزار و هي علي شاطئي نهر زنده رود.

از پل شهرستان بسمت مشرق در جهت جريان آب رودخانه درساحل جنوبي زاينده‏رود تعدادي كبوترخانه و گنبد مسجد دشتي از دوره ايلخانان و مانره گار ( جار = غار) مورخ بسال 515 هجري و كمي دورتر مانره تاريخي و مرتفع زيار از اوايل قرن ششم هجري و دوران سلاجقه جلب توجه ميكند و در ساحل شمالي زاينده‏رود به محاذات اين آثار،بناهايي مانند مسجد كاج از دوره ايلخانان و سپس مسجد با شكوه « برسيان» يا بارسيان كه مردم محل « بيسيون» تلفظ ميكنند از دوره سلطنت سلطان بر كيارق بن ملكشاه سلجوقي از آثار بر ارزنده هنر معماري ايران در اواخر قرن پنجم هجري ( مورخ بسال 491 تا 498 هجري قمري) بشمار ميرود. ( منبع : اصفهان در گذرگاه تاریخ دکتر لطف الله هنر فر)

 

مطالعه دانش پزشکی در اوستا و ایران باستان

یکی از دانش هایی که ایرا‌‌ن‌زمین در آن نقش مهمی ایفا نموده است ، دانش پزشکی است. دانش پزشکی در ایران پیش از دوره اوستایی و ظهور اشوزرتشت وجود داشته است. زمانی که زرتشت که خود نیز یکی از پزشکان برجسته عهد باستان ایران می باشد پا به عرصه وجود می گذارد، قرنها یا هزاران سال بوده که این دانش در ایران زمین رواج داشت. اوستا که مجموع کاملی از تاریخ و فرهنگ ایرانیان پیش از ظهور زرتشت تا به دوره او می باشد، اشاره‌های بسیاری به دانش پزشکی و پزشکان ایرانی دارد. همچنین در دیگر کتابهای پهلوی و پارسی مانند شاهنامه بدان اشاره ها برمی خوریم.

 

در متون کهن آمده:

جمشید ( چهارمین پادشاه پیشدادی) نخستین کسی بود که استحمام آب گرم و سرد را مرسوم کرد. در دوره پادشاهی او هفتصد سال نه گیاهی خشکید و نه جانداری بیمار شد.

 

دانش پزشکی در اوستا پنج بخش می باشد:

 

1- اشو پزشک(بهداشت)

2- داد پزشک(پزشک قانونی)

3- کارد پزشک(جراح)

4- گیاه پزشک(دارو عطاری)

5- مانتره پزشک(روان پزشک)

 

1- اشو پزشک(بهداشت):

اشو(اشا) بچشم پاکی و راستی می باشد. اشو هم پاکی تن و محیط را شامل می شود و هم شامل پاکی درون(روح و روان و اندیشه) می باشد. یک اشو پزشک بایستی دارای هر دو پاکی(تن و روان) باشد تا بتواند دیگران را درمان نماید. اشو پزشک پزشکی است که به بهداشت و پاک نگداشتن محیط زندگی و شهر و پاکی تن سفارش میکند و به امور بهداشتی رسیدگی می نماید. مانند سازمان بهداری و بهزیستی که هم اکنون نیز در شهرها و روستاها به آموزش بهداشت و نگهداری محیط مشغولند و مردم را آموزش بهیاری می دهند(مانند واکسن زدن ،پرستاری ،کمکهای اولیه و ....) دور نگهداشتن بیماران از جمع و قرنطینه کردن بیماران که دارای بیماریهای خطرناک بودند، پاک نگهداشتن چهار آخشیج مقدس(آب ،باد ،خاک ،آتش) از پلیدی و نیالودن آنها. پاکی محیط خانه کوی و محله و دیگر وظایف در این اندازه از کارهای اشو پزشک بوده. همچنین هر خانواده ایرانی موظف به اجرای این امر بوده اند. ایرانیان هیچگاه چهار آخشیج را به ناپاکی آلوده نمی کردند ، بدین جهت در آب روان خود را نمی شستند و از شستن اشیا آلوده در آب روان پرهیز می کردند. همچنین ادار کردن و آب دهان انداختن را در آب گناهی بزرگ می شمردند. آتش را آلوده به مواد سوختنی دودزا و بدبو نمی کردند و همواره جایگاه آتش را پاک نگه می داشتند، خاک و زمین را به ناپاکی و پلیدی آلوده نمی کردند.همواره در خانه ها و محله ها اسپند و کندر دود می کردند تا هوا همواره هم پاک و خوشبو شود و هم حشرات (خرفستران) و میکروبها کشته شوند. این سنت و آداب هنوز در بین ایرانیان و دیگر اقوام و ملتها مرسوم می باشد.

 

2- داد پزشک (پزشک قانونی):

این پزشکان بیشتر با علوم پزشکی کار می کردند. کالبد شکافی پس از مرگ جهت تشخیص بیماری و پیدا کردن را درمان برای آیندگان از جمله وظایف آنان بوده ، پزشکان قانونی درگذشتگان را معاینه میکردند و پس از اطمینان حاصل کردن از درگذشته برای آن جواز کفن و دفن صادر می نمودند. اگر مرده نیاز به کالبدشکافی داشت آن را کالبد شکافی می کردند.همچنین امور مومیایی مردگان به دست اینگونه پزشکان بود که این عمل بیشتر در مصر باستان معمول بوده است.

 

3- کارد پزشک(جراح):

 همانگونه که از نام اینگونه پزشکی پیداست نوع بیمار و درمان بخشیدن بیماران توسط این پزشکان، جراحی بوده است.

در وندیداد فرگرد هفتم بند39 در مورد کارد پزشکی چنین آمده:

 

کسی که میخواهد پزشک(کارد پزشک) شود یک دِوپرست را جراحی کند و بیمار خوب شود او دوپرست دوم را جراحی کند و بیمار خوب شود او دوپرست سوم را جراحی کند و بیمار خوب شود پس آموزده است و همیشه می تواند کارد پزشکی کند.

همانگونه که در بند بالا اشاره شد یک کارد پزشک بایستی چندین مرتبه این عمل را انجام دهد و پس از پیروز شدن در آزمایش می توانست در این رشته پزشکی فعال باشد.

درباره کارد پزشکی که یک عمل رستمینه(سزارین) زایمان را در ایران باستان نشان می دهد در شاهنامه در خصوص زایش رستم چنین آمده:

 

پیامـد یکـی موبـد چیـره دست/همان ماهرخ را به می کرد مسـت

شکافیـد بی رنـج پهلـوی مـاه/بـتـابـیـــد مـر بـچه را سـر بـه راه

چنان بی گزندش برون آورید/که کس در جهان این شگفتی ندید

 

پزشکی که جراحی زایمان را بدین گونه بر روی مادر رستم ،رودابه انجام می دهد، سیمرغ در شاهنامه (سئنا در اوستا) یکی از پزشکان ایران باستان می باشد. سیمرغ که نام وی سئنا می باشد یکی از پزشکان و مغان می باشد وی در کوه( ظاهرا دماوند ) می زیسته و شاگردانش نیز در آنجا (دماوند) برای فراگیری دانش می رفته اند و او را ،سئنا مرغ نامیدند به دلیل جایگاه بلندش(بروی کوه). زال پسر سام که پدرش او را از کودکی به نزد سئنا می سپارد تا آموزشهای مورد نیاز را بیاموزد و دانش فراگرد از شاگردان مورد توجه سئنا می شود. بدین سبب زال در برخی گرفتاریهای خود از او کمک می گرفته که زایمان همسرش رودابه در هنگام زایش رستم نیز به دست سئنا علاج می گردد. برای آنکه بهتر به دانش کارد پزشکی در ایران پی ببریم نیاز است آورده شود که در باستانشناسی در شهر سوخته در استان سیستان جمجمه هایی کشف گردید که بروی آنها عمل جراحی انجام گرفته بود.

 

4- گیاه پزشک(اورو پزشک) :

پیشینه گیاه پزشکی با آغاز پیدایش کشاورزی و گیاه پروری در ایران همراه می باشد. نخستین اقوامی که توانستند به خواص گیاهان دارویی پی ببرند و گیاه درمانی نمایند و از گیاهان به عنوان آرام بخش و تیمار بیماران بهره برند ایرانیان بودند. گیاه پزشکی پس از گذشت هزاران سال در ایران و دیگر نقاط جهان همچنان مرسوم است و یکی از موثرترین درمانها به شمار می آید. گیاه پزشکی در روزگارهای کهن از ایران به دیگر کشورها راه یافت از جمله هند ،‌ چین ،‌میان رودان ، مصر و غیره که هنوز در آن کشورها به ویژه پاکستان و هند رایج است.

 

در مورد گیاه پزشکی در وندیداد فرگرد 20 بند6 آمده:

تمام گیاهان دارویی را ستایش می کنیم و می خواهیم و تعظیم می کنیم. برای مقابله با سردرد؛ برای مقابله با مرگ؛ برای مقابله با سوختن؛ برای مقابله با تب؛ برای مقابله با تب لرزه؛ برای مقابله با مرض ازانه؛ برای مقابله با مرض واژهوه؛ برای مقابله با بیماری پلید جزام؛ برای مقابله با مار گزیدن؛ برای مقابله با مرض دورکه؛ برای مقابله با مرض ساری و برای مقابله با نظر بد و گندیگی و پلیدی که اهرمن در تن مردم آورد.

از متن بالا بر می آید که گیاه پزشکی برای عمده بیماریها به کار می رفته و بیشترین دردها را درمان بخش بوده در یسنا 9 بند 3 و 4 و دیگر بخشهای اوستا به گیاه هوم اشاره شده( در آغاز سخن آورده شد). از گزارش وندیداد ،یسنا و یشتها چنین نتیجه می شود که بسیاری از امراض و ناخوشیها در دانش پزشکی ایران مشخص و پیدا شده بوده و برای مقابله با آنها داروهای مورد نیاز را نیز به دست آورده بودند.

غیر از گیاه هوم نیز گیاهان دیگری در ایران باستان برای پزشکی مورد بهره بوده اند مانند؛ بَرسم کُندر؛ اسپند؛. همچنین عصاره (فشرده) گیاهانی مانند نعنا؛ بیدمشک و عرق چهل گیاه و غیره در گذشته و حال نیز در پزشکی و درمان بیماران مورد بهره قرار می گرفته و میگیرد. برخی گیاهان دارویی علاوه بر جنبه درمانبخشی در مراسم دینی و جشنها از آنها استفاده می شده مانند هوم؛ برسم و اسپند.

5- مانتره پزشک(روان پزشک):

منظور از کلام مانتره سخنی است که با آن بیمار را آرامش می دهند و درمان می کنند، همچنین سخن پاک و مقدس هم معنی می دهد.

آنگاه که روان و روح آدمی همچنان بهم ریخته و پریشان است بهترین درمان و آرامبخش گفتار نیک و امید بخش‌ خواندن کتاب مقدس(گاتها اوستا) شعر و یا گوش دادن به موسیقی می باشد.

 در وندیداد فرگرد 7 بند 44 آمده:

ای زرتشت ،اگر پزشکانی گوناگون درمان بخش یکی با کارد درمان بخش ، یکی با دارو ، یکی با سخن ایزدی درمان کننده، آن کس که با سخن ایزدی(مانتره) درمان کند درمان بخش ترین درمان کنندگان است.

 

 بیماریها و ریشه آنها از دیدگاه ایرانیان باستان : 

بر طبق آیین و فرهنگ ایرانی نابود کننده تمام بدیها ،پلیدیها و کژاندیشی ها و زشتی ها همان کلام ایزدی (مانتره) است. نامهای خداوند(صد و یک نام خدا) مانتره می باشد. گاتها مقدس مانتره می باشد. یسنا مانتره می باشد ،‌ نماز مانتره می باشد ‌،اندیشه نیک،‌ گفتار نیک،‌ کردار نیک مانتره می باشد. تمام آموزشهای زرتشت مانتره می باشد. نیاکان ما معتقد بودند و ما نیز معتقدیم و ایمان داریم هرگاه که روح و روان و اندیشه سالم و شاداب است ، تن و بدن و زندگی نیز سالم و شاداب است. و هرگاه روح و روان و اندیشه رنجور و افسرده باشد تن و بدن و زندگی هر چقدر که قوی باشد رو به سستی می گذارد. و یکی دیگر از این درمانبخشها فراگیری دانش و ادب برای رسیدن به کمال انسانی می باشد.

رقیه بهزادی، نویسنده کتاب «قوم های کهن، در قفقاز، ماورای قفقاز، بین النهرین و هلال حاصلخیز» درباره تاریخچه علم پزشکی در ایران باستان نوشته است: «به سبب تقسیم دو گانه جهان به یک آفرینش خوب و یک آفرینش بد، همه بیماری های جهانی از پدیده های انگرمینو (منیوی بد) به شمار می آمد. در وندیداد، اهورامزدا اعلام می دارد که انگرمینو 99 هزار و 999 بیماری آفرید که شمار آن البته به صورت های مختلف تخمین زده شده است. در بخش های مختلف اوستا، شمار قابل ملاحظه ای از نام های بیماری ها حفظ شده است.»

گیگر نویسنده و پژوهشگر کتاب «فرهنگ ایران شرقی» خود به دقت نام بیماری های موجود در آثار ایران باستان را ذکر کرده است. اگر چه برای بسیاری از آنها نتوانسته است معادل دقیق و مشخص عنوان کند. اما انواع بیماری های تب، سر و پوست در میان آنها مشخص و تفکیک شده است.

رقیه بهزادی از برخی بیماری های نام برده شده در کتاب وندیداد، یاد کرده است:

1. واورشی : احتمالا یک بیماری مقاربتی است

2. تب زایمان یا نفاس:eclampcia and preeclampcia

3. اسکندا: ممکن است به مفهوم بریدگی باشد

4. اگهوستی: راشیتیسم

5. دروکا: مسلما سنگ کلیه یا صفرا است

6. کورگها: ظاهرا همان است که در فارسی امروزی به آن کورو یا کورک می گویند.

7. آستائیریا: ظاهرا نام یک بیماری است که بر روی بدن جوش هایی مانند دانه های آبله یا سرخک ظاهری می شود.

همین طور در میان شماری از بیماری هایی که کاملا ناشناخته است، سه بیماری با « اژ» آغاز می شود و احتمالا ناراحتی هایی است که بر اثر گزش مار به وجود می آید.

اساس علم پزشکی در کتاب اوستا، سه چیز است: کارد، گیاهان درمانی و کلام که به نظر می رسد منظور جراحی، پزشکی و دعا و نیایش باشد. در کتاب «قوم های کهن...» آمده است : چنین به نظر می رسد که اوستا به معالجه به وسیله دعایا افسون بیش از همه چیز اهمیت می دهد. به طوری که مانتر بیشاز، یعنی کلام شفابخش را پزشک پزشکان می نامد. در واقع، به کلام شفابخش یا کلام مقدس، شخصیت داده شده و از او به عنوان یکی از ایزدان یاد می شود: ای کلام مقدس، ای درخشان، مرا شفا ببخش.

در وندیدا، کلام مقدس مفهومی بیش از دعا دارد و به معنی ورد و افسونی برای دور کردن بیماری هاست: بیماری را به عقب می رانم، مرگ را عقب می رانم، درد و الم را به عقب می رانم، سردرد را به عقب می رانم... آبله را به عقب می رانم.

قانونهای پزشکی در ایران باستان:

در وندیداد، احکامی نیز برای پزشکی ذکر شده است، مثلا آمده است که داوطلب پزشکی برای آزمایش جراحی نباید از مزداپرستان استفاده کند، بلکه باید یکی از دیوپرستان را مورد آزمایش قرار دهد. هر گاه بیماری را جراحی کند و در نتیجه بیمار هلاک شود و این کار بار دوم و سوم تکرار شود، داوطلب پزشکی برای همیشه از حرفه پزشکی محروم خواهد شد. اگر در این کار اصرار ورزد و به یک نفر مزدایی آسیب برساند، متهم به جنایتی معادل آدمکشی خواهد شد. اما پس از سه بار تجربه موفقیت آمیز، وی به عنوان یک پزشک شایسته، به شمار خواهد آمد.

همچنین پزشکان، وظایف و مزد ویژه ای داشتند. رقیه بهزادی، برخی از این وظایف را این گونه برمی شمارد: پزشک باید به شتاب به عیادت بیمار برود. هر گاه شخص شب هنگام بیمار شد، پزشک باید تا پیش از پاس دوم شب خود را به او برساند، اگر در طول شب بیمار شود، پزشک باید تا پیش از سپیده دم بر بالای سر بیمار برسد.

حق ویزیت در ایران باستان:

دستمزد پزشک دقیقا تناسب با مقام بیمار داشت و موبدان، تنها با دعا و دادن برکت، به پزشک دستمزد می دادند!

رییس خانواده یا قبیله یا ده یا فرمانده استان به ترتیب یک خر، یک اسب، یک شتر و یا چهار اسب به عنوان دستمزد به پزشک می پرداختند. بیماران زن، به پزشک چهار پای ماده به عنوان دستمزد می پرداختند.

اخلاق پزشکی در ایران باستان:

درکتاب «قوم های کهن...» شرایط یک پزشک کامل در ایران باستان، این طور نقل شده است: باید اندام های بدن و مفاصل و درمان بیماری های آن ها را بداند. باید ارابه شخصی و دستیار داشته باشد و باید مهربان باشد و حسود نباشد. آرام سخن بگوید و هیچ گونه غروری نداشته باشد. دشمن بیماری ولی دوست بیمار باشد. حجت و حیا را رعایت کند و به دور از جنایت، آسیب رسانی و زورگویی باشد. شتابان به کار بپردازد، یار بیوه زنان باشد. رفتاری نجیبانه داشته باشد. پاسدار شهرت خوب باشد. به خاطر سود کار نکند، بلکه پاداشی معنوی را در نظر داشته باشد. در دادن گیاهان درمان بخش مهارت نشان دهد تا جسم را از بیماری برهاند و فساد و ناپاکی را دور کند. آرامش بیشتری ببخشد و لذایذ حیات را افزون سازد.

از پزشکان نامور ایران نیز در دوره های بعد می توان از مانی؛ روزبه و بزرگمهر نام برد. در دوره هخامنشی نیز پزشکان بی شماری بوده اند که دانشمندان یونانی و دیگر ملل از آنان بهره برده اند. عمده دانش پزشکی آن دوره و حتی دوره ماد و دوره های پسین بر دانش اوستایی استوار بوده.

دوره ساسانیان نیز دانشمندان دیگر کشورها در دانشگاه گندی شاپور برای فراگیری دانشهای گوناگون از جمله پزشکی مشغول درس خواندن بوده‌اند ، مانند دیوژن. فرهنگستان گندیشاپور (که بصورت نیمه‌عربی‌وار جندیشاپور نیز نامیده شده) در سال 271 بدست شاهنشاهان ساسانی در خوزستان بنیاد نهاده شد. این فرهنگستان همچنین دارای یک بیمارستان آموزشی و یک کتابخانه بود. بیمارستان گندیشاپور نخستین بیمارستان آموزشی جهان بود. در این فرهنگستان دانش‌های فلسفی و پزشکی تدریس می‌شد و بنا به روایات حبس و مرگ مانی پیغمبر نیز در گندیشاپور روی داده است.

 گندیشاپور یکی از هفت شهر اصلی خوزستان بود. نام آن در آغاز «گوند-دزی-شاپور» به معنی دژ نظامی شاپوربوده است. برخی پژوهشگران بر اینند که بنگاهی همانند به گندیشاپور از زمان پارتیان در این جایگاه قرار داشته است. شهری به نام گندیشاپور را شاپور دوم فرزند اردشیر ساسانی پس از شکست دادن سپاه روم به سرکردگی والرین، بنا نهاد. شاپور دوم گندیشاپور را پایتخت خود قرار داد.

نام‌آوری گندیشاپور بیشتر در زمان خسرو انوشیروان ساسانی انجام گرفت. خسرو انوشیروان گرایش فراوانی به دانش و پژوهش داشت و گروه بزرگی از دانشوران زمان خود را در گندیشاپور گرد آورد. در پی همین فرمان خسرو بود که برزویه، پزشک بزرگ ایرانی، مأمور مسافرت به هندوستان شد تا به گردآوری بهترین‌های دانش هندی بپردازد. امروزه شهرت برزویه در ترجمه ای است که از کتاب پنچه تنتره هندی به پارسی میانه انجام داد که امروزه به نام کلیله و دمنه معروف است.

بنابراین فرهنگستان گندیشاپور از کانون‌های اصلی دانش‌ورزی، فلسفه و پزشکی در جهان باستان شد. در برخی منابع اشاراتی به انجام آزمون و امتحان برای اعطاء اجازه طبابت به دانش‌آموختگان دانشگاه گندیشاپور شده است. کتاب تاریخ الحکمه (سرگذشت فرزانگی) به توصیف این مسئله می‌پردازد. شاید این نمونه نخستین برگزاری آزمون دانشگاهی در جهان بوده باشد.

تمامی کتاب‌های شناخته شده آن روزگار در زمینه پزشکی، در کتابخانه گندیشاپور گردآوری و ترجمه شده بود، با اینکار گندیشاپور تبدیل به کانون اصلی انتقال دانش میان خاور و باختر گشت. گندیشاپور و همچنین آموزشگاه وانسیبین که پیش از فرهنگستان گندیشاپور در خوزستان بنیاد شده بود تأثیر بزرگی در شکل گرفتن نهاد «بیمارستان» بویژه کلینیک آموزشی در جهان داشتند.

در سال‌های آغازین پیدایش دین اسلام در عربستان، دانشکده پزشکی و بیمارستان گندیشاپور شمار زیادی استاد ایرانی، یونانی، هندی و رومی را در خود جا داده بود. گفته شده که حتی پزشک شخصی حضرت محمد ( ص)، پیامبر اسلام، نیز از دانش‌آموختگان (فارغ‌التحصیلان) دانشکده پزشکی گندیشاپور بوده است.

دانش پزشکی در ایران پس از حمله و یورش اعراب چند قرنی رو به کاهش و افتادگی گذاشت لیکن با کوشش بزرگمردان و دانشمندان و با عنایت اورمزد این دانش مانند گذشته و بهتر از آن رو به بالندگی گذاشت. به طوریکه دانشمندان بی شماری از دوره ی اسلامی به بعد از یاران به دانش جهان کمک شایانی کردند و کمتر کسی مانند آنها را میتوان یافت ، بزرگانی چون ابن سینا؛ محمد زکریا رازی؛ فارابی؛ خیام که نامشان همواره در تاریخ پزشکی جهان می درخشد و موجب افتخار و سربلندی مردم ایرا‌ن‌زمین در تمام دوره ها میباشند.( منبع : تبیان )