مدخلی بر سندشناسی و چهره خوانی به سبک پورپیرار

۱- در مبحث کتیبه بیستون نخستین نکته ای که باید مورد توجه و اشاره قرار گیرد اینست که خوشبختانه !! ناصر پورپیرارهمواره در نوشته های خود  برغیرمجعول بودن این کتیبه ارزشمند تاکید ورزیده و به مبارکی و میمنت!! آنرا از دایره جعل یهود!! خارج دانسته و در زمره یکی از اسناد مهمی که اثبات گرخونریز بودن داریوش!!!  است مورد قبول ملوکانه قرار داده است:

این ها مسائل فرعی بسیار جذابی است که راه گشایی به جزییات آن، مستلزم ورود دوباره و این بار غیر تبلیغاتی، عالمانه و آکادمیک به اسناد باقی مانده از هخامنشیان و در راس آن ها مندرجات تورات، گل نبشته کورش، کتیبه ی بیستون و دیگر سنگ نبشته های غیر مجعول هخامنشی است؛(ناصر پورپیرار- مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۴۹)

 

اکنون به سراغ یکی از بند نبشته های کتیبه مذکور می رویم:

بند دوم ستون دوم - داريوش شاه گويد : مادامي که من در بابل بودم اين ( است (کشورهايي که نسبت به من نافرمان شدند پارس ، خوزستان ، ماد ، آشور ، مصر ، پارت ، مرو ، ثت گوش ، سکاييه

 اما ناصر پورپیرار در وب نوشته ای به تاریخ 3/5/1383 می نویسد:

بهترین برداشت از مجموع داده های کتیبه بیستون درباره واژه پارس و پارس ها این انگاره است که پارس را عنوان یک نیروی نظامی بدانیم که داریوش از ابتدا به آن ها متکی بوده است...

و در کتاب دوازده قرن سکوت  خود می نویسد :

در ایران سرزمینی به نام پارس نبوده و قبیله و قومی به نام پارسیان نداشتیم (ناصر پورپیرار-دوازده قرن سکوت- بر آمدن هخامنشیان – صفحه 255)

جالب است نه !!

پورپیرار از یک طرف از کتیبه بیستون بعنوان یکی از اسناد غیر مجعول و اصیل باقیمانده از دوران هخامنشی نام می برد و چندین مقاله با استفاده از متن و تصاویر آن به نفع عقاید خود  تهیه می کند  و از طرف دیگر سخنانی در کتاب  و وب لاگ خود در خصوص کشور و مردم پارس می نویسد که در مغایرت کامل با متن این کتیبه اصیل و غیر مجعول است. همانطور که در بالا اشاره شد، در بند 2 ستون دوم  این کتیبه داریوش از پارس بعنوان یکی از کشورهایی که به وی نافرمان شدند نام برده است. ولی  جناب ناصرخان ما !! که در هزاران سال پس از داریوش و تاریخ نگارش کتیبه بیستون زیست می کند می فرماید پارس هرگز نام کشور یا قوم و قبیله ای نبوده است؟!!!

وااسفا از این همه جهالت و خودرایی.

 بعلاوه در همین کتیبه آمده است :

"بند 12- داريوش شاه گويد: نبود مردي ، نه پارسي ، نه مادي ، نه هيچ کس از تخمه ما که شاهي را گئومات مغ باز ستاند. مردم شديداً از او ميترسيدند که مبادا مردم بسياري را که پيش از آن بردي را شناخته بودند بکشت . بدان جهت مردم را مي کشت که مبادا او را بشناسند که بردي پسر کوروش نيست . هيچ کس ياراي گفتن چيزي درباره گئومات مغ نداشت تا من رسيدم ."

بدین ترتیب با توجه به قرینه اینکه "ماد" نام قوم و کشور بوده است آیا برای پارس نیز می توان معنی دیگری چون "عنوان یک نیروی نظامی" را اختیار کنیم؟!

دومین نکته در این حوزه در مورد "پارت" است. ناصر پورپیرار در کتاب اشکانیان خود می نویسد:

"سرزمین و قوم پارت یعنی خاستگاه بنیان گذاران سلسله اشکانی را نام مبهمی می بینیم درباره جایگاه قبیله ای ناشناس...( پورپیرار- دوازده قرن سکوت،اشکانیان ،صفحه 75)

 

"تمام اسناد جدید در هیچ حالتی نتوانسته معلوم کند که مقصد و منظور تاریخی و جغرافیایی از قوم پارت چیست..."(ناصرپورپیرار- دوازده قرن سکوت- اشکانیان –صفحه 98)

به این ترتیب او می کوشد پس از نابودی پیشینه پارس، سراغ پارت هم برود.

اما امان از فراموشی...

ناصرخان پورپیرار بدون یادآوری آنچه در کتابهایش نوشته است !! به تائید اصالت متن کتیبه بیستون می پردازد که در ان از کشور " پارت " سخن رفته است.

بند دوم ستون دوم کتیبه بیستون- داريوش شاه گويد : مادامي که من در بابل بودم این ( است ) کشورهايي که نسبت به من نافرمان شدند. پارس، خوزستان ، ماد ، آشور ، مصر ، پارت ، مرو ، ثت گوش ، سکاييه

بدین سان به نظر شما کدام حرف او را باید باور نمود؟!!! صحت کتیبه را یا  عدم صحت مندرجات کتاب 12 قرن سکوت را؟!!

۲-  پور پيرار در دانشگاه زنجان با اشاره به اين که اکثريت مطلق تاريخ نويسان يهودي بوده اند و همه آنها بدون تفاوت خاصي مطالب همديگر را مورد تاييد قرار داه اند مي پرسد:

" از چه روي تاريخ ايران براي اين مورخان تا اين حد جذاب بوده و به چه دليل در خصوص تاريخ 2500 سال قبل اين فلات ،چنين اتفاق نظري وجود دارد در حالي که حتي در خصوص حوادث جنگ جهاني دوم که در همين 70 سال گذشته به وقوع پيوسته هرگز نمي توانيم شاهد چنين اجماع نظري باشيم؟ "

سوالی که در اینجا مطرح می شود اینست که ازنظرایشان ،آقای "پی یر لوکوک"  که متن کتیبه بیستون را جناب پورپیرار مو به مو از قول وی نقل نموده، آیا یهودی بوده است یا خیر؟ اگر یهودی نبوده پس پورپیرار می باید اعتراف نماید که برخلاف ادعاهایش بالاخره یک نفر مورخ غیر یهودی پیدا شده که درمورد تاریخ ایران دست به تحقیق زده است و البته مشخص نیست با توجه به فرمایشات پورپیرار در خصوص دلایل جذابیت تاریخ ایران برای مورخان یهود، دلیل علاقمندی یک غیر یهودی به تاریخ ایران چیست؟! او برای کتمان چه چیزی به نگارش کتاب پرداخته ؟! و آیا او مزدبگیر کلیسا است یا کنیسه؟!

اگر پورپیرار وی را یهودی بخواند باید از ایشان بپرسیم که ناصرخان چرا به او اطمینان دارید و ترجمه او از متن کتیبه را  حرف به حرف و کلمه به کلمه مورد استفاده قرار می دهید ؟!!

براستی چرا خود ناصر پورپیرار به ترجمه این کتیبه دست نزده است و این مورخ شرقی همه چیزدان ما به مشتی اوهام!! مورخی غربی اطمینان کرده است؟! و حتی تفاسیر پی یر لوکوک در خصوص ارمنی بودن ارخه وهلدیته را به نحو عجیبی "کاملا مهم" و قابل استناد می داند!!

۳-  ناصر پورپیراربا اشاره به عکس ارخه بابلی می نویسد :

"صورت نیمه گوشت آلود، امتداد بلند ابرو، چشمان درشت، دماغ عقابی، ریش پیش آمده، و لبان گوشتالود نیم پوشیده در زیر سبیل را ناظریم، جزاین که ارخه از ندینتبیره اندکی کوتاه تر و جوان تر و به همان میزان خشمگین تر است و خطوط چهره ی او نفرت بیش تری نسبت به داریوش را منعکس می کند."(ناصر پورپیرار- مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۵۰)  

خنده دار ترین ادعاهای ناصر پورپیرار در این قسمت مطرح می شود.این که چگونه ناصر پورپیرار این همه خصوصیت چهره و اخلاق خصوصا خشم و نفرت را از یک تکه سنگ به شکل زیر که شخصی را  در کمال سکون و سکوت نشان می دهد، در می یابد کاری است که تنها از او بر می آید و بس

  

۴ - در قسمتی دیگر ناصر پورپیرار کتیبه را تا آنچنان حد بالایی سندیت می بخشد که می گوید:

"می پذیریم که تصاویر این اشخاص، مانند حجاری های نمایشی پله های آپادانا، بر سبیل تفنن و دروغ و خیال پروری نیست و تا حد یک عکس رسمی و مدرک جرم در پرونده ی هخامنشیان قابل تایید و نگهداری است..."( ناصرپورپیرار- مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۵۰)

البته اگر چنین چیزی باشد و واقعا همه اسیران یکجا وباهم و به همین صورت ابتدا جلوی داریوش به صف کشیده  شده باشند، چگونه است که حتی قبل از آنکه مرتیه به دست داریوش بیافتد کشته می شود؟!! ولی در اینجا نقش او را مقابل داریوش می بینیم؟! آیا جز این است که این نقش حالت نمادین دارد؟ که البته ناصر پورپیرار به آن چنان سندیتی می بخشد که از روی آن دست به چهره شناسی می زند و یکی دیگر از تخصص های خود را رو می کند!!

بند 4 –ستون دوم : داريوش شاه گويد : آن وقت من نزديک خوزستان بودم . پس از آن خوزيها از من ترسيدند . مرتيه را که سرکرده آنان بود گرفتند و او را کشتند .

 

5- یکی دیگر از شیرین کاری های ناصرپورپیرار گرافیکی کردن و تحریف چهره ها در این کتیبه است:

"در کتیبه صورت ندینتبیره به استثنای قسمت گوش، کاملا سالم مانده است. شباهت بسیار زیاد او به شیوخ و عشیره نشینان عرب کنونی، با آن دماغ عقابی و ریش پیش آمده،...."( ناصر پورپیرار- مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، 49)

 لطفا نگاهی به عکس اصلی تصویر حجاری شده  ندینتبیره بیاندازید و جواب سوال مرا هم بدهید:" کجای این ریش پیش آمده است؟!!"

 با کمی دقت در تصویر اصلی  و گرافیکی ذیل که در متن مقاله " مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ 49 " ناصر خان پورپیرار آورده شده است متوجه می شوید وی با استناد به یک تصویر گرافیکی مخدوش از صورت ندینتبیره،  چگونه برای تحمیل و تبلیغ منویات درونی خود مبنی بر جزو شیوخ عرب القاء نمودن ندینتبیره،   قلمفرسایی ها کرده است. 

تصویر گرافیکی مخدوشی که در آن  بینی گوژ ( گود ) این بیچاره در امتداد ناحیه ابرو تا غضروف گرد گونه نوک بینی ، به حالت برآمده و عقابی !!! نمایش داده شده است. تصویری که با یک مقایسه ساده بین نوک ریش برآمده با نوک بینی وی، در تصویر اصلی  کتیبه و تصویر گرافیکی، بی ارزش بودن آن برای هر خواننده منصفی عیان تر می گردد.

 

 

    

ناصر پورپیرار با این جعل آشکار، بعد هم مدعی می شود که او ( ندینتبیره ) شبیه عربها است و مهر تاییدی از این تفسیر آبکی خود برای نظریه مضحک "آکادمی" خود می سازد :

"در کتیبه صورت ندینتبیره به استثنای قسمت گوش، کاملا سالم مانده است. شباهت بسیار زیاد او به شیوخ و عشیره نشینان عرب کنونی، با آن دماغ عقابی و ریش پیش آمده، مرا وا می دارد که بر امکان قبلا طرح شده ی خویش در مدخل درخشان «آکدمی»، ایستادگی بیش تری کنم که قوم عرب، که زبان و خصائلی قدرتمند و خرد پذیر را در میان صحراهای نجد زنده نگه داشته اند، از بقایای گریختگان موفق سرزمین بابل و اکد، پس از شبیخون خونین پوریم بوده اند، که با رد پای حضور آنان تا آتن قدیم هم آشنا شده ایم."( ناصر پورپیرار- مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، 49)

 

 ۶-  پورپیرار حتی دربحث قیافه شناسی  هم تناقض می گوید زیرا که یک بار می گوید:

" این ندینتبیره بابلی است. نفر دوم از صف اسیران، که به نظر می رسد کلاهی چسبان به سر دارد که تضریس دندانه مانند بخش چسبیده به پیشانی، احتمال جعد های مو را نیز می دهد. اما آغاز رستنگاه مو، چندان به کمان ابرو نزدیک است که طبیعی نیست !!!(ناصر پورپیرار- مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب 48)

و بار دیگر می گوید:

این فرورتی مادی است. سومین نفر از صف اسیران، با موهایی صاف که در دنباله به صورت گیسویی جمع و به هم بسته، در آمده است. اگر فشردگی و رستنگاه بسیار کوتاه موهای او را حاصل استفاده از نوعی سربند و کلاه ندانیم، پس ناگزیر نتیجه می گیریم که بومیان پیش از پوریم ایران دارای موهای بسیار پر پشت و رام و با رستنگاهی نسبتا نزدیک به ابرو بوده اند که در کم تر تجمع امروزین ایران قابل دیدار است(ناصر پورپیرار- مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب50)

بالاخره آنچه تا بالای پیشانی می آید موی مجعد است یا کلاه؟!!

۷-  اوج سردرگمی پورپیرار در قسمت دیگری از نوشته اش مشخص می شود:

"خواندیم که عدم اطمینان مردم اوژه به مرتیه، و شاید هم به سبب انتساب اش به فارس، موجب شکست و دستگیری و تحویل او به داریوش،به وسیله ی مردم اوژه .. ( ناصر پورپیرار- مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب 52 )

البته مشخص نیست که چگونه ممکن است مردم اوژه کسی را به سبب انتسابش به فارس نپذیرند ولی از طرف دیگر او را تحویل مردی پارسی به نام داریوش دهند!!! در واقع این چه مردم سردرگمی هستند که از یک طرف از پارسیان متنفرند و مرتیه را نمی پذیرند و از طرفی دیگر به داریوش پارسی خدمت می نمایند  و او را می پذیرند و همراهی می نمایند!!!!

8- و در آخر نقش بالای سر اهورامزداست که کار دست جناب پورپیرار می دهد.او می گوید:

نقش این گردونه  خورشید فراز اهورای کتیبه بیستون جعل جدید است و با بریدن دقیق سنگ در کتیبه و حذف نقش پیشین، این «شمش» را به جای نقش قدیم نشانده اند!!!!! این نوع برش و جا گذاری سنگ که در تصویر می بینید، کم ترین ربطی به نشانه های مرمت ندارد و جز تعویض و جای گزینی نام دیگری نمی گیرد. مورخ می پرسد آیا در اصل کهن کتیبه بر فراز کلاه این به اصطلاح اهورامزدا چه صورت و نقش دیگری حکاکی بوده، که در دوران جدید باید از دید صاحبان نظر در موضوع مربوطه، پنهان می مانده است: شمعدان مقدس یهودیان و یا ستاره ی داود؟!!!"(پور پیرار- مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۵۰)

البته پورپیرار توضیح نمی دهد که  این یهودیان زرنگ و جاعل که نقش شمعدان مقدس یا ستاره داوود را تخریب کردند چه لزومی دیدند که جای آن نقشی تازه بیافرینند؟! به نظر شما اگر کسی بخواهد چیزی را از بین ببرد چیز تازه ای جای آن نصب می کند آنهم به این واضحی؟!!

جالب اینجاست که پورپیرار قبلا مدعی بود که کتیبه نقش رجب تخریب شده است، چرا که اطلاعاتی از دست داشتن یهود در کشتار پوریم در آن کتیبه نمایان بوده و در آنجا یهود جاعل ،چیزی به جای کتیبه قرار نداده و ننوشته است. اما در اینجا  ( کتیبه بیستون ) همان جاعلان با ناشی گری تمام ،ابتدا اثر را محو می کنند و بعد هم اثری تازه کنار آن می گذارند!!طوری که حتی خواجه حافظ شیرازی هم می فهمد!!!جالب تر اینجاست که کلاه اهورامزدا کاملا تخریب شده است . طبیعی است اگر یهودیان جاعل، به جای اینکه نقش شمس را بجای  ستاره داوود وصله بزنند، بطور کامل  آنرا حذف می کردند بهتر بود، این طور نیست؟

 

نقبی بر مفهوم جعل سازی فرهنگی از دیدگاه پورپیرار

 

 

ناصر پورپیرار مدعی است تاریخ ایران در حدفاصل وقوع حادثه پوریم تا  ظهور سلسله صفویه تاریخی است تازه ساز و جعلی !!! که توسط یهودیان و برای مخفی نگهداشتن عمق جنایت سراسری آنان در این حادثه نگاشته شده است!!!

 

 

دشوارترین و در عین حال مضحک ترین بخش تاریخ ایران باستان، آن جا بروز می کند که ایران شناسان یهود کوشیده اند در خلاء مطلق پس از پوریم، یعنی پس از خشایارشا، سلسله مراتب حیات و حضور سلاطین هخامنشی را تا زمان ظهور اسکندر در تاریخ ادامه دهند. ( ناصر پورپیرار-  مدخلی بر ایرانشناسی بدون دروغ  68 )

 

با این تفاضیل،  معلوم نیست اینانی که بنا قول  پورپیرار برای دوهزار سال حد فاصل پوریم تا صفویه ، اندیشه ها نموده  و در جهت القای هر چه بهتر سیاستهای تاریخی بلند مدت خود  با بکارگیری هزاران نیروی مبرز ( اعم از نویسنده و شاعر و حجار و معمار و باستان شناس و اسلام شناس و  ...) نسبت به تهیه و  تدوین صدها کتیبه  و کتاب و  ...  منجمله کتاب عظیم شاهنامه  آنهم در دوره صفویه  دست زده اند،  چرا در این کتاب باصطلاح ایشان، جدیدنویس خود، بدین نحو فاحش مرتکب نقض غرض آشکار گردیده اند و بجای آنکه  اسکندر مقدونی را به همان  صورتی که  لازمه داستان پردازی اشان  در خصوص  نحوه  اضمحلال هخامنشیان از طریق حمله وی و سپاهیانش به سرزمین ایران و سپس به آتش کشیدن تخت جمشید  بوده است معرفی کنند، آمده اند و  کاملا بر عکس  جریان آب شنا کرده و به تعریف و تمجید از وی  در شاهنامه  پرداخته اند !!!!

 

آیا هضم این مطلب با هیچ عقل سلیمی  مقدور است؟!!

و آیا نحوه  معرفی اسکندر در کتاب شاهنامه حجت روشن دیگری بر اصالت این کتاب کهن و دوری آن از هرگونه  دست یازی اغیار نیست؟

 

 

تمام کتاب های کهن بدون استثنا اینک فقط نسخه هایی قرن ها پس از مولف خود دارند و اگر بخواهید به علت اصلی این بی شکلی تاریخ و ادب و فرهنگ در ایران مشرف شوید، پس بدانید که سازنده ی تحرک اجتماعی دروغین، در دو هزار سال فاصله ی میان پوریم تا صفویه یهودیان اند، قصد اختفای نسل کشی کهن خویش را داشته اند و در این مورد از شگرد دروغ بافی غول آسا و غیر قابل مقاومت پیروی کرده اند! ( ناصر پورپیرار/ ایران شناسی بدون دروغ 38 )

  

در ادامه این ماجرا ،  مشاهده می کنیم که جناب پورپیرار در جایی مدعی می گردد  که اگر کسی نداند فردوسی انسان تنگدستی بوده است شاهنامه را حتی در حد روخوانی  نیز نمی شناسد. ولی خود ایشان در جای دیگر بطور کل وجود چنین شخصیتی ( فردوسی ) را  در طول تاریخ منکر می شود و بدین ترتیب بر همگان ثابت  می نماید که برای جستجوی  روشن ترین مصداق عدم آشنایی با حکیم توس و شاهنامه در حد روخوانی باید به سراغ خود وی رفت و لاغیر.

 

عجیب اين که در ميان داستان های عوامانه‌ی موجود، در موضوع فردوسی و شاهنامه،که دست مايه‌ی عرض اندام مشتی مدعی شاهنامه شناسی نيز هست، علی رغم اين اعترافات صريح فردوسی به ناداری و تنگ دستی مفرط، در حد محروم ماندن از نان و گوشت و هيزم، ادعاهای احمقانه ای در باب توانگری های بی حساب فردوسی تکرار می شود که عمدتا ناشی از نا آشنايی با شاه نامه حتی در حد روخوانی آن است. ( ناصر پورپیرار/ ردیه ای بر شاهنامه 2 )

او در همین مقاله نه تنها نگارش کتاب شاهنامه بلکه نگارش کتاب یوسف و زلیخا را نیز به فردوسی نسبت می دهد  و برای کوبیدن بر دهان باستان پرستانی  که مدعی اند این منظومه  اثر فردوسی نیست به ستایش نامه تقی زاده متوسل می شود!!!

مدتی است که باستان پرستان اين توبه‌نامه‌ی فردوسی در مقدمه‌ی کتاب يوسف و زليخای او را، به همراه اصل کتاب رد می‌کنند و مدعی می‌شوند که منظومه‌ی يوسف و زليخا سروده‌ی فردوسی نيست. برای کوبيدن بر دهان آن‌ها کافی است ستايش نامه‌ای را بياوريم که تقی‌زاده از زبان خود و ديگران، ضمن گفتارش در جشن هزاره‌ی فردوسی به سال ۱۳۱۳ در موضوع منظومه‌ی يوسف و زليخای فردوسی آورده است. ( ناصر پورپیرار/ ردیه ای بر شاهنامه 2 )

 ایشان  طبق معمول با استناد به مجموع اسناد موجود !!!! به صراحت اعلام می دارد که فردوسی پس از نگارش کامل شاهنامه ، به خلق منظومه یوسف و زلیخا پرداخته است. و حتی منطقی !!!! می داند که فردوسی این منظومه را  به همراه شاهنامه تواما به محمود غزنوی تقدیم کرده باشد.

از مجموع اسناد موجود و به ويژه از شرح ابتدای مقدمه‌ی کتاب يوسف و زليخا برمی‌آيد که شاعر پس از پرداختن کامل از کار سرودن شاهنامه، به خلق يوسف و زليخا دست برده است، زيرا در اين مجموعه به طور کامل از اجزاء و فصول مختلف شاهنامه ياد می‌کند. منطقی است گمان کنيم که فردوسی اين منظومه را، شايد هم به همراه متن شاهنامه، تواما و به عنوان توبه نامه‌ای برای سرودن شاهنامه به محمود تقديم کرده باشد. ( ناصر پورپیرار / ردیه ای بر شاهنامه 2 )

اما درد اینجاست که جهالت ایشان درجه ای ندارد زیرا که علیرغم استناد واشاره به انبوه مدارکی !!! که مدعی است در انبان خود  گرد آورده ( و از قضای روزگار همگی یکدیگر را نفی می کنند ) در جایی دیگری  فرمایش می نمایند که بله قصد دارد به شیوه ی خود !!! جدید نویس بودن شاهنامه و تعلق آن به دوره صفوی را ثابت کند !!!! و بدین ترتیب ناخواسته بجای آنکه به باستان پرستانی که مدعی بودند منظومه یوسف و زلیخا از اثر فردوسی نیست تودهنی بزند، یک تو دهنی محکم به خود می زند . 

پس به شیوه ی خود جدید نویس بودن شاهنامه و نظایر آن را اثبات خواهم کرد ( ناصر پورپیرار/ مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ 26 )

 

 

کتاب های قدیمی موجود در زمره ی شاهکارهای تازه ی یهودیان به قصد تلقین تحرک تاریخی و فرهنگی در سرزمینی است که تنها ساکنان قابل شناخت آن، مهاجران پناه برده در قلاع غیر قابل دسترس اند. این جعل سازی های مکتوب آغاز و تاریخچه ای دورتر از زمان صفویه ندارد ( مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب 25 / هفدهم /دی ماه / 85 )

 

نکته جالبتری که در این بین  مطرح است اینست که چرا یهودیان با آنهمه سرمایه گذاری برای اختفای پوریم از طریق تاریخسازی جعلی دوهزارساله، سعی ننموند در  کتاب شاهنامه که طبعا یکی از مهمترین و با نفوذترین شاهکار های تازه شان !!!! بود،  نامی از کوروش ببرند.

همان کوروشی که اینهمه مورد تکریم و تقدیس آنان بوده و  هست و پایه های مجد و عظمت تاریخی ایران بر روی شانه های او بنا گذاشته شده است.

آیا این نکته باز هم حجت دیگری بر اصالت کتاب کهن شاهنامه و دروغین بودن همه ادعاهای پورپیرار در خصوص تازه ساز بودن این کتاب و القای راهبردهای تاریخی یهود در آن نیست ؟

آنهم در کتابی که به اینهمه چهره ناشناخته و افسانه ای ( طهمورث ، سهراب ، اسفندیار، رودابه و ...) پرداخته شده است الا اسطوره ای چون کوروش.

 

 و نکته آخر اینکه اگر بنا به ادعای ناصر پورپیرار ، شاهنامه یکی از تولیدات فرهنگی !!! یهودیان در راستای سیاست های تبلیغاتی این قوم در منطقه و جهان است چرا برای خاکسپاری آخرین پادشاه ساسانی بجای آنکه موبدان زرتشتی یا روحانیون کلیمی را مسئول کفن و دفن پادشاه معرفی نماید به سراغ روحانیون مسیحی می رود که  همه می دانند هیچ جایگاه خاصی در دستگاه حکومتی ایران در طول تاریخ نداشته اند.

  

به این ترتیب فردوسی سلسله ساسانی را به خاک می‌سپرد و از آن مضحک‌تر نيست که در اين مراسم، بيرون کشاننده‌ی جنازه از آبگير، آراينده‌ی آن به مشک و می و کافور، و دفن کننده‌ی جسد، چند «سکوبا» معرفی می‌شوند، که خود در لغت نامه‌های‌شان «روحانی مسيحی و کشيش» معرفی کرده‌اند ( ناصر پورپیرار- ردیه ای بر شاهنامه 2 )

 

به هر صورت باز هم برای شفای همه دردمندان ( بالاخص دارندگان امراض روحی ) به درگاه ایزد منان متوسل می شویم.

حکایت شیرین بودن و نبودن در مکتب !! پورپیرار

حکایت سخنان ناصر پورپیرار پیرامون کتاب شاهنامه و حکیم ابوالقاسم فردوسی حکایت جالب و عبرت آموزی است. حکایتی است که به شیرینی تمام نشان می دهد  که با یک اقدام ساده مشتمل بر، درکنارهم چیدن سخنانی که وی در فواصل  مختلف ( و بعضا بسیار نزدیک به هم ) درخصوص این دو موضوع اظهار داشته و سپس مقایسه آنان با یکدیگر، چگونه می توان منظره ای بدیع از دنیای پریشان فکری  و پر از تناقض وی  را به رای العین گذاشت. دنیای مجهول الهویه ای که وی مصرانه  ادعا می کند دنیایی است واقعی ولی ناشناخته!!!  که به کمک مکاشفات درونی !!! به ذات آن راه یافته !!! و برای اثبات این ادعای خود همچون خودشیفتگان پارانوئید با قیافه ای حق به جانب ، دست به انکارهر آنچه  سد راه بازی کودکانه اش است می زند ( اعم از مورخین، نویسندگان، شعرا، پادشاهان ، سلسله های حکومتی ، شخصیت های دینی و ملی، ابنیه و ساختمانهای مذهبی و باستانی و ...)

 وي  از طرفی در مقاله :  " ردیه ای بر شاهنامه ۱ "  ضمن تاکید مجدد بر سخنانی که  قبلا در کتاب " پلی بر گذشته  " خود پیرامون فردوسی و شاهنامه نگاشته  است،  بار دیگر بر سخن خود تاکید می ورزد که فردوسی شخصی بوده که که پیشه اش سرایش شعر بوده  فلذا شاهنامه را نه بر اثر جوشش احساس و فکر خود بلکه بخاطر پول نگاشته است:

پيش تر نوشته بودم (پلی بر گذشته، بخش اول، فصل فردوسی و شاه نامه)، که سرودن شاهنامه پيشه‌ی فردوسی بود و نه انديشه‌ی او.  ( ناصر پورپیرار / مقاله ردیه ای بر شاهنامه ۱)

و به این ترتیب هم قائل به وجود شخصیتی تاریخی به نام فردوسی می شود و هم اینکه وی را متهم می کند که در مقابل دریافت مبالغی چند، کتاب شاهنامه را به نظم در آورد و نه بر حسب حس میهن پرستی.

 ماجرا آنجایی جالب می شود که ناصرخان بناگه نه تنها فردوسی بخت برگشته که یکسره منکر وجود هر مورخ و شاعر و طبیب و منجم و .... در این سرزمین ظرف ۲۰۰۰ سال فاصله میان پوریم تا صفویه می شود !!!! 

 نويسنده: ناصر پورپیرار

چهارشنبه 2 اسفند1385 ساعت: 14:59

آقای صدرالدینی. در ایران ماقبل دولت صفوی، هیچ مورخ و شاعر و طبیب و ستاره شناس و منجم و نحوی و غیره نمی زیسته تا نوشته و کتابی داشته باشد

 

حال تکلیف آن فردوسی  نامی که پیشه اش سرودن شعر بوده و در هزار و اندی سال قبل پولی گرفته تا شاهنامه را بسراید در دنیای اندیشه !!! پورپیراری چه می شود والله و اعلم!!!

وی از طرفی با  شدت و حدت ویژه بر این نظریه !!! خود پافشاری می کند که آری  کتاب شاهنامه سفارش دهندگانی داشته است که مطالب مورد نظرخود را به فردوسی سپرده اند  تا به زیور طبع بیاراید: 

" آن جا  مرکزی نشان دادم که سفارش دهنده‌ی شاهنامه به هرکسی بود که از عهده‌ی کار بر می آمد.. مرکزی که مواد طبخ  اين تاليف را مهيا می‌کرد و زندگی و گذران شاعر آن را به عهده می گرفت، کاری که سرانجام پس از چند آزمون و خطا، قرعه ی اجرای آن به نام فردوسی زده شد" ( ناصر پورپیرار مقاله ردیه ای بر شاهنامه ۱ )

 

و از طرف دیگر، ضمن به فراموشی سپردن این  محفل سفارش دهنده و آن شاعر( فردوسی ) سفارش گیرنده !!! که در هزار و اندی سال قبل می زیسته اند چنین می نویسد:

 

دوشنبه 15 آبان1385 ساعت: 1:8

توسط:ناصر پورپیرار

 

خانم حدیثه. مباحث کلانی در پیش است که در صدر آن ها اثبات نهایی رخ داد پلید پوریم و با همان عوارضی است که شرح داده ام و نیز اثبات  این که تدارک شاهنامه فردوسی قریب به عهد صفویه انجام  شده است پیش بردن موفقیت آمیز این مبحث اخیر تیر خلاصی است که در شقیقه ی نظریات و اطوارهای شوو نیستی باستان پرستان مکتبی و غیر مکتبی شلیک می شود.

 

 

 و بدین گونه نه از تاک ( فردوسی )  نشانی می ماند نه از تاک نشان ( انجمن شعوبیه ) تا ظهور سلسله صفویه !!!

ایشان از سویی مدعی  می گردند که جناب فردوسی حکیم در اشعارش با صراحت و صداقت تمام، حامیان مالی خود ( همان سفارش دهندگان شاهنامه ) را معرفی !!! نموده است :

صراحت فردوسی در معرفی حاميان مالی، يعنی همان سفارش دهندگان کتاب شاهنامه اش، محل هيچ گفت و گويی را در رد اين نظر باقی نمی ‌گذارد و معلوم می‌کند که فردوسی سرودن شاهنامه را به عنوان يک شغل و ممر گذران عمر پذيرفته است (ناصر پورپیرار / همان مقاله )

 

و از طرف دیگر بر خود می بالد!!! که کشف نموده شاهنامه را در زمان صفویه !!! نگاشته اند :

گاه بر خود می بالم که جریان این تجسس را به گونه ای هدایت کرده و به کانالی فرستاده ام، که پس از هفت سال گفت و گوی محاسبه شده و گام به گام، از تریبونی محدود، اینک کسانی را آماده ی شنیدن این مدخل باور نکردنی می بینم که شاهنامه را به زمان صفویه نوشته اند ( ناصر پورپیرار/ مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب 24 / پانزدهم دی ماه 85)

 

او گاه همچون کاشفان رازی سترگ، فریاد بر می آورد که کتاب شاهنامه همانگونه که فردوسی در اشعار خود آدرس داده با همت و کوشش یک پهلوان دهقان نژاد  شکل گرفت: 

 ناصر پورپیرار / مقاله ردیه ای بر شاهنامه ۱ : فردوسی در ابتدای شاهنامه و در بخش «گفتار در برآمدن کتاب»، حتی صراحت بيش‌تری دارد و آن محفل شاهنامه ساز و شاهنامه خواه را بدين صورت معرفی می‌کند :

يکی پهلوان بود دهقان نژاد،  دلیر و بزرک و خردمند و راد

پژوهنده‌ی روزگار نخست، گذشته سخن ها همه باز جست

ز هر کشوری موبدی سالخورد،  بیاورد کین نامه را گرد کرد

بگفتند پيش‌اش يکايک مهان،  سخن های شاهان و گشت جهان

چو بشنید از ایشان سخن پهلوان،یکی نامور نامه افکند بن

 

و گاه ضمن به فراموشی  سپردن هر آنچه همصدا با فردوسی  توسی در مورد نقش آن پهلوان دهقان نژاد در تدوین شاهنامه بیان داشته، ژست آبدوغ خیاری بخود گرفته و هم  وجود فردوسی را و هم  وجود پهلوان قصه را یکسره منکر می گردد و می نویسد:

کتاب های قدیمی موجود در زمره ی شاه کارهای تازه ی یهودیان به قصد تلقین تحرک تاریخی و فرهنگی در سرزمینی است که تنها ساکنان قابل شناخت آن، مهاجران پناه برده در قلاع غیر قابل دسترس اند. این جعل سازی های مکتوب آغاز و تاریخچه ای دورتر از زمان صفویه ندارد ( مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب 25 / هفدهم /دی ماه / 85 )

 او از یک سو به ستایش فردوسی به آن هنگام که در اشعار خود پا را از محدوده متن از پیش آماده شده شاهنامه !!! بیرون می گذارد ، می پردازد:  

نکته ی بديع و عميق و تعيين کننده اين که ما با شخصيت مجرد و منفرد شاعر، در خلال بيان داستان‌ها آشنا می شويم، چرا که فردوسی هر کجا که پا را از محدوده‌ی متن از پيش آماده شده بيرون می‌گذارد، نشان يک انسان خردمدار،آزادی ستا و درست کردار را با خود و از خود می‌آورد ( ردیه ای بر شاهنامه ۱ )

 

و از سویی دیگر قصد  می نماید با اسناد و ادله خود در خصوص متعلق به صفوی بودن کتاب شاهنامه، دود از کله مان بلند کند:

 

سه شنبه 16 آبان1385 ساعت: 14:33

توسط:ناصر پورپیرار

 

آقای حسن. درست خوانده اید، شاهنامه را در دورانی نزدیک به صفویه فراهم کرده اند. منتظر باشید تا اسناد و ادله ی آن را ببینید. دود از کله تان برخواهد خاست.

 

 

او زمانی همچون رفیق گرمابه و گلستان حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی  از استقلال  فکری و سرناسپردگی  او سخنها می راند:

 

پس از اين خواهم گفت که فردوسی از سرودن شاهنامه دل خوش نبوده است و اگر اجبار نيازمندانه نبود تن به انجام اين سفارش نمی داد و از آن ناسازتر اين که فردوسی در موارد و مقاطع متعدد ناباوری خويش ازمتن آن قصه ها را باز گفته و سرناسپردگی اش به آن افسانه‌ها را، گاه به کنايه و گاه به صراحت، بيان کرده است ( مقاله ردیه ای بر شاهنامه ۱ ) 

 

و گاه  این شاعر به قول خودش آزادی ستا و سرناسپرده را تا اعماق پرتگاه  نیستی مطلق به عقب می راند و می فرماید :

و حال که بی کم و کاست می توانم اعلام کنم نه فقط شاهنامه، که سطری نوشته ی به زبان فارسی از ماقبل صفوی و در هیچ عرصه ای نبوده که بقایایی از آن مانده باشد، ( پورپیرار/ مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب 27 / بیستم / دی ماه 85 )

 

 

گاه  سخن از شاهکار فردوسی و عمق آگاهی و ایمانش به انسانیت و مردمواری و ... می راند و می گوید :

و شاهکار فردوسی که نشان دهنده‌ی عمق آگاهی او و ايمان‌اش به انسانيت و مردمواری و سلامت است، آن گاه آشکار می‌شود که شعبه مغيره به سراپرده‌ی آرايش کرده‌ی رستم فرخزاد وارد می‌شود، بی اين که کم ترين اعتنايی به آن جبروت سر هم بندی شده داشته باشد و يا صحنه سازی های سردار يزد گرد بر او اثری بگذارد ( مقاله  ردیه ای بر شاهنامه ۱ )

 

و گاه با یقین کامل!!!!! و بر اساس بررسی های رنگارنگ  !!!خود نگارش شاهنامه را نه به همان فردوسی که سخنها از سلامت و ایمانش به انسانیت رانده بلکه به  شخص یا اشخاص ناشناسی در دوران صفویه !!! نسبت می دهد .

 

بدین ترتیب و بر اساس بررسی های رنگارنگ و مراجعه به مقولات متعدد مرتبط با این مدخل جدید، در بیان این یقین مسلم تردید نمی کنم که از هیچ مسیری دسترسی به فارسی نوشته ای مطمئن و معتبر که تاریخ تولید پیش از صفویه داشته باشد، ممکن نیست و بر این روال، نه فقط شاهنامه، که هر برگ نوشته ی دیگر به زبان فارسی، اعم از دیوان و دستور نامه و غیره، که تاریخ نگارش مقدم بر صفویه داشته باشد، مطلقا جعل جدید است ( مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب 30 / چهارشنبه چهارم بهمن 1385 )

 

 در پایان از خداوند متعال شفای همه دردمندان را مسئلت می نمایم.