مدخلی بر سندشناسی و چهره خوانی به سبک پورپیرار
۱- در مبحث کتیبه بیستون نخستین نکته ای که باید مورد توجه و اشاره قرار گیرد اینست که خوشبختانه !! ناصر پورپیرارهمواره در نوشته های خود برغیرمجعول بودن این کتیبه ارزشمند تاکید ورزیده و به مبارکی و میمنت!! آنرا از دایره جعل یهود!! خارج دانسته و در زمره یکی از اسناد مهمی که اثبات گرخونریز بودن داریوش!!! است مورد قبول ملوکانه قرار داده است:
این ها مسائل فرعی بسیار جذابی است که راه گشایی به جزییات آن، مستلزم ورود دوباره و این بار غیر تبلیغاتی، عالمانه و آکادمیک به اسناد باقی مانده از هخامنشیان و در راس آن ها مندرجات تورات، گل نبشته کورش، کتیبه ی بیستون و دیگر سنگ نبشته های غیر مجعول هخامنشی است؛(ناصر پورپیرار- مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۴۹)
اکنون به سراغ یکی از بند نبشته های کتیبه مذکور می رویم:
بند دوم ستون دوم - داريوش شاه گويد : مادامي که من در بابل بودم اين ( است (کشورهايي که نسبت به من نافرمان شدند پارس ، خوزستان ، ماد ، آشور ، مصر ، پارت ، مرو ، ثت گوش ، سکاييه
اما ناصر پورپیرار در وب نوشته ای به تاریخ 3/5/1383 می نویسد:
بهترین برداشت از مجموع داده های کتیبه بیستون درباره واژه پارس و پارس ها این انگاره است که پارس را عنوان یک نیروی نظامی بدانیم که داریوش از ابتدا به آن ها متکی بوده است...
و در کتاب دوازده قرن سکوت خود می نویسد :
در ایران سرزمینی به نام پارس نبوده و قبیله و قومی به نام پارسیان نداشتیم (ناصر پورپیرار-دوازده قرن سکوت- بر آمدن هخامنشیان – صفحه 255)
جالب است نه !!
پورپیرار از یک طرف از کتیبه بیستون بعنوان یکی از اسناد غیر مجعول و اصیل باقیمانده از دوران هخامنشی نام می برد و چندین مقاله با استفاده از متن و تصاویر آن به نفع عقاید خود تهیه می کند و از طرف دیگر سخنانی در کتاب و وب لاگ خود در خصوص کشور و مردم پارس می نویسد که در مغایرت کامل با متن این کتیبه اصیل و غیر مجعول است. همانطور که در بالا اشاره شد، در بند 2 ستون دوم این کتیبه داریوش از پارس بعنوان یکی از کشورهایی که به وی نافرمان شدند نام برده است. ولی جناب ناصرخان ما !! که در هزاران سال پس از داریوش و تاریخ نگارش کتیبه بیستون زیست می کند می فرماید پارس هرگز نام کشور یا قوم و قبیله ای نبوده است؟!!!
وااسفا از این همه جهالت و خودرایی.
بعلاوه در همین کتیبه آمده است :
"بند 12- داريوش شاه گويد: نبود مردي ، نه پارسي ، نه مادي ، نه هيچ کس از تخمه ما که شاهي را گئومات مغ باز ستاند. مردم شديداً از او ميترسيدند که مبادا مردم بسياري را که پيش از آن بردي را شناخته بودند بکشت . بدان جهت مردم را مي کشت که مبادا او را بشناسند که بردي پسر کوروش نيست . هيچ کس ياراي گفتن چيزي درباره گئومات مغ نداشت تا من رسيدم ."
بدین ترتیب با توجه به قرینه اینکه "ماد" نام قوم و کشور بوده است آیا برای پارس نیز می توان معنی دیگری چون "عنوان یک نیروی نظامی" را اختیار کنیم؟!
دومین نکته در این حوزه در مورد "پارت" است. ناصر پورپیرار در کتاب اشکانیان خود می نویسد:
"سرزمین و قوم پارت یعنی خاستگاه بنیان گذاران سلسله اشکانی را نام مبهمی می بینیم درباره جایگاه قبیله ای ناشناس...( پورپیرار- دوازده قرن سکوت،اشکانیان ،صفحه 75)
"تمام اسناد جدید در هیچ حالتی نتوانسته معلوم کند که مقصد و منظور تاریخی و جغرافیایی از قوم پارت چیست..."(ناصرپورپیرار- دوازده قرن سکوت- اشکانیان –صفحه 98)
به این ترتیب او می کوشد پس از نابودی پیشینه پارس، سراغ پارت هم برود.
اما امان از فراموشی...
ناصرخان پورپیرار بدون یادآوری آنچه در کتابهایش نوشته است !! به تائید اصالت متن کتیبه بیستون می پردازد که در ان از کشور " پارت " سخن رفته است.
بند دوم ستون دوم کتیبه بیستون- داريوش شاه گويد : مادامي که من در بابل بودم این ( است ) کشورهايي که نسبت به من نافرمان شدند. پارس، خوزستان ، ماد ، آشور ، مصر ، پارت ، مرو ، ثت گوش ، سکاييه
بدین سان به نظر شما کدام حرف او را باید باور نمود؟!!! صحت کتیبه را یا عدم صحت مندرجات کتاب 12 قرن سکوت را؟!!
۲- پور پيرار در دانشگاه زنجان با اشاره به اين که اکثريت مطلق تاريخ نويسان يهودي بوده اند و همه آنها بدون تفاوت خاصي مطالب همديگر را مورد تاييد قرار داه اند مي پرسد:
" از چه روي تاريخ ايران براي اين مورخان تا اين حد جذاب بوده و به چه دليل در خصوص تاريخ 2500 سال قبل اين فلات ،چنين اتفاق نظري وجود دارد در حالي که حتي در خصوص حوادث جنگ جهاني دوم که در همين 70 سال گذشته به وقوع پيوسته هرگز نمي توانيم شاهد چنين اجماع نظري باشيم؟ "
سوالی که در اینجا مطرح می شود اینست که ازنظرایشان ،آقای "پی یر لوکوک" که متن کتیبه بیستون را جناب پورپیرار مو به مو از قول وی نقل نموده، آیا یهودی بوده است یا خیر؟ اگر یهودی نبوده پس پورپیرار می باید اعتراف نماید که برخلاف ادعاهایش بالاخره یک نفر مورخ غیر یهودی پیدا شده که درمورد تاریخ ایران دست به تحقیق زده است و البته مشخص نیست با توجه به فرمایشات پورپیرار در خصوص دلایل جذابیت تاریخ ایران برای مورخان یهود، دلیل علاقمندی یک غیر یهودی به تاریخ ایران چیست؟! او برای کتمان چه چیزی به نگارش کتاب پرداخته ؟! و آیا او مزدبگیر کلیسا است یا کنیسه؟!
اگر پورپیرار وی را یهودی بخواند باید از ایشان بپرسیم که ناصرخان چرا به او اطمینان دارید و ترجمه او از متن کتیبه را حرف به حرف و کلمه به کلمه مورد استفاده قرار می دهید ؟!!
براستی چرا خود ناصر پورپیرار به ترجمه این کتیبه دست نزده است و این مورخ شرقی همه چیزدان ما به مشتی اوهام!! مورخی غربی اطمینان کرده است؟! و حتی تفاسیر پی یر لوکوک در خصوص ارمنی بودن ارخه وهلدیته را به نحو عجیبی "کاملا مهم" و قابل استناد می داند!!
۳- ناصر پورپیراربا اشاره به عکس ارخه بابلی می نویسد :
"صورت نیمه گوشت آلود، امتداد بلند ابرو، چشمان درشت، دماغ عقابی، ریش پیش آمده، و لبان گوشتالود نیم پوشیده در زیر سبیل را ناظریم، جزاین که ارخه از ندینتبیره اندکی کوتاه تر و جوان تر و به همان میزان خشمگین تر است و خطوط چهره ی او نفرت بیش تری نسبت به داریوش را منعکس می کند."(ناصر پورپیرار- مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۵۰)
خنده دار ترین ادعاهای ناصر پورپیرار در این قسمت مطرح می شود.این که چگونه ناصر پورپیرار این همه خصوصیت چهره و اخلاق خصوصا خشم و نفرت را از یک تکه سنگ به شکل زیر که شخصی را در کمال سکون و سکوت نشان می دهد، در می یابد کاری است که تنها از او بر می آید و بس

۴ - در قسمتی دیگر ناصر پورپیرار کتیبه را تا آنچنان حد بالایی سندیت می بخشد که می گوید:
"می پذیریم که تصاویر این اشخاص، مانند حجاری های نمایشی پله های آپادانا، بر سبیل تفنن و دروغ و خیال پروری نیست و تا حد یک عکس رسمی و مدرک جرم در پرونده ی هخامنشیان قابل تایید و نگهداری است..."( ناصرپورپیرار- مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۵۰)
البته اگر چنین چیزی باشد و واقعا همه اسیران یکجا وباهم و به همین صورت ابتدا جلوی داریوش به صف کشیده شده باشند، چگونه است که حتی قبل از آنکه مرتیه به دست داریوش بیافتد کشته می شود؟!! ولی در اینجا نقش او را مقابل داریوش می بینیم؟! آیا جز این است که این نقش حالت نمادین دارد؟ که البته ناصر پورپیرار به آن چنان سندیتی می بخشد که از روی آن دست به چهره شناسی می زند و یکی دیگر از تخصص های خود را رو می کند!!
بند 4 –ستون دوم : داريوش شاه گويد : آن وقت من نزديک خوزستان بودم . پس از آن خوزيها از من ترسيدند . مرتيه را که سرکرده آنان بود گرفتند و او را کشتند .
5- یکی دیگر از شیرین کاری های ناصرپورپیرار گرافیکی کردن و تحریف چهره ها در این کتیبه است:
"در کتیبه صورت ندینتبیره به استثنای قسمت گوش، کاملا سالم مانده است. شباهت بسیار زیاد او به شیوخ و عشیره نشینان عرب کنونی، با آن دماغ عقابی و ریش پیش آمده،...."( ناصر پورپیرار- مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، 49)
لطفا نگاهی به عکس اصلی تصویر حجاری شده ندینتبیره بیاندازید و جواب سوال مرا هم بدهید:" کجای این ریش پیش آمده است؟!!"
با کمی دقت در تصویر اصلی و گرافیکی ذیل که در متن مقاله " مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ 49 " ناصر خان پورپیرار آورده شده است متوجه می شوید وی با استناد به یک تصویر گرافیکی مخدوش از صورت ندینتبیره، چگونه برای تحمیل و تبلیغ منویات درونی خود مبنی بر جزو شیوخ عرب القاء نمودن ندینتبیره، قلمفرسایی ها کرده است.
تصویر گرافیکی مخدوشی که در آن بینی گوژ ( گود ) این بیچاره در امتداد ناحیه ابرو تا غضروف گرد گونه نوک بینی ، به حالت برآمده و عقابی !!! نمایش داده شده است. تصویری که با یک مقایسه ساده بین نوک ریش برآمده با نوک بینی وی، در تصویر اصلی کتیبه و تصویر گرافیکی، بی ارزش بودن آن برای هر خواننده منصفی عیان تر می گردد.

ناصر پورپیرار با این جعل آشکار، بعد هم مدعی می شود که او ( ندینتبیره ) شبیه عربها است و مهر تاییدی از این تفسیر آبکی خود برای نظریه مضحک "آکادمی" خود می سازد :
"در کتیبه صورت ندینتبیره به استثنای قسمت گوش، کاملا سالم مانده است. شباهت بسیار زیاد او به شیوخ و عشیره نشینان عرب کنونی، با آن دماغ عقابی و ریش پیش آمده، مرا وا می دارد که بر امکان قبلا طرح شده ی خویش در مدخل درخشان «آکدمی»، ایستادگی بیش تری کنم که قوم عرب، که زبان و خصائلی قدرتمند و خرد پذیر را در میان صحراهای نجد زنده نگه داشته اند، از بقایای گریختگان موفق سرزمین بابل و اکد، پس از شبیخون خونین پوریم بوده اند، که با رد پای حضور آنان تا آتن قدیم هم آشنا شده ایم."( ناصر پورپیرار- مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، 49)
۶- پورپیرار حتی دربحث قیافه شناسی هم تناقض می گوید زیرا که یک بار می گوید:
" این ندینتبیره بابلی است. نفر دوم از صف اسیران، که به نظر می رسد کلاهی چسبان به سر دارد که تضریس دندانه مانند بخش چسبیده به پیشانی، احتمال جعد های مو را نیز می دهد. اما آغاز رستنگاه مو، چندان به کمان ابرو نزدیک است که طبیعی نیست !!!(ناصر پورپیرار- مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب 48)
و بار دیگر می گوید:
این فرورتی مادی است. سومین نفر از صف اسیران، با موهایی صاف که در دنباله به صورت گیسویی جمع و به هم بسته، در آمده است. اگر فشردگی و رستنگاه بسیار کوتاه موهای او را حاصل استفاده از نوعی سربند و کلاه ندانیم، پس ناگزیر نتیجه می گیریم که بومیان پیش از پوریم ایران دارای موهای بسیار پر پشت و رام و با رستنگاهی نسبتا نزدیک به ابرو بوده اند که در کم تر تجمع امروزین ایران قابل دیدار است(ناصر پورپیرار- مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب50)
بالاخره آنچه تا بالای پیشانی می آید موی مجعد است یا کلاه؟!!
۷- اوج سردرگمی پورپیرار در قسمت دیگری از نوشته اش مشخص می شود:
"خواندیم که عدم اطمینان مردم اوژه به مرتیه، و شاید هم به سبب انتساب اش به فارس، موجب شکست و دستگیری و تحویل او به داریوش،به وسیله ی مردم اوژه .. ( ناصر پورپیرار- مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب 52 )
البته مشخص نیست که چگونه ممکن است مردم اوژه کسی را به سبب انتسابش به فارس نپذیرند ولی از طرف دیگر او را تحویل مردی پارسی به نام داریوش دهند!!! در واقع این چه مردم سردرگمی هستند که از یک طرف از پارسیان متنفرند و مرتیه را نمی پذیرند و از طرفی دیگر به داریوش پارسی خدمت می نمایند و او را می پذیرند و همراهی می نمایند!!!!
8- و در آخر نقش بالای سر اهورامزداست که کار دست جناب پورپیرار می دهد.او می گوید:
نقش این گردونه خورشید فراز اهورای کتیبه بیستون جعل جدید است و با بریدن دقیق سنگ در کتیبه و حذف نقش پیشین، این «شمش» را به جای نقش قدیم نشانده اند!!!!! این نوع برش و جا گذاری سنگ که در تصویر می بینید، کم ترین ربطی به نشانه های مرمت ندارد و جز تعویض و جای گزینی نام دیگری نمی گیرد. مورخ می پرسد آیا در اصل کهن کتیبه بر فراز کلاه این به اصطلاح اهورامزدا چه صورت و نقش دیگری حکاکی بوده، که در دوران جدید باید از دید صاحبان نظر در موضوع مربوطه، پنهان می مانده است: شمعدان مقدس یهودیان و یا ستاره ی داود؟!!!"(پور پیرار- مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۵۰)
البته پورپیرار توضیح نمی دهد که این یهودیان زرنگ و جاعل که نقش شمعدان مقدس یا ستاره داوود را تخریب کردند چه لزومی دیدند که جای آن نقشی تازه بیافرینند؟! به نظر شما اگر کسی بخواهد چیزی را از بین ببرد چیز تازه ای جای آن نصب می کند آنهم به این واضحی؟!!
جالب اینجاست که پورپیرار قبلا مدعی بود که کتیبه نقش رجب تخریب شده است، چرا که اطلاعاتی از دست داشتن یهود در کشتار پوریم در آن کتیبه نمایان بوده و در آنجا یهود جاعل ،چیزی به جای کتیبه قرار نداده و ننوشته است. اما در اینجا ( کتیبه بیستون ) همان جاعلان با ناشی گری تمام ،ابتدا اثر را محو می کنند و بعد هم اثری تازه کنار آن می گذارند!!طوری که حتی خواجه حافظ شیرازی هم می فهمد!!!جالب تر اینجاست که کلاه اهورامزدا کاملا تخریب شده است . طبیعی است اگر یهودیان جاعل، به جای اینکه نقش شمس را بجای ستاره داوود وصله بزنند، بطور کامل آنرا حذف می کردند بهتر بود، این طور نیست؟