بررسی اسناد پوریم شناسی پورپیرار ( قسمت 3 )

بخش عمده ی معرفت ما متکی برمواردی است که از دیگران می آموزیم. غالبا ما معرفت دست اولی از شواهد مؤید نظریه ی نسبیت، شکل دی.ان. ای، و ... در دست نداریم؛ اما این موارد و دیگر باورهای علمی را بدان خاطر می پذیریم که مرجعیت متخصصان را در زمینه های مختلف قبول داریم. آگاهی ما از رخداد های تاریخی عمدتا ناشی از اسناد و خاطرات باقی مانده از گذشتگان است. درباره ی رخدادهای کنونی هم  ازطریق پی گیری اخبار رسانه های گروهی مختلف و متنوع ، آگاهی های مورد نیاز را بدست می آوریم. دادگاه ها متکی بر گواهی شاهدان عینی و متخصصان امر هستند. در حقیقت، می توانیم مفهوم حقوقی گواهی شاهدان را بسط دهیم تا همه ی این موارد را بپوشاند.

ارزش هر یک از این گواهی ها، بستگی به اعتبار شاهد دارد. هنگامی که نتیجه ای را برپایه ی گواهی کسی می پذیریم، استدلال مان را می توان چنین نشان داد: 

اگر قرار باشد چنین برهانی استحکام منطقی داشته باشد، باید دو فرض در مورد آن درست باشد. نخست اینکه، X باید آنچه را که در موردش سخن می گوید بداند؛ او باید صلاحیت سخن گفتن در مورد آن موضوع را داشته باشد. اگر p گزاره ای از یک حیطه ی تخصصی باشد، آنگاه X باید در آن حیطه تبحری داشته باشد. اگر بیان یک رخداد باشد، X باید در موقعیتی باشد که بداند چه اتفاقی افتاده است.

دوم اینکه، X باید آنچه را که می داند صادقانه و عینی، بدون تعصب، تحریف، یا جرح و تعدیل بیان کند. به بیان دیگر، X باید کسی باشد که حقیقت را می داند و آن را می گوید. هردوی این شروط برای اعتبار گواهی ضروری هستند. در حالت ایده آل، باید دلیلی ایجابی داشته باشیم که فکر کنیم X صالح و عینی است. دست کم، نباید هیچ دلیل ایجابی ای بر عدم صلاحیت، یا عدمعینیت او داشته باشیم.

ناصر پورپیرار در مبحث پوریم از کتیبه بیستون بعنوان یکی از شواهد و ادله معتبر خود برای اثبات وقوع این ماجرا در زمان پادشاهی داریوش، به کرات بهره برداری نموده است. اما نحوه این بهره برداری حکایتی عجیب و شنیدنی دارد. او از یک سو با اطمینان فراوان از اعتبار گواه خود  ( کتیبه بیستون ) بر چگونگی وقوع و ابعاد حادثه مذکور( پوریم ) سخن می راند:

 ۱- " متن کتیبه بیستون سند بی خدشه، مستقیم و مطمئنی است که می گوید پس از سلطه داریوش بر ایران، ساکنان این سرزمین، با همان امکانات اندک نظامی خود، حتی دمی او را آسوده نگذارده اند " . ( ناصر پورپیرار – مقاله نعل وارونه - درباره ی رفتار دیرین یهودیان با مردم ایران و بین النهرین - جمعه هفدهم شهریور 1385 ساعت  23:29 )

۲- " سندی از دوران هخامنشان تحت عنوان کتیبه بیستون در دست است که در آن سنگ نوشته، شرح مقاومتهای ملل تحت ستم هخامنشیان علیه داریوش ثبت شده است. در این کتیبه از قیامهای سراسری و مستمری سخن گفته می شود که همزمان با آمدن داریوش در سراسر قلمروی هخامنشیان بوقوع پیوسته و هخامنشیان نیز جهت خاموشی شورشها به شدیدترین سرکوبها و قتل عامها متوسل شده اند. ( ناصر پورپیرار- سخنرانی در دانشگاه زنجان- سال۱۳۸۴)

۳- " اینک می‌توان با اسناد و استنادهای بسیار مدعی شد که یهودیان در هجوم کینه توزانه‌ی خود به بومیان آرامش و استقلال طلب ایران، که با تسلط وحشیان هخامنشی و راهبران یهودی آن‌ها مخالف بوده‌اند، در ماجرای "پوریم" و با اجازه داریوش، در یک اقدام خبیثانه و کثیف نظامی از پیش طراحی شده،ودر غافل گیری کامل، اقوام مسالمت جوی بسیاری را از مسیر تاریخ ایران و شرق میانه روبیده‌اند."

۴- " اسامی این سی و دو ملت موجود در سنگ نبشته‌های داریوش، بزرگ‌ترین دلیل حضور آن‌ها در تاریخ و در شرق میانه است. اما از پس داریوش و درست‌تر این که از پس ماجرای پوریم، تاریخ دیگر اثر و یادی از این اقوام ارائه نمی‌دهد "

 

۵- " به هر حال تا همین جا و بر مبنای گزارش کتیبه ی بیستون کاملا معلوم است که مردم هیچ حوزه جغرافیایی در شرق میانه ی کهن، ماندن در زیر کلید سیاسی - نظامی این جانور سفاک و روان پریش تاریخ را خوش نداشته اند!"  (پورپیرار- مقاله مدخلی بر ایرانشناسی بدون دروغ و بی نقاب ۴۹ )

 

۶- " با دلایل کامل و لازم می دانیم که داریوش با مقاومت منطقه ای رو به رو بوده و علی رغم موفقیت هایی، چنان به آستانه ی شکست نزدیک شده، که طراحان یهود تنها چاره ی نجات قوم خود از خشم عمومی مردم منطقه را، قتل عام و نسل کشی برنامه ریزی شده و کامل بومیان توانای ایران و بابل و آشور تشخیص داده اند. " ( ناصر پورپیرار - مدخلی بر ایرانشناسی بی دروغ و بی نقاب ۴۹ یکشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۸۶)

و از سویی دیگر وی همین شاهد معتبر خود ( کتیبه بیستون ) را مملو از دروغ ، ادعاهای غیرممکن ، بی پایه و غیرقابل باور بر می شمرد که نویسنده ای گزافه باف و دروغ پرداز آنرا نگارش نموده است!!!!

سایه های دروغ در کتیبه ی بیستون چندان غلیظ است که راوی، یعنی داریوش را هم از انبوهی آن در هراس می بینیم و از آن که مطمئن است ادعاهای غیرممکن و بی پایه اش را، مردم همان زمان و آیندگان نیز باور نخواهند کرد، در شرح کوتاه و فهرستواره ای از ۱۹ نبردش در حوزه های مقاومت، به التماس از خوانندگان کتیبه می خواهد تا او را دروغ گو و گزافه باف نپندارند! (  ناصر پورپیرار - مدخلی بر ایرانشناسی بی دروغ و بی نقاب 49  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386)

و جالب تر اینکه در ادامه  همین مقاله، وی داریوش را فردی کاملا بی خبر ازمتن کتیبه توصیف  نموده و مضامین کتیبه را کار کاتبانی می خواند که به میل و سلیقه خود هر چه خواسته اند نگاشته  و نقر کرده اند و حتی بخود اجازه داده اند با سوء استفاده از عجز و ناتوانی داریوش  در خواندن متن ، وی را به تمسخر بگیرند.

" تصور موکد من چنین است که چون کاتبان کتیبه ها با خبر  بوده اند داریوش ازخواندن آن متن، چنان که خود در بند بیستم ستون چهارم همین کتیبه تایید می کند، عاجز بوده است، انتقام جویانه در چنین مواردی، او را با نگارش این گونه مضامین تمسخر کرده اند!!! " ( ناصر پورپیرار- مقاله مدخلی بر ایرانشناسی ...۴۹)

به راستی چگونه می توان بین این تناقضات فکری و گفتاری  پورپیرار ، جمع عقلایی بست؟!!

فرض كنيم كه جسمى ( در اینجا  اعتبار کتیبه منظور است ) در همه ابعادش (طول ، عرض و ارتفاع ) تا بى نهايت بزرگ شود آيا مى توانيم در كنارآن ، يك جسم ديگر( بی اعتباری کتیبه مورد نظر ) هم فرض كنيم كه آن هم از هر طرف تا بى نهايت ادامه داشته باشد؟ قطعا نه ، چون همان جسم فرضى اوّل ، همه فضاى فرضى را پر مى كند و ديگر جايى براى جسم ديگر، چه محدود و چه نامحدود باقی نمی گذارد.  

اگر  کتیبه بیستون را X  و  پوریم را P در نظر بگیریم و بر اساس اصل اعتبار گواه بگوئیم که X می گوید P  پس P  درست است، آنگاه  قطعا حق هیچگونه تشکیکی در میزان اعتبار X  را ( که  با اعتبارخود فضای فرضی بحث را کاملا پوشانده ) نداریم زیرا در صورت چنین گمانی، نتیجه ای را که برپایه ی گواهی X  پذیرفته ایم کاملا  بی اعتبار ساخته ایم. 

ناصر پورپیرار از کتیبه بیستون بعنوان سند و گواهی بی خدشه ، مطمئن و مستقیم  یاد می کند که شرح مقاومتهای ملل تحت ستم هخامنشیان علیه داریوش در آن ثبت شده است. مقاومتهایی که بنا به ادعای وی سرانجام منجر به این نتیجه شد که طراحان یهود تنها چاره ی نجات قوم خود از خشم عمومی مردم منطقه را، قتل عام و نسل کشی برنامه ریزی شده و کامل بومیان توانای ایران و بابل و آشور تشخیص دهند.

به راستی سند  مطمئن چیست؟ و گواه بی خدشه کدام است؟

هنگامی که او بزرگترین دلیل حضور ۳۲ ملتی را که ادعا می کند قبلا در ایران می زیسته اند و براثر کشتار پوریم توسط  داریوش بطور کامل از بین رفته اند، ذکر اسامی آنان در کتیبه بیستون  می خواند، قطعا  هنگامی که در مقاله ای دیگر این کتیبه ( یا همان گواه معتبر X ) را مملو از دروغ می خواند، وجود و حضور این ۳۲ ملت را نیز منکر شده است.  چرا که در هیچ سند تاریخی دیگری بغیر از کتیبه بیستون، نامی از این ۳۲ ملت برده نشده است . فلذا براحتی می توان ادعا کرد که هرگز این ۳۲ ملت وجود خارجی نداشته اند و ادعای کشتار آنان در جریان پوریم نیز افسانه و دروغی بیش نیست.

بر همین اساس به سادگی تمام می توان این نتیجه گیری پورپیرار را نیز که  می گوید: 

" بر مبنای گزارش کتیبه ی بیستون کاملا معلوم است که مردم هیچ حوزه جغرافیایی در شرق میانه ی کهن، ماندن در زیر کلید سیاسی - نظامی این جانور سفاک و روان پریش تاریخ ( داریوش ) را خوش نداشته اند!" 

سخنی فاقد اعتبار از تمامی جوانب جغرافیایی، شخصیت شناسی، تاریخی و اجتماعی بر شمرد. چرا که وی  ملاک تمامی این داوری ها را مفاد کتیبه ای قرار داده است که خود در جای دیگری عنوان نموده مملو از دروغ و گزافه بافی است.

لذا این رابطه منطقی که X می گوید P  پس P درست است را که  بعنوان فرمول اثبات موضوع پوریم براساس متن کتیبه بیستون برگزیده است بطور کل بی اعتبار می نماید.

می دانیم مقوله تاریخنگاری واقعی با نگارش تاریخ بر اساس تسویه حساب های شخصی و انتقام جویی هایی  فردی، مقوله ای کاملا متفاوت و غیر قابل جمع است. لذا زمانی که پورپیرار خود مدعی  می گردد تصور موکد دارد که کاتبان کتیبه با انگیزه و هدفی انتقام جویانه ، سعی کرده اند دست به نگارش پاره ای مضامین بزنند تا داریوش را به تمسخر بگیرند!!! خود بخود ادعای قبلی خود مبنی بر بی خدشه و مطمئن بودن این سند را به زیر سئوال می برد. زیرا اولین شرط  قضاوت پیرامون حوادث تاریخی بر اساس استناد به یک سند تاریخی ، احراز اطمینان از عدم دخالت هر سمت و سوی نفسانی مورخ در گزارش حادثه است.  

بحث دیگری که در این بین مطرح می شود وجود تناقض عمیق درمیان ادعاهای پورپیرار است. تناقض عبارت از تقابل دو قضیه بنحو سلب و ایجاب با هم است و در صورتی تحقق پیدا میکند که هشت شرط معروف تناقض که از آن در فلسفه به ( وحدات ثمانیه) یاد میشود متوفر و موجود باشد .

 

در تناقض هشت وحدت شرط دان **وحدت موضوع و محمول و مکان

وحدت شـرط اضافــه جـــزء و کــل **قـــوه و فعـل است در آخر زمان

 

     یعنی بدون توفر و وجود این هشت شرط محال است که بین دو قضیه تناقضی تحقق پیداکند .

     پس اگر بگوئیم زید زنده است و خالد مرده است ، بین این دوقضیه تناقض نیست زیرا که موضوع در قضیه اول زید و در قضیه دوم خالد است و چون وحدت موضوع وجود ندارد پس همه شروط متوفر و موجود نیست .

     و اگر بگوئیم زید ایستاده است و زید غذا میخورد باز تناقضی وجود ندارد زیرا که محمول در قضیه اول ایستادن و در قضیه دوم غذا خوردن است پس در محمول با هم متحد نیستند .

     و اگر بگوئیم زید امروز هست و زید دیروز نبود تناقضی نیست چون وحدت زمانی وجود ندارد .

    اگر بگوئیم زید در کابل است و زید در قندهار نیست ، اینجا وحدت مکانی وجود ندارد پس تناقض منتفی میباشد و همین قسم در رابطه با شروط دیگر که در ضمن بیان هشت شرط گذشت .

در زمینه کتیبه بیستون سخنان پورپیرار در تناقض کامل با یکدیگر قرار دارد.

زیرا او می گوید:

قضیه ۱ : کتیبه بیستون سندی مطمئن و بی خدشه و مستقیم است 

قضیه ۲ : کتیبه بیستون مملو از دروغ و گزافه بافی است !! که کاتب مضامین آنرا به قصد انتقام جویی و تمسخر نگاشته است. 

بدیهی است بین این دو قضیه که پیرامون موضوع واحدی سخن گفته اند بدلیل عدم وحدت محمول، تناقض عمیقی وجود دارد. زیرا در قضیه دوم  کاملا مخالف با قضیه اول ، پیرامون یک موضوع واحد هم معترف به خدشه و دخل و تصرف شده است و هم نامطمئن بودن و مملو از دروغ بودن متن. 

بررسی اسناد پوریم شناسی پورپیرار ( قسمت 2 )

باستان شناسی یکی از شبعات انسان شناسی است که زمینه ساز تاریخ است ( واژهٔ تاریخ از واژهٔ فارسی ماهروز آمده که این واژه ( ماهروز ) پس از وام‌گیری از سوی عربی به شکل مورخ درآمده و پس از صرف شدن در دستگاه باب‌های عربی ریشهٔ  أرخ و سپس واژهٔ تاریخ از آن مشتق شده است ).

درباره تاریخ می توان گفت که آغاز زمانی است که انسان از نگارش و کتابت برای ثبت وقایع و رویداد ها استفاده کرد که قدمت آنها حداکثر به حدود 5200 سال پیش (3200 پ.م ) می رسد. برای اطلاع از بسیاری از رخداد ها که پیش از اختراع خط و نگارش روی داده اند و هیچگاه ثبت نشده اند با توجه به قدمت انسان باید از روشی جداگانه و مستقل استفاده کرد که باستان شناسی است. بنابر این می توان گفت که باستان شناسی آن شاخه از انسان شناسی است که درباره انسان از آغاز پیدایش او بر پهنه گیتی تحقیق می کند.

 

یکی از دلایل تقدس نوشتار آن است که نوشتن به معنای «ثبت» کردن و «در بند کردن کلام»، پویایی و تغییر را از امر شفاهی می گیرد. به عبارت دیگر نوشتن یک واقعه مثل عکس گرفتن از یک صحنه عمل می کند و آن واقعه را غیرقابل تغییر می نماید. به طور مثال ادبیات شفاهی که در طول قرن ها سینه به سینه انتقال می یابد همواره پویا است و بنابر شرایط اجتماعی و فرهنگی دستخوش تغییر و دگرگونی می شود، اما در هر دوره که این ادبیات مکتوب شده، پویایی آن نیز در همان مرحله متوقف گردیده است.

 

 در موقع بحث پیرامون پوریم بعنوان یک حادثه تاریخی هنگامی که از آقای  ناصر پورپیرار سئوال می شود با توجه به بدیهیات علم تاریخشناسی چرا در رابطه با این حادثه در هیچ  منبع و ماخذ تاریخی غیر از کتاب تورات ، کوچکترین اشاره ای نگردیده است مدعی می گردد :

 

سکوت خبری مطلق درباره ی حادثه ی پوریم، ناشی از نبود شاهد انسانی در عهد باستان است ( ناصر پورپیرار -  ایران شناسی بدون دروغ، 87  مورخ 2/6/86)

 

 

 بدین ترتیب وی  رمز مخفی ماندن این راز بزرگ را کشتار تمامی شاهدان داستان و لذا عدم ثبت آن در حافظه حتی یک انسان جهت انتقال به انسانهای دیگر بر می شمرد:

 

سپس سبب اصلی موفقیت یهودیان در مخفی نگهداشتن ماجرای پوریم در عهد باستان را، همین نبود حافظه ی انسانی دانستم.( ناصر پورپیرار - همان مقاله )

 

 

حافظه نوعی فعالیت ذهنی است که به ما امکان می دهد حالات خود آگاهی از قبیل  لذات ، دردها ، خواسته ها ، احساسات ، دریافتهای حسٌی ، اندیشه ها و قضاوت ها را حفظ کرده و آنها را مجدداً در ذهن خویش بازیابیم .

حافظه امکان بازشناسی و مراجعه به گذشته را به ما می دهد. اصطلاحی که "مارسل پروست" در مورد حافظه بکار می برد این است : این مکانیسم به ما اجازه می دهد تا " زمان از دست رفته " را مجدداً باز یابیم .
حافظه بینایی رایجترین نوع حافظه است . این نوع حافظه تصاویری را که می بینیم . اماکنی را که از آنها عبور کرده ایم و صورتهایی راکه با آنها برخورد داشته ایم ضبط می کند. در یک کلام ، این نوع حافظه به ما امکان می دهد تا تمام نکاتی را که از طریق دیدن برایمان مطرح شده اند ضبط کنیم  و به صورت خاطره در آوریم. 

 

اشاره پورپیرار به نبود حافظه ی انسانی بر اساس این اعتقاد جزمی  استوار است که تمامی انسانهای شرق میانه آنروز دراثر حادثه پوریم بطور کامل نابود شدند و لذا هیچ یک از بینندگانی ( شاهدانی ) که این ماجرا را دیده و به حافظه سپرده باشد باقی نماند تا بتواند با افشای آن یهودیان را رسوا سازد.

 

ولی  گویا مثل همیشه اعتقادات پورپیرار حتی نسبت به تفکرات شخصی خود، سست و پوشالی است زیرا که خود وی چه در همین مقاله و چه در مقالات ماقبل و مابعد سخنانی ادا می نماید که در تناقض آشکار با ادعای نابودی مطلق شاهدان عینی قتل عام پوریم است:

 

 اگر آگاهی هایی به طور نسبی درباره ی بین النهرین نزد اسکندر می یابیم، خود عالی ترین دلیل است که لایه ی نازکی از خردمندان، که پایه گذار آکادمی در غرب شده اند، از قتل عام پوریم، آن هم از غربی ترین حوزه های تجمع بین النهرین، جان به در برده و به سمت غرب امن گریخته اند ( ناصر پورپیرار – ایران شناسی بدون دروغ 87 مورخ 2/6/86 )

 

هر چند برخلاف نظر غیر مستند پورپیرار،  واژه آکادمی، برگرفته از نام ِ یلی ـ آکادمُس ـ در میتخت‌های ِ یونان است که زمین‌های ِ اپاختر ِ خوربری ِ یونان به نام ِ او نامیده می‌شد و چون دبستان ِ پلاتون در آن‌جا بود، کم‌کم در زبان‌های ِ اروپایی، به چم ِ "دبستان" و "آموزش‌گاه" به کار رفت . ( پسوند ِ ia در پایان ِ بسیاری از وام‌واژه‌های ِ یونانی در زبان ِ انگلیسی به کار می‌رود. واژه‌هایی نظیر ِAcademi-Academy-Academe همه از همین ریشه‌ اند ) و لذا واژه‌ی ِ آکادمی ربطی به  "اکدی" و پسوند ِ emia_ ندارد.

 

ولی بر فرض محال که ادعای پورپیرار را صحیح بگیریم:

 

براستی چگونه می توان بین این ادعای وی با ادعایی که چند سطر بالاتر در خصوص کشف رمزموفقیت یهودیان در پنهانداشت کامل کشتار پوریم که همانا به قول وی عدم  بجای گذاشتن حتی یک شاهد انسانی است  نموده است کوچکترین هماهنگی و هارمونی  منطقی یافت ،والله اعلم!!!

 

چگونه  است که عده ای از خردمندان  یک قوم از قتل عام عظیم پوریم !! جان سالم بدر می برند ولی هرگز و هرگز در هیچ کجا چه بصورت مکتوب و چه بصورت  شفاهی حتی یک کلمه در خصوص آن بلای دهشتناکی که  شاهد آن بوده اند به زبان نمی آورند ؟؟!!!

 

خردمندانی که قطعا از آنچنان اداراک، آزاد اندیشی و استعداد فوق العاده ای برخوردار بوده اند که پورپیرار آنان را شایسته لقب پایه گذاران « آکادمی »  معرفی می نماید !!

 

آیا  این حضرات خردمند !!! در آکادمی خود در حد یک تصویرنقاشی شده هم که شده نمی توانستند ازقتل عام پوریم  که تمام هست و نیست آنان و اقوام و اقربایشان را به باد فنا داده بود اثری خردمندانه برجای بگذارند؟!! 

 

مقایسه ماهوی بین نقطه نظراتی که پورپیراردر مقاطع مختلف بیان  می دارد برآیندی جز   امواجی از تناقضات فاحش و مهلک که ناشی از نااستواری اساسی ساختار ادعاهای اوست بدنبال ندارد. در چنین وضعیتی کاملا طبیعی است منتقدان وی  نظریات  فاقد بنیان علمی و ادله عقلی او را فقط و فقط  بعنوان سخن پراکنی های مغرضانه و فرصت طلبانه قلمداد نمایند. 

 

ماجرای شاهد و شاهد گیری وی در جریان حادثه پوریم  هنگامی هیجان انگیزتر می شود که وی به ناگه با لگد به زیر تمام کاسه و کوزه های دست ساز قبلی خود زده و برای این ماجرای بدون حتی یک شاهد انسانی بجای مانده شاهدان زنده دیگری نیز معرفی می نماید !!!

 

به گمان من، که شرح آن را در پاره نوشته ی دیگر بیاورم، آن چه را که امروز عرب می شناسیم به نشانه های محکم چند، بقایای به اعماق صحرا گریخته ی آرامیان، از شقاوت یهودیان در نسل کشی پوریم اند، که اندکی از فرهنگ و توانایی و خردمندی های بین النهرین کهن را، در محدوده ای کوچک، حفظ کرده اند. محکم ترین ادله ی این بیان آرامی خواندن خویش، به وسیله ی ابراهیم علیه السلام در تورات و تایید انتساب وی به مسلمین در قرآن است ) ناصر پورپیرار - یادداشت برای آقای عارف گل سرخی، 2 - هجدهم شهریور 1384)

 

 

انسان برای کشف حقیقت و مصون ماندن از خطای در تفکر، نیازمند و محتاج یک سلسله اصول و قواعد عام و فراگیر است که او را در همه جا راهنمایی کند و مانع از گمراهی وی در تفکر گردد که به آن منطق می گویند.

و این همان چیزی است که عدم وجود آن در تمامی نوشته های پورپیراری مشهود است

 بی منطقی  محض.

 

قواعد و قوانین منطقی به منزله معیار و ملاک است که هرگاه بخواهیم درباره موضوعی تفکر و استدلال کنیم، باید استدلال خود را با این معیار ها ارزیابی کنیم تا به طور غلط نتیجه گیری نکنیم.

علم منطق می خواهد ما را از هر گونه خطای در فکر، مصون نگاه دارد. بر این اساس، در پی آن است تا راه صحیح تعریف کردن و صحیح استدلال کردن را بیاموزد. به همین دلیل، به دو مبحث تعریف و حجت می پردازد.

اگر کسی در تعاریف و استدلال هایش خطا نکند( در صورتی که محتوای افکارش صحیح باشد)، نتیجه ای که می گیرد، یقینا درست خواهد بود. از این رو منطق از دو مبحث اساسی تشکیل شده است: معرف که وسیله کشف مجهولات تصوری است. حجت که وسیله کشف مجهولات تصدیقی است.

مسائل منطق یا درباره معرف ها یعنی تعریف ها صحبت می کند یا درباره حجت، یعنی استدلال ها.

اما برای صحیح تعریف کردن (مبحث تعریف و معرف) و صحیح استدلال کردن (مبحث حجت)، مقدماتی لازم است:

مقدمات بحث تعریف را این مباحث تشکیل می دهند: ( تصورات،  کلیات خمس، مقولات عشر)

 مقدمه بحث حجت نیز عبارت است از: (  قضایا ، مبحث حجت یا استدلال که خود مشتمل بر دو قسمت است:

قیاس که قسمت نخست مبحث حجت و درباره صورت استدلال است.

صناعات خمس که قسمت دوم مبحث مذکور بوده و در آن درباره ماده و محتوای استدلال صحبت می شود.

چرا که ممکن است فالب یک استدلال درست، اما محتوایش نادرست باشد؛ که در این صورت نتیجه اشتباه خواهد بود.

 

صناعات خمس شامل پنج قسمت است: برهان، جدل، سفسطه یا مغالطه، خطابه و شعر.

و چون تمام معلومات ذهنی اعم از تصوری و تصدیقی به وسیله الفاظ و علامات از ذهنی به ذهن دیگر انتقال می یابد؛ واساسا لفظ و معنا ملازم و همراه یکدیگرند، در ابتدای منطق، این مبحث مهم نیز عنوان می شود:
الفاظ

 

که در همین مقاله و مقالات قبل به کرات نشان داده شد نوشتارهای پورپیرار بدلیل عدم آرایش به اصول علم منطق از تمامی جنبه ها : ۱- تعریف  ( از تصورات تا...  ) ۲- حجت ( شامل قضایا و مبحث صورت و ماده ی استدلال ) و ۳- الفاظ ، به کلی سخنانی غیرعلمی و فاقد ارزش است.

 

بعنوان نمونه به این الفاظ متضاد و غیرقابل مجتمع با یکدیگر در سخنان وی توجه فرمائید:

 

۱/۱- نبود شاهد انسانی از پوریم

۱/۲- بقایای به اعماق صحرا گریخته از پوریم

 

( توجه فرمائید به استفاده غیر منطقی  و غیر علمی او از الفاظ   بودن ( بقایا ) و  نبودن  در تعریف یک قضیه !!!)

 

۲/۱- نبود حافظه انسانی پس از پوریم 

۲/۲- خردمندان جان بدر برده ( زنده مانده ) از پوریم 

 

( توجه فرمائید به استفاده غیرمنطقی و غیرعلمی او از الفاظ خردمندی ( که توام با هوش و حافظه سرشار است ) و نبود حافظه در ارائه حجت جهت یک قضیه)

 

 

بررسی اسناد پوریم شناسی پورپیرار ( قسمت 1 )

دو گزاره را موقعی متناقض می‌گویند که ترکیب عطفی آن دو دروغ گو باشد. به عنوان مثال، فرض کنیم که می‌دانیم ( یا فرض می‌گیریم ) که گزاره‌ی p  صحیح است. اگر طی یک سری استدلال‌ها به این گزاره برسیم که p و نقیض p درست است، آنگاه ما به یک گزاره‌ی دروغ‌گو رسیده‌ایم. در حقیقت این یک تناقض است . یعنی به این نتیجه رسیده‌ایم که هم p و هم نقیض p هر دو با هم درست هستند. ترکیب p و نقیض p به اجتماع نقیضین معروف است و درهرعلمی، جزو بنیادی‌ترین پیش فرض‌های آن علم ،امتناع از اجتماع نقیضین است.

یکی ازنقاط ضعف عمده موجود در مجموعه سخنان ناصر پورپیرار، در تناقض شدید بودن  ادعاهایی است که وی پیرامون یک موضوع در چند مقطع زمانی ابراز داشته  و می دارد.

از جمله مشهودترین این موارد، تناقض شگفت آوری است که در رابطه با  زمان و نحوه نگارش کتاب شاهنامه درمیان اظهارنظرهای نامنسجم  وی پیرامون تاریخ ایران وجود دارد . او از یک سو  به وقت نیاز، ضمن اصرار بر متعلق دانستن این کتاب و نویسنده آن به قرن چهارم هجری قمری، مندرجات آنرا  بعنوان یکی از شواهد و منابع  اصلی خود  جهت اثبات قتل عام پوریم!! مورد  بهره برداری  لازم قرار می دهد. و از سویی دیگر به وقت اضطرار برای خالی از سکنه جلوه دادن سرزمین ایران در حدفاصل وقوع پوریم تا ظهور صفویه ، کتاب مذکور را جعل قرن  16 میلادی (  یعنی حدود پنج قرن بعد  ) برمی شمرد!!!

در اینجا ابتدا بخشهایی از مقاله مورخ 27/6/85  ناصر پورپیرار با عنوان " یادداشت برای دوستان احرار و امید ( قسمت دوم( " را  مورد بررسی قرار داده و سپس گوشه چشمی به سخنانی که ایشان به فاصله اندکی پس از ارائه این مقاله اظهار داشته است می اندازیم تا  به رای العین ببینیم چگونه به یکباره کتابی که طبق کارشناسی های محققانه!! ایشان جزو منابع و مستندات اثبات  واقعه پوریم  بوده تبدیل به پاره کاغذی فاقد ماهیت تاریخی می گردد.

اگر متن شاهنامه را به عنوان نخستین نمونه ی شناخته شده از حضور زبانی که پس از ساخت و تدوین، به سیاست هایی فارسی نامیده اند، به رسمیت بشناسیم، اطلاعات جغرافیایی مندرج درآن، بدنه ی اصلی این بحث را تقویت می کند که مهاجر نشینان چهار سوی ایران، در زمان پیدایش شاهنامه، به سبب کوتاهی مدت استقرار و عدم پیشینه ی بومی، با یکدیگر ارتباط ارگانیک و مقرر تاریخی نداشته و حتی در آغاز برقراری روابط قومی و ملی هم نبوده اند. به همین دلیل شاهنامه فقط سخن گوی تجمع شرقی است. ( پورپیرار/ مقاله  یادداشت برای دوستان احرار و امید - مورخ ۲۷/۶/۸۵ )

 در  این بخش از مقاله ، ناصر پورپیرار می کوشد به استناد اطلاعات جغرافیایی مندرج در کتاب شاهنامه  که آنرا نخستین نمونه شناخته شده متون نگاشته شده بزبان فارسی معرفی می کند ، بدنه اصلی این بحث را تقویت نماید که مردم مناطق مختلف ایران درعصر تولد شاهنامه به قرن چهارم هجری را صرفا مهاجرانی تشکیل می دادند که همزمان با پیدایش اسلام و بطور تدریجی به این سرزمین خالی از سکنه شده بر اثر قتل عام پوریم !!! مهاجرت نموده بودند و به خاطر کوتاهی مدت استقرار و عدم پیشینه بومی، با یکدیگر هیچگونه ارتباط ارگانیک و تاریخی نداشته و لذا تصوری ملی و میهنی در بین آنان وجود نداشته است!!

شاهنامه گواه روشنی است که معلوم می کند فردوسی تعلقی نسبت به تجمع های غربی و شمالی و جنوبی ایران ابراز نکرده و غالبا از آنان به عنوان بیگانگان و دشمنان و یا پادگان هایی برای نگهداری اسیران نام برده است. آگاهی های مختصر و مغلوط فردوسی نسبت به سایر ساکنان جنوبی و غربی و شمالی ایران، و این که تنها بر بخش کوچک و روی هم رفته نامعینی از سرزمین های شرق، نام ایران می نهد، خود موید این است که در زمان تولید شاهنامه خردلی تصور ملی و میهنی وجود نداشته است .

دراین بخش نیز وی مجددا  با گواه قرار دادن متن کتاب شاهنامه فردوسی به تکرار ادعای قبلی خود پرداخته و ضمن در برابر هم گذاردن اشعار فردوسی از یک طرف و تصویر ذهنی خود از ایران پس از پوریم!!! از طرف دیگر، نتیجه گیری می کند که تصویر ذهنی او تصویری کاملا حقیقی از اوضاع ایران پس از پوریم است، زیرا گواه صادقی  در آستین دارد که این ادعا را مورد تاکید قرار می دهد و آن گواه صادق کسی  و چیزی نیست جز حکیم ابوالقاسم فردوسی و اثر تاریخی او یعنی کتاب شاهنامه.

پورپیرار در ادامه مقاله مذکور ضمن نقل شعری از فردوسی ، آنرا تصویری روشن از نبود ارتباط  و آشنایی میان باصطلاح محدوده های مهاجرنشین چهارسوی ایران دانسته و از خواننده درخواست می کند مبادا ازشعر فردوسی دچار حیرت و سرگردانی شود زیرا که او بازگوکننده صادقی از اوضاع زمانه خود ( قرن چهارم هجری ) است و بس.

چنین تصاویری، به صورتی روشن، از نبود ارتباط و آشنایی میان محدوده های مهاجر نشین چهار سوی ایران خبر می دهد و از آن که شاهنامه را در پایان قرن چهارم ساخته اند، پس می توان پذیرفت که در قرن چهارم سلسله ای از شهرها در مهاجرنشین های اطراف و در مرکز ایران دایر بوده است، که سهم مربع بسیار وسیع مرکزی را، در شاهنامه، تنها به صورت سه نام ری و قم و اصفهان می خوانیم که در خطی از شمال به جنوب کشیده شده و بی تردید در آن زمان جز قصبچه هایی نبوده اند، چنان که قم را تا پایان دوران قاجار هم نمی توان شهر نامید.

برای مورخ مایه ی اعجاب نیست که در شاهنامه یاد و نامی از قزوین و یزد نمی بیند، زیرا با قرائنی ثابت می کند تا پایان قرن چهارم هنوز شهری به نام یزد در مدخل کویر کرمان بالا نرفته و نیز از این که قم و اصفهان و ری را با فرهنگ و آداب و رسوم جدا از تجمع های چهار سوی ایران می شناسد، دچار حیرت نمی شود، زیرا به احکام قدرتمندی متوسل و مجهز است که اثبات می کند بنیان کلنی های اولیه ی مرکز ایران را، یهودیان ریخته اند.

پورپیرار در این پروسه باصطلاح تحقیقاتی، پس از اینکه فرضیه خود مبنی بر خالی از سکنه بودن سرزمین ایران تا زمان پیدایش دین اسلام و سکنی گزینی تدریجی مهاجرینی ازچهارگوشه جغرافیایی در آن را با سندی بجای مانده از قرن چهارم هجری ( شاهنامه ) تطابق می دهد ، به این نتیجه گیری می رسد که فرضیه او دیگر به اثبات رسیده و مطلبی مسلم است!!!

بدین ترتیب کاملا مسلم می شود که باز ساخت ایران پس از اسلام، به مدد امواج مهاجرین و همسایگان میسر شده و بازیافت کم ترین نشان از بومیان کهن این خطه، پس از قتل عام پوریم، جز مانده هایی از لوازم زندگی و اجساد پراکنده، در بقایایی سوخته و ویران شده، به دست نیاورده ایم.

خوب حال بد نیست برای آشنایی بیشتر با میزان ثبات نظر این شخص در خصوص مدارک و مستنداتی که مورد وثوق و ایمان کاملش بوده ، به سخنان متناقض کننده چند ماه بعد وی توجه فرمائید:

نه فقط شاهنامه، که هر برگ نوشته ی دیگر به زبان فارسی، اعم از دیوان و دستور نامه و غیره، که تاریخ نگارش مقدم بر صفویه داشته باشد، مطلقا جعل جدید است ( مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب 30 / چهارشنبه چهارم بهمن 1385 )

گاه بر خود می بالم که جریان این تجسس را به گونه ای هدایت کرده و به کانالی فرستاده ام، که پس از هفت سال گفت و گوی محاسبه شده و گام به گام، از تریبونی محدود، اینک کسانی را آماده ی شنیدن این مدخل باور نکردنی می بینم که شاهنامه را به زمان صفویه نوشته اند ( ناصر پورپیرار – مدخلی بر ایرانشناسی بدون دروغ 24 )

و حال که بی کم و کاست می توانم اعلام کنم نه فقط شاهنامه، که سطری نوشته ی به زبان فارسی از ماقبل صفوی و در هیچ عرصه ای نبوده که بقایایی از آن مانده باشد، ( پورپیرار/ مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب 27 / بیستم / دی ماه 8)

 

 نویسنده: ناصر پورپیرار

چهارشنبه 2 اسفند1385 ساعت: 14:59

آقای صدرالدینی. در ایران ماقبل دولت صفوی، هیچ مورخ و شاعر و طبیب و ستاره شناس و منجم و نحوی و غیره نمی زیسته تا نوشته و کتابی داشته باشد

 

دوشنبه 15 آبان1385 ساعت: 1:8

توسط:ناصر پورپیرار

 

خانم حدیثه. مباحث کلانی در پیش است که در صدر آن ها اثبات نهایی رخ داد پلید پوریم و با همان عوارضی است که شرح داده ام و نیز اثبات  این که تدارک شاهنامه فردوسی قریب به عهد صفویه انجام  شده است

 

سه شنبه 16 آبان1385 ساعت: 14:33

توسط:ناصر پورپیرار

 

آقای حسن. درست خوانده اید، شاهنامه را در دورانی نزدیک به صفویه فراهم کرده اند. منتظر باشید تا اسناد و ادله ی آن را ببینید. دود از کله تان برخواهد خاست.

 

عجب !!

با این اوصاف آیا بهتر نیست ایشان ازاین پس عنوان مقالات خود را بجای  " مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب  " به  مدخلی بر ایرانشناسی همراه با کلی دروغ و نقاب  که بعدا رو خواهد شد تغییر دهد؟!