ریشه های توطئه فرقه دمکرات در آذربایجان

 موقعيت استراتژیک ايران و منابع ثروت آن از دو قرن پيش بدين سواستعمارگران شرق و غرب را متوجه اين سرزمين نموده و بسياري از گرفتاريها و بدبختيهاي ما، حاصل توطئه ها و مداخلات بيگانگان براي سلطه بر اين سرزمين و غارت ثروت و منابع  آن بوده است.

در طول قرن نوزدهم ميلادي ايران صحنه‌ رقابت و تاخت و تاز سه قدرت بزرگ استعماري عصر يعني روس و انگليس و عثماني بود، تا اينكه در اوائل قرن بيستم روس و انگليس براي تقسيم منافع خود در ايران به توافق رسيدند و قرارداد معروف 1907 را كه به قول سرپرسي سايكس ـ مورخ بريتانيايي ـ نوعي « تسويه حساب بين بريتانيا و روسيه در آسيا » بود به امضا رساندند. سر پرسي سايكس در كتاب خود به نام «تاريخ ايران» كه موجب شهرت او در انگستان شد، قسمتهائي از اين قرارداد را كه مربوط به ايران است به شرح زير نقل كرده است:

«نظر به اينكه دولت بريتانياي كبير و دولت روسيه خواهان  پرهيز و اجتناب از موجبات مناقشات بين منافع و فوائد متعلقة‌ خودشان در بعضي نواحي ايرانند... با هم اتفاق نموده اند كه از جلب و تحصيل هر گونه امتياز از مناطقي كه متصل يا مجاور منطقة دولت ديگر است خودداري نمايند... نواحي مصرحه در قرارداد از آن جهت به طور وضوح تعيين ميشوند تا در آينده از پيشامد هرگونه سوء تفاهمي اجتناب شود و همچنين به هيچوجه وضعيتي ايجاد نشود كه در نتيجه براي دولت ايران اشكالي فراهم سازد..............دو منطقة مصرحه بدين ترتيب ميباشند: خط منطقه روسها از قصر شيرين شروع شده پس از عبور از اصفهان و يزد و خاف [خواف] در منطقهاي كه مرز ايران و افغان و روسيه يكديگر را قطع ميكنند خاتمه مييابد. خط منطقه انگليس از مرز افغان شروع شده پس از عبور از قازيك، بيرجند، كرمان به بندرعباس منتهي ميشود».(1)

سر پرسي سايكس كه گويا اين كتاب را براي ايرانيها تاليف كرده (و نكته جالب توجه و شگفت انگيز اينكه ترجمه فارسي آن هم در زمان حكومت دكتر مصدق از طرف وزارت فرهنگ چاپ و منتشر شده است) پس از نقل قرارداد به توجيه آن پرداخته و از آن جمله مينويسد :

« از نقطه نظر انگليسها اين قرارداد درستكارانه براي خاتمه دادن به رقابتهاي منحوس انگليس با روسيه طرح و مرتب شده بود... بعلاوه چنين تصميم گرفته شده بود كه به ايران براي حفظ استقلال خود كمك شود و از مفاسد و مضار حكومتي كه داشت بكاهند، چه برطبق آن اگر هرگونه امتيازي به يكي از دو دولت رقيب داده ميشد رقيب ديگر در اهميت آنچه كه داده شده مبالغه نموده واز دولت بدبخت ايران امتيازي مساوي آن تقاضا مينمود. اجزاء و فقرات قرارداد هم قابل دقت نظر ميباشد و شايد مهمتر از همه مساحت و اتساع كمي است كه از طرف انگليسها تقاضا شده و بيشتر آن صحراست كه در مقابل ولايات شمالي نسبتاً حاصلخيز جزو منطقه روسها فقير بنظر ميرسد.»(2)

بموجب قرارداد 1907 نيمة شمالي ايران منطقة نفوذ روس و قسمت جنوب شرقي كشور تا بندرعباس منطقة نفوذ انگليس محسوب ميشد و قسمتي از ايران هم بعنوان منطقة‌ بيطرف در نظر گرفته شده بود. ولي انگليسها كه از سهم كم خود ناراضي بودند پس از شروع جنگ اول جهاني و اتحاد روس و انگليس در اين جنگ امتياز تازهاي از روسها گرفتند و بموجب يك قرارداد محرمانه موافقت روسها را با انضمام قسمت بيطرف به منطقة نفوذ خود جلب كردند، زيرا در اين منطقه منابع مهم نفتي كشف شده بود.(3)

به دنبال سقوط حكومت تزاري و انقلاب بلشويكي در روسيه استعمارگران انگليسي كه تصور ميكردند روسيه تضعيف شده و ميدان از حريف خالي است به فكر سوء استفاده از موقعيت افتاده ، قرارداد استعماري جديدي كه به قرارداد 1919 معروف است به ايران تحميل كردند. به موجب اين قرارداد مقرر شد ماليه و قشون ايران زير نظر مستشاران و نظاميان انگليسي قرار گيرد و به دنبال آن ژنرال «ديكسن» انگليسي براي ادارة ‌قشون و «آرميتاژ اسميت» براي ادارة امور ماليه به ايران وارد شدند. قرارداد وامي هم به مبلغ دو ميليون ليره با بهرة هفت درصد به امضا رسيد. امضاي اين قراردادها كه متضمن تثبيت نفوذ استعماري انگليس درايران بود طوفاني از خشم بدنبال داشت كه به سقوط حكومت وثوق الدوله (عاقد قرارداد) منجر شد و سرانجام در سال 1921 لغو گرديد. سر پرسي سايكس به تلخي از لغو اين قرارداد ياد كرده و مينويسد:

در 26 فوريه 1921 درست در همان روزي كه قرارداد ايران و روس در مسكو به امضا رسيد كابينة ‌جديد ايران الغاء‌ قرارداد 1919 را اعلام داشت. هيچ چيز در اين موقع كه بيش از اين شكست قابل ملاحظه باشد وجود نداشت. مجلس از اين تصميم كابينه پشتيباني كرده و در تمام مدت جلسه نسبت به انگلستان ابراز خشونت و خصومت بعمل آمد. لرد كرزون واضع قرارداد به شدت شكست خود را حس كرد و بقول نويسندة‌ شرح حالش « بر آرزوهاي تباه شدة‌ خويش نماز وحشت غم انگيزي بجا آورد...»(4)

اما قرارداد 1921 ايران و شوروي كه مقارن لغو قرارداد 1919 ايران و انگليس به امضا رسيد با وجود امتيازاتي كه در تاريخ انعقاد آن براي ايران در برداشت، در يكي از فصول خود امتيازاتي براي شوروي قائل شده كه دست كمي از قراردادهاي استعماري ديگر ندارد. اين فصل كه همواره مانند «شمشير داموكلس» بر سر ايرانيها نگاه داشته شده و بارها مورد سوء استفاده قرار گرفته از اين قرار است:

« فصل ششم ـ طرفين معظمتين متعهدتين موافقت حاصل كرده اند كه هرگاه ممالك ثالثي بخواهند بوسيلة‌ دخالت مسلحه سياست غاصبانه را در خاك ايران مجري دارند يا خاك ايران را مركز حملات نظامي بر ضد روسيه قرار دهند و اگر ضمناً خطري سرحدات دولت جمهوري اتحاد شوروي روسيه و يا متحدين آنرا تهديد نمايد و اگر حكومت ايران پس از اخطار دولت شوروي روسيه خودش نتواند اين خطر را رفع نمايد دولت شوروي حق خواهد داشت قشون خود را به خاك ايران وارد نمايد تا اينكه براي دفاع از خود اقدمات لازمة نظامي را به عمل آورد. دولت شوروي روسيه متعهد است كه پس از رفع خطر بلا درنگ قشون خود را از حدود ايران خارج نمايد.»

فصل ششم قرارداد 1921 كه در غائلة‌ سال 1324 آذربايجان ـ مسئله فرقه دمكرات ـ بطور آشكار مورد سوء استفاده قرار گرفت پس از انقلاب اسلامي ايران در سال 1358 از طرف دولت ايران لغو و مراتب به تصويب شوراي انقلاب رسيد.

از قراردادهاي استعماري كه به آنها اشاره شد، آذربايجان بيش از همه صدمه ديده است. قرارداد 1907 روس و انگليس عملاً شمال ايران را در اشغال نيروهاي روسيه درآورده و فجايعي در آذربايجان ببار آورد كه نمونه هاي از آن در ماجراي اشغال تبريز و بدار كشيدن آزادگان آن ديار به تصوير كشيده شد. قرارداد 1919 ايران و انگليس در آذربايجان به قيام خياباني و سركوبي آن بوسيلة نيروهاي قزاق انجاميد و بالاخره قرارداد 1921 يكي از دستاويزهاي شوروي در خودداري از تخليه آذربايجان پس از پايان جنگ دوم جهاني و برپا ساختن غائله سال 1324 آذربايجان بود.

دربارة ‌وقايع ايران در فاصله قرارداد 1907 روس و انگليس و قرارداد 1919 ايران و انگليس، يعني سالهاي جنگ اول جهاني نكات مهمي در رابطه با مسئله آذربايجان وجود دارد كه نبايد ناگفته بماند. در جريان جنگ اول جهاني نيروهاي عثماني قسمت اعظم آذربايجان تا ميانه و كردستان و كرمانشاه و همچنين بروجرد و همدان را اشغال كرده بودند و روسها نيز قسمت شرقي آذربايجان و استان گيلان و مناطق وسيعي را كه شامل قسمت اعظم استان مركزي كنوني و قم و كاشان و نطنز و اصفهان ميشد تحت سلطة خود گرفته بودند. در اين سالهاي پرآشوب در كشور اشغال شده ما دو دولت جداگانه وجود داشت، يكي در تهران كه از روس و انگليس يعني متفقين آنروز حساب ميبرد و تحت نفوذ و مجري سياست آنها بود و ديگري در كرمانشاه كه رضا قلي خان نظام السلطنه مافي رياست آنرا به عهده داشت و ميرزا حسين خان اديب السلطنه در سمت وزير داخله و سيد حسن مدرس در سمت وزير عدليه از اعضاي آن بودند.

 دیگری حكومت كرمانشاه که مورد حمايت متحدين آنروز يعني آلمان و عثماني بود، ولي دولت عثماني كه در آنزمان در دست سران فرقه « اتحاد و ترقي » يعني طلعت پاشا و انورپاشا بود، طرح انضمام آذربايجان را به امپراطوري عثماني دنبال ميكرد. مرحوم مورخ الدوله‌ سپهر كه در سالهاي جنگ اول جهاني منشي سفارت آلمان بود و به علت اتحاد و روابط نزديك آلمان و دولت عثماني در جريان اين فعاليتها قرار داشت در كتاب خود تحت عنوان « ايران در جنگ بزرگ » به چگونگي اين فعاليتها اشاره كرده و در قسمتي كه به شرح اقدامات « نيدرماير» مامور ويژة‌ آلمان در ايران اختصاص دارد چنين مينويسد:

موقعي كه نيدرماير، رئوف بيك ( فرستادة ويژة دولت عثماني ) را در بغداد ملاقات كرد به خوبي فهميد كه تركها خيال الحاق آذربايجان ايران را به عثماني در سر ميپرورانند و اختلاف اساسي بين مقاصد آلمانيها و عثمانيها موجود ميباشد. چه آلمانها انگلستان را دشمن عمده ميدانستند، بعكس عثمانيها نسبت به روسيه كينه داشته و دربارة ‌انگلستان خصومتي در دل نميپروراندند. همچنين آلمانها درصدد تشكيل اتحاد اسلام بودند كه بدان وسيله فشاري به هندوستان وارد آورند اما عثمانيها به فكر اتحاد ترك « ترك اجافي» ( يعني كانون ترك ) بوده و هدفشان خاورميانه و مركز شرق بود...(5)

در اين زمان ( از سال 1915 ميلادي به بعد ) جمعي از ايرانيان هم تحت رياست سيد حسن تقي زاده كميته هایي بنام كميته ايران آزاد در برلن تشكيل داده و قصد همكاري با حكومت نظام السلطنه را داشتند. اين كميته هيئتي را كه حسين كاظم زادة‌ ايرانشهر، اسمعيل يكاني و ميرزا نصر الله خان جهانگير عضو آن بودند، براي برقراري تماس و همكاري بين آزاديخواهان تهران و حكومت نظام السلطنه در كرمانشاه به ايران فرستاد، ولي فرماندهان عثماني كه فعاليت اين عده را مانع اجراي نقشه هاي خود درباره آذربايجان ميدانستند آنها را بازداشت و از ايران تبعيد كردند كه شرح كامل اين ماجرا در كتاب « آثار و احوال كاظم زادة‌ ايرانشهر » (6) به تفصيل درج شده است. فعاليت كميته ايران آزاد تا پايان جنگ اول جهاني در برلن ادامه داشت و گنجانيدن ماده هاي در قرارداد متاركه جنگ بين آلمان و روسيه ( قرارداد برست ليتوسك ) كه نيروهاي روسيه و عثماني را مكلف به تخليه ايران مينمايند با مساعي اين كميته بيارتباط نبود.

قيام خياباني به دنبال تخليه آذربايجان از نيروهاي روسيه و عثماني و امضاي قرارداد 1919 ايران و انگليس روي داد. قيام خياباني را برخي به عنوان يك قيام تجزيه طلبانه ياد كرده اند ولي يكي از همقطاران و همرزمان خياباني به نام حاج محمد علي آقا بادامچي در شرح حال شيخ محمد خياباني كه در سال 1304 از طرف موسسه ايرانشهر در برلين چاپ شده اين ادعا را رد كرده و مينويسد:

 « دمكراتها و قائد و ليدر محبوبشان (خياباني) غير از وطن پرستي و حفظ عظمت ايران و تامين آزادي و تحكيم قانون اساسي نظر ديگري نداشته و لعنت ميفرستند به آنهائيكه يا از راه اغراض فاسده يا به جهت عدم بصيرت و اطلاع دمكراتها را آشوب طلب ناميده يا به اينها تهمت تجزية‌ آذربايجان را از ايران بزنند...» (7)

آقاي بادامچي مينويسد:

« اصولاً انعقاد قرارداد 1919 يكي از عوامل اصلي قيام خياباني بود و از روزنامة‌ تجدد كه به مديريت مرحوم خياباني در تبريز منتشر ميشد اين جمله را نقل ميكند كه پس از امضاي قرارداد نوشته بود « ماداميكه اين قرارداد از تصويب مجلس نگذشته ما آن قرارداد را بيش از يك ورق پاره چيز عليحده نميدانيم و ترتيب اثري به آن نميدهيم ».

مرحوم ملك الشعراء بهار نيز در كتاب « تاريخ احزاب سياسي ايران » دربارة قيام خياباني اشاراتي دارد و از آن جمله مينويسد :

« در اين هنگام ( پس از پيشروي بلشويكها در قفقاز و امضاي قرارداد 1919 ايران و انگليس) در آذربايجان ما زمزمه بر ضد دولت مركزي و عاقد قرارداد بلند گرديد و در 20 رجب 1338 صاحب منصبان سوئدي نظميه را دمكراتهاي تبريز بيرون كردند و بتدريج قيام شيخ محمد خياباني كه از وكلاي دوره دوم مجلس و متمايل به دمكرات بود و رفقايش همه دمكراتهاي معروف تبريز بودند علني گرديد و منجر به آن شد كه نام آذربايجان را «آزاديستان» نهادند و مجاهد ترتيب دادند و درصدد قطع علاقه با دولت مركزي برآمدند»(8). ملك الشعراء در قسمت ديگري از همين كتاب به چگونگي شكست قيام خياباني و كشته شدن او پس از قريب شش ماه حكومت بر آذربايجان اشاره كرده و مينويسد «مشيرالدوله (كه پس از سقوط كابينة وثوق الدوله رئيس الوزرا شده بود) مخبر السلطنه هدايت را به ايالت (استانداري) آذربايجان كه آنروزها «آزاديستان» نام يافته بود برگماشت. مشاراليه چون خود دمكرات بود ميدانست با دمكراتها چگونه بايد معامله كرد. بنابر اين موفق شد جاي خود را گرم كند و مثل عين الدوله (استاندار قبلي) از ساعت اول زيرپايش را جارو نكنند. پس از آن به معاونت دستهاي قزاق بر حزب «قياميون» تاخته و كار خياباني را بساخت و نعش او را كه در زيرزمين خانهاي از طرف قزاقان تيرباران شده يا بقول مخبرالسلطنه خودكشي كرده بود بيرون كشيدند!» (9)

 دربارة‌ چگونگي نامگذاري آذربايجان به «آزاديستان» در زمان قيام خياباني احمد كسروي شرحي در كتاب «تاريخ هيجده ساله آذربايجان» نوشته است كه به مناسبت ارتباط آن با ساير بخشهاي كتاب ميآوريم:

از همان روزهاي نخست خيزش (قيام خياباني) حاجي اسمعيل آقا اميرخيزي كه از آزاديخواهان كهن و اينزمان از نزديكان خياباني ميبود پيشنهاد كرد كه چون آذربايجان در راه مشروطه كوششها كرده و آزادي را براي ايران او گرفته نامش را «آزاديستان» بگذاريم. در اين هنگام نام «آذربايجان» يك دشواري پيدا كرده بود. زيرا پس از بهم خوردن امپراطوري روس تركي زبانان قفقاز در باكو و آن پيرامونها جمهوري كوچكي پديد آورده آن را «جمهوري آذربايجان» ناميده بودند. آن سرزمين نامش در كتابها «آران» است، ولي چون اين نام از زبانها افتاده بود واز آنسوي بنيادگزاران آن جمهوري اميد و آرزوشان چنين ميبود كه با آذربايجان يكي گردند. از اينرو اين نام را براي سرزمين و جمهوري خود برگزيده بودند. آذربايجانيان كه به چنان يگانگي خرسندي نداشته و از ايرانيگري چشمپوشي نميخواستند از آن نامگزاري قفقازيان سخت رنجيدند و چون آن نامگزاري شده و گذشته بود كساني ميگفتند بهتر است ما نام استان خود را ديگر گردانيم. همانا پيشنهاد «آزاديستان» از اينراه بوده... هر چه هست خياباني آن را پذيرفت و دستور داد كه مارك كاغذها را ديگر گردانند و در هيچ جا جز آن نام را ننويسند و نگويند. از آنسوي همين را پردهاي (لفافهاي) براي خواستهاي خود گردانيد. زيرا با تهران در گفتگو چنين ميگفت «بايد دولت آزاديستان را برسميت شناسد».(10)

وقايع آذربايجان در سال 1324 كه دولت شوروي و گردانندگان داخلي اين ماجرا از آن به نام قيام و نهضت و ملت ايران از آن بعنوان «غائله» و شورش تجزيه طلبانه ياد كرده اند، مهمترين تلاش بيگانگان در راه جدائي آذربايجان از ايران ميباشد كه نسل جوان ما شايد بقدر كافي از آن آگاهي نداشته باشد، با وجود اين نظر باينكه بسياري از اسناد و مدارك مربوط به اين واقعه بعدها منتشر شده ممكنست بسياري از كسانيكه در آنروزها از طريق جرايد واقعه را تعقيب ميكردهاند از جريانات پشت پردة مربوط به آن آگاهي نداشته باشند.

مقدمات قيام يا شورش تجزيه طلبانة‌ آذربايجان بلافاصله پس از پايان جنگ دوم جهاني در تابستان سال 1324 فراهم شد و سيد جعفر پيشه وري كه در انتخابات دورة چهاردهم مجلس شوراي ملي به علت وابستگي اش به روسيه اعتبار نامه اش در مجلس رد شده بود براي اجراي اين نقشه در نظر گرفته شد. علت شتابزدگي در اجراي اين نقشه تعهدات دولت شوروي در جريان كنفرانس سران سه كشور در تهران دربارة تخليه ايران از نيروهاي خارجي تا ششماه پس از پايان جنگ بود و روسها كه ميخواستند قبل از تخليه ايران جاي پائي براي خود در اين كشور فراهم كنند و ضمن اعمال فشار به دولت ايران براي گرفتن امتيازات سياسي و اقتصادي مقدمات انضمام آذربايجان را به خاك خود فراهم سازند روز دوازدهم شهريور ماه 1324 «فرقة دمكرات آذربايجان» را به كمك عوامل خود (اعضاي حزب توده) در تبريز تاسيس كردند و تمام امكانات خود را براي تسليح اعضاي اين فرقه و تدارك يك قيام مسلحانه بكار گرفتند.

در كتاب «گذشته چراغ راه آينده است» كه حاوي مطالب مستندي دربارة وقايع تاريخ معاصر ايران است دربارة چگونگي تشكيل فرقه دمكرات آذربايجان چنين نوشته شده است:

فرقه دمكرات آذربايجان در حاليكه هنوز سازمانهاي حزب تودة ايران در سراسر آذربايجان فعاليت ميكردند، بياطلاع رهبران حزب تودة‌ ايران و حتي بدون جلب نظر موافق آنها پس از ملاقات سيد جعفر پيشه وري با مير جعفر باقراف و رئيس جمهور آذربايجان شوروي در باكو، با صلاحديد دولت شوروي و پشتيباني و مساعدت مادي و معنوي مامورين آن دولت در آذربايجان تشكيل گرديد(11).

در نخستين ماده از شعارهاي دوازده گانة فرقه دمكرات آذربايجان كه در اعلامية تاسيس اين حزب منعكس شده آمده است «توام با حفظ استقلال و تماميت ايران، لازم است به مردم آذربايجان آزادي داخلي و مختاريت مدني داده شود تا بتوانند در پيشبرد فرهنگ خود و ترقي و آبادي آذربايجان سرنوشت خود را تعيين نمايند»، اما در اعلامية كنگره خلق آذربايجان كه در روزهاي 29 و30 آبان از طرف فرقة دمكرات تشكيل شد شعار فوق بنحو ديگري بيان شده و ضمن تكرار موضوع «مراعات استقلال و تماميت ايران» كه كشورهاي خارجي هم در اعلاميه هاي خود آنرا قيد ميكنند آماده است«مردم آذربايجان بنا بعلل و حوادث بيشمار تاريخي داراي مليت، زبان، آداب، رسوم و خصوصيات مخصوص بخود است و اين خصوصيات به وي حق ميدهد كه با مراعات استقلال و تماميت ايران مانند تمام ملتهاي جهان به موجب منشور آتلانتيك در تعيين مقدرات خود آزاد و مختار باشد».

فرقه دمكرات آذربايجان از بدو تاسيس با تشكيل گروههاي مسلح بنام «فدائي» عملا درصدد قبضه كردن قدرت برآمد و هنگاميكه دولت با اعزام چند واحد از نيروهاي ارتش و ژاندارمري درصدد تقويت نيروها به طرف آذربايجان شدند. سفارت شوروي در پاسخ دو يادداشت كه به تاريخ 26 آبان و اول آذر 1324 از طرف وزارت خارجه ارسال شده بود در تاريخ پنجم آذر ماه چنين پاسخ داد كه «چنانچه نيروي تازه علاوه بر ارتش منظم ايراني و ژاندارم كه در نواحي مزبور ميباشد وارد شود، اين عمل باعث اغتشاشات و خونريزي در استانهاي شمالي ايران خواهد گرديد و به اين مناسبت دولت شوروي هم ناگزير خواهد بود كه به منظور حفظ نظم و امنيت براي پادگان شوروي نيروي تكميلي خود را به ايران وارد نمايد و چون دولت شوروي به ورود نيرو به ايران مايل نيست باين لحاظ ورود نيروي تكميلي ايران را به استانهاي شمالي در اين موقع صلاح نميداند».

به دنبال اين يادداشتها دو يادداشت ديگر نيز بين وزارت خارجه ايران و سفارت شوروي مبادله شد، ولي سفارت شوروي با برگشت به مفاد يادداشت فوق از دادن پاسخ قانع كنندهاي خودداري كرد. در اين فاصله افراد مسلح فرقة دمكرات با حمايت علني مامورين شوروي به تدريج بر اوضاع مسلط شدند و صدها تن از سربازان و نيروهاي دولتي و ميهن پرستان را ترور كردند و سرانجام با اشغال پادگان تبريز آخرين مانع در راه تسلط فرقه بر آذربايجان ازميان رفت و روز 21 آذر 1324 تشكيل حكومت خود مختار آذربايجان به رياست پيشه وري در تبريز اعلام شد.

دولت وقت ايران براي اعمال حاكميت خود بر آذربايجان كه بدون تخليه نيروهاي شوروي از ايران امكان پذير نبود، به شوراي امنيت سازمان ملل متحد شكايت كرد، ولي اين شكايت با وتوي نماينده شوروي بي نتيجه ماند. ناچار سياست مدارا در پيش گرفته شد و با انتخاب قوام السلطنه به مقام نخست وزيري، هيئتي به رياست نخست وزير جديد عازم مسكو گرديد و مذاكراتي در مسكو بعمل آورد حكومت فرقه دمكرات در آذربايجان درست يك سال (از 21 آذر 1324 تا 21 آذر 1325) بطول انجاميد و دولت شوروي كه در شرايط بين المللي آنروز و به دنبال فشارهاي بين الملل و عدم پذيرش حاكميت كمونيستها از سوي مردم مسلمان آذربايجان و نيز اولتيماتوم آمريكا كه در آن تاريخ تنها كشور دارنده سلاح اتمي بود نميتوانست براي جلوگيري از سقوط حكومت دست نشاندة خود مستقيماً دست به مداخله بزند به سران فرقة دمكرات دستور فرار و عقب نشيني داد، بطوريكه قبل از ورود نيروهاي ارتش ايران به آذربايجان كليه سران فرقه و نيروهاي مسلح آنها از مرز خارج شده و به شوروي پناهنده شده بودند.

تشكيلات فرقة دمكرات پس از مهاجرت سران آن به شوروي تحت نظر باقراف، دبير اول كميته مركزي حزب كمونيست آذربايجان شوروي به كار خود ادامه داد و روزنامة‌ «آذربايجان» ارگان فرقه هم تا مدتي در باكو چاپ و منتشر ميشد. در تاريخ بيست و يكم آذر سال 1329 تلگرافي از سران فرقه دمكرات بعنوان مير جعفر باقراوف دبير اول كميته مركزي حزب كمونيست «جمهوري شوروي سوسياليستي آذربايجان» مخابره شده كه در شماره 23 آذر 1329 روزنامة‌ آذربايجان درج گرديده و مطالعة‌ آن از ماهيت سران اين فرقه پرده برميدارد. تلگرام چنين آغاز ميشود:

«پدر عزيز و مهربان مير جعفر باقر اف

« خلق آذربايجان جنوبي (آذربايجان ايران) كه جزء لاينفك آذربايجان شمالي (ايران شمالي) است مانند همة خلقهاي جهان چشم اميد خود را به خلق بزرگ شوروي و دولت شوروي دوخته است... »

چند نمونه ديگر از اين تلگرافات نيز در كتاب «آذربايجان و اران» آمده است كه طي آن سران فرقه دمكرات براي اسارت «آذربايجان جنوبي!» اشك ريخته و از زندگي در سرزمين «آزاد شده!» آذربايجان شمالي اظهار رضايت كرده اند. اما اين اظهار مسرت و رضايت ظاهرا پس از آگاهي از سرنوشت شوم سيد جعفر پيشه وري رئيس حكومت مستعجل آذربايجان در تبعيدگاه خود بوده است. دكتر فريدون كشاورز يكي از رهبران سابق حزب توده در گفت و شنودي با آقاي شاهرخ وزيري كه بصورت كتابي انتشار يافته اين ماجرا را چنين نقل ميكند:

در يك ميهماني شام كه به افتخار پيشه وري و روسا و افسران ارتش فرقه دمكرات آذربايجان ايران در باكو از طرف باقر اوف دبير كل حزب كمونيست آذربايجان شوروي داده شد باقراوف ضمن نطق خود گفت « بزرگترين اشتباه و در عين حال شكست فرقه اين بود كه به اندازة كافي روي وحدت آذربايجان شوروي و [آذربايجان ] ايران تكيه و تاكيد نكرد. چند نفر از افسران ايراني كه به فرقه پيوسته بودند و در اين ميهماني شركت داشتند برايم تعريف كردند كه پيشه وري در نطق جوابيه كه به عنوان ليدر فرقه پس از باقراوف ايراد كرد چنين گفت: برعكس نظر رفيق باقراوف من عقيده دارم كه بزرگترين اشتباه ما و علت شكست نهضت ما اين بود كه باندازه كافي روي وحدت خدشه ناپذير آذربايجان ايران با ايران و جدائي ناپذير بودن آذربايجان از ايران تاكيد نكرديم. باقراوف از اين سخن آشفته و متغير شد و خطاب به پيشه وري گفت «اوتوركيشي» يعني مردك بنشين. و به اين طريق به پيشه وري توهين كرد... از اين تاريخ پيشه وري مورد كينة باقراوف و عمال او قرار گرفت و چندي نگذشت كه اتومبيل او با يك كاميون «تصادف» كرد. پيشه وري زخمي شد و او را به بيمارستان بردند. كسانيكه به عيادت او رفته بودند ميگفتند كه خطري متوجه او نيست ولي پيشه وري شب در بيمارستان «فوت» كرد. چندي پس از مرگ استالين باقراوف علنا محاكمه ومحكوم به اعدام شد. از قرار معلوم او اقرار كرد كه از سالهاي 20 تا مرگ استالين (1953) در حدود بيست و پنجهزار نفر را كشته است.

پيشه وري يكي از اينها بود كه پس از مرگ او غلام يحيي (دانشيان) را كه از نوكران باقراوف بود بعنوان صدر فرقة دمكرات انتخاب كردند...(12).

پس از اعدام باقراوف هم، غلام يحيي همچنان در راس تشكيلات فرقة دمكرات قرار داشت تا اينكه فرقه دمكرات و تشكيلات حزب توده در خارج از ايران بار ديگر درهم ادغام شدند، ولي فرقه عملا همان خط مشي گذشته را دنبال ميكند و عوامل فرقه كه در سالهاي اوليه انقلاب اسلامي در آذربايجان دست به فعاليت ميزدند، مستقيماً از باكو هدايت ميشدند.

پي نوشتها:ـــــــــــــــــــ 1ـ تاريخ ايران ـ‌تاليف ژنرال سرپرسي سايكس... چاپ 1330 صفحات 582 ـ581

2ـ همانجا ـ ‌صفحه 582

3ـ نويسنده، متن قرارداد 1915 روس و انگليس را در جائي نديده ولي «دنيس رايت» سفير اسبق انگليس در ايران در كتاب «انگليسها در ميان ايرانيان» به اين قرارداد اشاره كرده و مينويسد «بلشويكها از حقوق و امتيازاتي كه روسية‌ تزاري در ايران كسب كرده بود داوطلبانه چشم پوشيدند و بدين ترتيب محبت ايرانيان را به خود جلب كردند.

آنان موافقتنامة‌سري بريتانيا و روسيه را كه در سال 1915 امضا شده بود علني كردند و بريتانيا را در موقعيت ناراحت كنندهاي قرار دادند. آن موافقتنامه بريتانيا را قادر ميساخت كه پس از پايان جنگ« منطقه بيطرف » ايران را به منطقة نفوذ خود منضم سازد «(انگليسها در ميان ايرانيان ـ به قلم دنيس رايت ـ ترجمة ‌لطفعلي خنجي ـ صفحه 205).

4ـ تاريخ ايران ـ به قلم سرپرسي سايكس ـ ترجمة سيد محمد تقي فخر داغي گيلاني ـ چاپ 1330 صفحه 759

5ـ مورخ الدولة سپهر ـ ايران در جنگ بزرگ ـ چاپ 1336 ـ صفحه 60

6ـ آثار و احوال كاظم زادة ايرانشهر ـ انتشارات اقبال ـ چاپ 1350.

7ـ شرح حال و اقدامات شيخ محمد خياباني ـ از انتشارات ايرانشهر ـ چاپ 1304 برلين صفحه 33

8ـ تاريخ مختصر احزاب سياسي ايران ـ ملك الشعراء بهار ـ شركت كتابهاي جيبي ـ چاپ سوم 1357 صفحه 49

9ـ همان ـ صفحه 53

10ـ احمد كسروي ـ تاريخ هيجده سالة آذربايجان ـ انتشارات اميركبير . چاپ ششم 1353 ـ صفحة 873

11ـ گذشته چراغ راه آينده است ـ نشر از جامي ـ صفحه 247

12ـ دكتر فريدون كشاورز ـ من متهم ميكنم ... (صفحه 43)

استمرار هویت ایرانی

هويت ايراني ريشه در اسطوره‌هايي دارد كه از هزاران سال پيش نياكان ما آن‌ها را خلق كردند و استمرار بخشيدند و داستان‌هاي حماسي درباره شاهان و پهلوانان آرماني ايرانيان چون كيخسرو و گرشاسپ و آرش و رستم، در تاريخ ايران پشتوانه‌هاي فكري و معنوي نيرومندي بود كه همبستگي ملّي را سخت تقويت مي‌كرد.

از سپيده‌دم تاريخ تاكنون به رغم آن‌كه ايران بارها در معرض هجوم دشمنان خود بوده، و گاه شكست‌هاي وحشتناكي متحمّل شده و سرتاسر كشور به‌دست بيگانگان افتاده، ولي ايرانيان هيچ‌گاه هويت خود را فراموش نكردند و در سخت‌ترين روزگاران كه گمان مي‌رفت همه‌چيز نابود شده، حلقه‌هاي مرئي و نامرئي هويت ملّي چنان آنان را با يك‌ديگر پيوند مي‌داد كه مي‌توانستند ققنوس‌وار ازميان تلي از خاكستر دگربار سر برآورند.

 شاهنامه منبعي بسيار غني از ميراث مشترك ايرانيان است كه در آن مي‌توان استمرار هويت ايراني را از دنياي اسطوره‌ها و حماسه‌ها تا واپسين فرمان‌روايان ساساني آشكارا ديد. فردوسي بي‌گمان در احياي زبان فارسي كه از اركان هويت ملّي است، نقش بي‌چون‌وچرايي داشته‌است و محتواي شاهنامه داراي ويژگي‌هايي است كه سبب شده‌است تا هويت ملّي تا امروز استمرار يابد. برخي از اين ويژگي‌ها عبارت‌اند از:

1.يك‌پارچگي سياسي: در سراسر شاهنامه هيچ دوره‌اي نيست كه ايران بدون فرمان‌روا باشد حتّي فرمان‌رواي بيگانه‌اي چون اسكندر را از تاريخ حذف نكرده، بلكه هويت ايراني بدو داده‌اند.

2. يك‌پارچگي جغرافيايي: از آغاز شاهنامه تا دوران فريدون، فرمان‌روايان ايراني بر كلّ جهان فرمان مي‌رانند و از ايرج به بعد بر ايران‌شهر كه تا پايان شاهنامه كانون رويدادهاست، هرچند در دوره‌هاي مختلف مرزهاي ايران‌شهر تغيير مي‌كند. مثلاً زماني ارمنستان بخشي از قلمرو ايران است و زماني ديگر نيست.

3. يك‌پارچگي روايات: در شاهنامه برخلاف ديگر منابع فارسي و عربي دربارة تاريخ ايران روايات يك‌دست است. بدين‌معني كه خواننده هيچ‌گاه با روايات گوناگوني از يك رويداد واحد روبه‌رو نمي‌شود.

اين ويژگي‌ها به خود شاهنامه مربوط نمي‌شود، بلكه هرسه در كتابي به پهلوي به نام خوداي نامگ (xwadāy-nāmag) ، تاريخ رسمي دورة‌ ساساني كه در زمان خسرو انوشيروان مدوّن شده، جمع بوده‌است . اين كتاب از قرن دوم هجري به بعد به عربي و فارسي ترجمه شد و منظومه‌هاي گران‌قدري براساس تحريرهاي منثور فارسي شكل گرفت و فردوسي كاخ بلند نظم خود را بر پاية يكي از تحريرهاي فارسي خداي‌نامه، يعني شاه‌نامه ابومنصوريِ تأليف يافته به سال 345 هجري پي افكند. بنابراين هنرِ اصلي فردوسي در انتخاب مهم‌ترين منبع در زمينة تاريخ و حماسة ملّي است كه حاكي از نبوغ اوست در درك شرايط اجتماعي و فرهنگي و سياسي ايران در آن روزگاران.

در عصر تاريخي شاهنامه، ايده ايراني يك‌پارچه به‌لحاظ سياسي و ديني در سه مقطع آشكارا قابل تشخيص است و در سرتاسر دورة ساساني به‌عنوان جرياني مستمر حضور دارد:

مقطع نخست، زمانِ داراي دارايان، آخرين پادشاه كياني در تاريخ ملّي است كه داريوش سوم، آخرين پاده هخامنشي را فراياد مي‌آورد و برخي رويدادهاي مربوط به پادشاهي اوست كه در دوران اين پادشاه كياني بازتاب يافته‌است. دوران اين پادشاه در خداي‌نامه محلّ تلاقي دو ايده كليدي در انديشه ايرانيان باستان است: يكي ايده ايراني يك‌پارچه به‌لحاظ سياسي با مركزيت ايران‌شهر و ديگري ايده ديني واحد در سراسر قلمرو پادشاهي. تدوين‌كنندگان خداي‌نامه ايراني يك‌پارچه به‌لحاظ سياسي و ديني در عصر هخامنشي را در دوره داراي دارايان تجسّم بخشيدند. به گـزارش دينـكرد و ارداويراف‌نامه ، داراي دارايان 2 نسخه از همة نسك‌هاي اوستا را در اختيار داشت كه يكي در خزانة شاهي نگهداري مي‌شد و ديگري در دز نِبِشت، ولي اسكندر مقدوني آن‌ها را برآورد و سوخت. بنابراين اسكندر هم يك‌پارچگي سياسي ايران‌شهر را درزمان داراي دارايان نابود كرد و هم يك‌پارچگي ديني را. هم‌چنان‌كه از زمان اسكندر، قلمرو ايران‌شهر مركزيت خود را ازدست داد و به ايالت‌هايي با شاهان مختلف تقسيم شد، اوستا نيز كه نماد يك‌پارچگي ديني آن دوران بود، پراكنده گشت و ازهمين‌رو فرمان‌روايان سراسر دوران اسكندر تا اردشير يكم ساساني را «ملوك‌الطّوايف» خوانده‌اند.

مقطع دوم، پادشاهي اردشير بابكان است كه از يك سو به گزارش تاريخ طبري ، مدعي بود به كين‌خواهي پسرعم خود داراي دارايان برخاست و بنابر گزارش كارنامه اردشير بابكان ، سراسر ايران‌شهر را در نظام پادشاهي واحدي متمركز ساخت و از ديگر سو به هيربدان عصر خود، تنسر يا توسر دستور داد تا متون پراكنده اوستاي عهد اشكاني را گِرد آورد و سامان بخشد. متون پهلوي، شكل‌گيري دوباره يك‌پارچگي سياسي و ديني در زمان ساسانيان را با عباراتي چون: abāzārāyīh ī Ērānšahr و Abāz ō ewxwadāyīh بيان كرده‌اند. ولي دراين‌باره مسئله بحث‌انگيز اين است كه در شاهنامه و خداي‌نامه، گذشته از خاطره مبهمي از داريوش سوم هخامنشي كه در داراي‌دارايان كياني باقي مانده، سخني از پادشاهان ماد و هخامنشي نيست و مسئله‌اي كه ذهن پژوهش‌گران تاريخ ملّي را مشغول داشته اين است كه آيا ساسانيان از پادشاهان هخامنشي اطّلاعي نداشته‌اند؟ در حالي كه آنان از همان ايالتي برخاستند كه ساليان سال موطن و تخت‌گاه هخامنشيان بوده‌است. نخست اين فرضيه پيش كشيده شد كه علّت خالي بودن تاريخ ملّي از ذكر پادشاهان ماد و پارس اين است كه داستان‌هاي مربوط به نواحي جنوب و مغرب ايران در دورة اشكانيان به‌تدريج جاي خود را به داستان‌ها و رواياتي سپرد كه هستة اصلي آن از قوم اوستايي يا كياني برخاسته بودند. تأثير و نفوذ محافل ديني زردشتي در تدوين خداي‌نامه سبب شد تا ساسانيان از هخامنشيان بي‌اطّلاع بمانند . بي‌گمان تأثير محافل زردشتي را در حذف تاريخ هخامنشي از تاريخ ملّي نمي‌توان ناديده گرفت ولي برخي ايران‌شناسان شواهدي عرضه كرده‌اند كه نشان مي‌دهد برخلاف آن‌چه در تاريخ رسمي دوره ساساني گزارش شده، ساسانيان از هخامنشيان بي‌اطّلاع نبوده‌اند ، برخي از اين شواهد عبارت‌اند از:

1. در مجموعة مانوي كلن، قطعه‌اي هست كه در آن ماني اردشير يكم را « دارا اردشير» ناميده‌است و اين نامِ تركيبي گواه كوشش آگاهانة ساسانيان است كه خود را با دودمان شاهي هخامنشي پيوند دهند.

2. ساسانيان سنگ‌نبشته‌ها و پيكره‌نگاري‌هاي خود را نزيكِ سنگ‌نبشته‌هاي هخامنشيان در فارس برپا كردند و با همان عناويني خود را معرّفي كرده‌اند كه پادشاهان هخامنشي .

3. سكوت تاريخ ملّي دربارة هخامنشيان مدرك قانع‌كننده‌اي براي اين نظر نمي‌تواند باشد كه پادشاهان اوّلية ساساني از هخامنشيان بي‌اطّلاع بوده‌اند. هم‌چنان‌كه از سكوت خداي‌نامه و شاهنامه دربارة كرتير موبدان موبد پرآوازة ساساني يا كشمكش‌هاي نرسه با بهرام سكانشاه نمي‌توان نتيجه گرفت كه ساسانيان از كرتير يا اين كشمكش‌ها اطّلاعي نداشته‌اند .

4. يهوديان، ارمنيان و مسيحيان نسطوري كه در ايران دورة ساساني مي‌زيسته و گاه روابط نيكويي با دربار داشته‌اند، بعيد است كه اطّلاعات موجود در كتاب مقدّس دربارة هخامنشيان به‌ويژه كورش را به ساسانيان انتقال نداده‌باشند .

سرانجام مقطع سوم زمان خسرو انوشيروان در قرن ششم ميلادي است كه اين معمار واقعي شاهنشاهي ساساني از يك سو پس‌از كشته شدن پدربزرگش پيروز در جنگ با هپتاليان و تاخت‌وتاز اقوام وحشي در مرزهاي شمالي يك‌پارچگي سياسي غرور ملّي از دست رفتة ايرانيان را بازسازي كرد و از ديگر سو به دنبال تشتّّت ديني در زمان پدرش قباد يكم كه پيامد ظهور مزدك و رواج آموزه‌هاي او بود، دستور داد تا روايات پراكندة ديني و ملّي در قالب خداي‌نامه مدوّن گردد. گذشته از اين به روايتي، در همين زمان مجمعي از موبدان زردشتي به رياست وه‌شاپور موبدان موبد خسرو انوشيروان، 21 نسك اوستا را تعيين كرد و به اتّفاق نظر بر رأي خود مهر نهاد .

خداي‌نامه تاريخي بود مشتمل بر زنجيره‌اي پيوسته از دودمان‌ها و شاهاني كه از قديم‌ترين ايّام تا زمان تدوين آن يكي پس از ديگري بر ملّت و كشوري واحد فرمان مي‌راندند اين امر به‌علاوة شرح دلاوري‌ها و پهلواني‌هاي پهلوانان در هر دوره مي‌توانست غرور ملّي ايرانيان را در جنگ با دشمنان شمالي بيدار و تقويت كند. شرح پُرآب‌وتاب جنگ‌هاي مداوم ايران و توران در دورة كياني و تطبيق توراني و ترك، ابزار مناسبي بود براي ترويج روحية فداكاري و جان‌فشاني در دفاع از مرز و بوم ايران‌شهر دربرابر دشمنان شمالي.

پس‌از فتح ايران به‌دست اعراب مسلمان، يك‌پارچگي سياسي و ديني از ايران رخت بربست. ولي ايده ايراني يك‌پارچه با ترجمة خداي‌نامه به زبان عربي و فارسي دري باقي ماند و در قرن چهارم هجري با سرايش شاهنامه شكل نهايي يافت.

به‌تازگي تابوتي در استانبول كشف شده كه به يك ايراني مسيحي به نام خرداد پسر هرمَزدآفريد كه در قرن نهم ميلادي به بيزانس سفر كرده‌بود، تعلّق دارد. در كتيبه‌اي كه به پهلوي برروي اين تابوت نوشته شده، خرداد موطن خود را كه در آن زمان بخش شرقي سرزمين خلافت اسلامي بوده، و آن را دارالسلام مي‌گفتند، چنين معرّفي مي‌كند :

az mān ī Ērānšahr, az rōstā ī čālagān, az deh ī xīšt

نكته جالب كتيبه اين است كه در زماني كه ايران‌شهر وجود خارجي نداشته يك ايراني مسيحي موطن خود را هم‌چنان ايران‌شهر دانسته‌است.

فردوسي جامه فاخري بر تحرير ويژه‌اي از خداي‌نامه پوشاند و در زمانه‌اي كه هويت ايراني جدّاً در معرض تهديد بود و بيم آن مي‌رفت كه فرهنگ ايراني نيز مانند فرهنگ‌هاي ملل ديگر در فرهنگ قوم غالب حل شود با نمايش گذشته شكوهمند ايران، احساس ايراني بودن را در دل‌ها نشاند.

گفتيم كه فردوسي تحرير ويژه‌اي از خداي‌نامه را مبناي كار خود قرار داد. اين تحرير ويژه چه بوده‌است كه چنين تأثير شگرفي را برجاي نهاده‌است؟ اين تحرير نه تماماً ساخته و پرداختة دستگاه شاهي و دبيران دربار بوده‌است و نه ساخته و پرداختة دستگاه ديني ساساني. به احتمال زياد طبقة متوسّط اجتماعي و عمدتاً طبقة دهقان در شكل‌گيري و استمرار اين تحرير كه بي‌گمان اساس آن همان خداي‌نامة رسمي بوده، نقش اساسي داشته و ازقضا شاهنامه را نيز دهقان فرزانه‌اي سروده‌است.

ويژگي اصلي اين تحرير اين است كه در بخش مفصّلي از آن كه بر آن بخش پهلواني نام نهاده‌اند، به‌جاي شاهان بيش‌تر با پهلوانان هم‌دلي شده و دربرابر، پادشاهي چون گشتاسپ كه در تحرير رسمي خداي‌نامه سخت محبوب است، جاه‌طلب و نيرنگ‌باز معرّفي شده‌است.

پس‌از فروپاشي شاهنشاهي ساساني، هويت ديني ايراني رنگ باخت، ولي مليت‌گرايي موجود در خداي‌نامه در شاهنامه تبلور و تكامل يافت. با اين‌كه در دورة ظهور شاهنامه برخلاف دوران شكل‌گيري كهن الگوي آن، خداي‌نامه، يك‌پارچگي سياسي بر ايران حاكم نبود، ولي تا اندازه‌اي مي‌توان اين دو دوران را با يك‌ديگر سنجيد. در قرن چهارم هجري دشمنان شمالي همان تركاني بودند كه اين بار جذب فرهنگ ايراني شده و خود حكومت را به‌دست گرفته‌بودند. به‌جاي امپراتوري روم، اعراب مسلماني بودند كه هويت خود را در تحقير ملّت‌هاي ديگر به‌ويژه ايرانيان مسلمان مي‌جستند و از دين جديد چون ابزاري براي فزون‌خواهي و باج‌خواهي هرچه بيش‌تر نيك بهره مي‌بردند و از همين رو در شاهنامه تازيان در هيئت اژي‌دهاكة آزمند دشمن قديمي ايرانيان تجسّم يافته‌است.

پس‌از فردوسي هويت ايراني نه در بستر حكومتي يك‌پارچه به‌لحاظ سياسي و ديني، بلكه در بستري فرهنگي، ادبي و هنري استمرار يافت.

ايرانيان، شاهنامه را چون شناسنامة ملّي خود حفظ كردند و منتظر فرصتي بودند تا يك‌پارچگي سياسي و جغرافيايي روزگار كهن را زنده كنند كه كردند. پس‌از خلق شاهنامه تا 500 سال بعد كه صفويان يك‌پارچگي سياسي را به ايران بازگرداندند، به‌رغم وجود حكومت‌هاي محلّي، ايدة ايران‌شهر هم‌چنان به حيات خود ادامه داد. گواه اين معني در مديحه‌هاي شاعراني چون خاقاني و نظامي، سنايي، خواجوي كرماني و عبيد زاكاني نهفته‌است كه پادشاهان ممدوح خود را ولو آن‌كه بر شهر كوچكي چون مراغه حكم مي‌راندند، «شاه ايران» يا «خسرو ايران» خطاب مي‌كردند.

هويت ايراني در شاهنامه در تحقير ملّت‌هاي ديگر نيست كه رنگ و جلا مي‌يابد، كه خود بر بنيادهاي فكري، معنوي و اخلاقي نيرومندي استوار است و از همين رو ملّي‌گرايي ايرانيان در طول تاريخ، هيچ‌گاه به نژادپرستي منفوري چون نازيسم و فاشيسم در قرن بيستم مبدّل نشد. در قرن بيست‌ويكم ايرانيان مي‌توانند با تعميق اين بنيادها، به‌ويژه بنيادهاي اخلاقي كه در سرتاسر شاهنامه موج مي‌زند، در دنيايي كه به‌سبب پيشرفت‌هاي برق‌آساي بشر در فنّاوري ارتباطات، بيم آن مي‌رود كه بسياري از فرهنگ‌هاي بومي فراموش شوند، هويت ايراني خود را حفظ كنند و آن را استمرار بخشند.

سخن آخر اين‌كه اگر ديوان حافظ ناخودآگاه جمعي ايرانيان را بازمي‌تاباند، شاهنامه خودآگاه جمعي ايرانيان است.

********

1ـ دربارة خداي‌نامه، تحريرها و منابع آن، بنگريد به:

Shahbazi, A. Shahpur, "On the Xwadāy – nāmag" , Papers in Honour of Prof. Ehsan Yarshater, Acta Iranica 30, Leiden, 1990, pp. 208-229.

2ـ دينكرد، كتاب 4، 316، 10ـ12.

3ـ ارداويراف‌نامه، حرف‌نويسي، آوانويسي، ترجمة متن پهلوي به فرانسه و واژه‌نامه از فيليپ ژينو، ترجمه و تحقيق ژاله آموزگار، تهران، 1372، فصل 1، بند 1؛ نيز نك: نامة تنسر، به كوشش مجتبي مينوي، تهران، 1354، ص 56؛

Kellens, j., "AVESTA" , Encyclopaedia Iranica Π, ed. By E. Yarshater, London- New York.

4ـ طبري، محمّدبن جرير، تاريخ الرّسل والملوك، به‌كوشش يان دخويه، ليدن، 1879ـ 1901م، ج 1، ص 814؛ ترجمة فارسي: تاريخ ايرانيان و عرب‌ها در زمان ساسانيان، تئودور نولدكه، ترجمة عبّاس زرياب خوئي، تهران، 1378، ص 34.

5ـ كارنامة اردشير بابكان، به‌كوشش بهرام فره‌وشي، بخش 1؛ بند 1ـ20.

6ـ يارشاطر، احسان، «چرا در شاهنامه از پادشاهان ماد و هخامنشي ذكري نيست؟» ، شاهنامه‌شناسي (مجموعه گفتارهاي نخستين مجمع علمي بحث دربارة شاهنامه)، تهران، 1357، ج 1، ص 269ـ301؛ به‌ويژه نك: ص 300ـ 301،

Yarshater, E., "Were the Sasanians Heirs to the Achaemenids?" La Persia nel Medioevo, Roma, 1971, pp.517-531;

كتنهوفن و روف نظر يارشاطر را پذيرفته‌اند:

Kettenhofen, E., "Die Einforderung des Achämenidischerbes durch Ardašīr: Eine Interpretation Romana", orientalia Lovaniensia periodica, Vol. 15, 1984, pp. 177-190; M. Roaf, "Persepolitan Echoes in Sasanian Architecture: Did the Sasanian attempt to re-create the Achaemenid empire", The Art and Archaeology of Ancient Persia, New light on the Parthian and Sasanian Empires, V.S. Curtis, et all eds. , London and New York, 1998, pp. 1-7.

7ـ به‌تازگي شهبازي و سپس دريايي شواهد متعدّدي در اين خصوص عرضه كرده‌اند:

A.Sh.Shahbazi, "Early Sasanians, Claim to Achaemenid Heritage", Nāme- ye Irān- e Bāstān, Vol. 1, No. 1, Spring- Summer 2001, pp. 61-73; T. Daryaee, "memory and History: The Construction of the past in late Antique Persia", Nāme- ye Irān- e Bāstān, vol. 1. No. 2, Autumn- Winter 2001-2002, pp. 1-14;

براي برخي شواهد، بنگريد به:

Herodian, Herodian’s History, Cambridge, 1969, 4.2.2; Daryaee, op. cit., p.3;

طبري، ج 1، ص 814؛ تاريخ ايرانيان و عرب‌ها، ص 34: «اردشير به گمان خود همي‌خواست تا مملكت را به اهل خود بازگرداند و آن را مانند زمان پدران خود، زمان پيش‌از ملوك‌الطّوائف، زير فرمان يك رئيس و يك پادشاه درآورد.» نامة تنسر، به‌كوشش مجتبي مينوي، تهران، 1354، ص 48ـ49؛ حمزه اصفهاني، تاريخ سنّي ملوك الارض والانبياء، برلين، مطبعة كاوياني، 1340 ق، ص 32ـ33.

8ـ اين نام (Dariardaxar) در متني به يوناني در «مجموعة مانوي كلن» به كار رفته‌است:

A. Heinrichs- L. Koenen, "Der Kolner Mani- kodex", Zeitschrift für Papyriologie und Epigraphik 19 (1975) 21, 121 n.53; Shabazi, op. cit. p. 66, 72, n. 42.

9- Shabazi, op. cit. pp. 66-67.

10- Ibid, p.68.

11- Daryaee, op. cit. , pp. 8-9.

12ـ نامه‌هاي منوچهر، اول، فصل 4، بندهاي 14ـ17؛ براي اين روايت، نك: تفضلي، احمد، تاريخ ادبيات ايران پيش‌از اسلام، به‌كوشش ژاله آموزگار، تهران، 1376، ص 66، پانوشت 4.

13ـ بنگريد به يارشاطر، همان، ص 283-286.

14ـ براي اين كتيبه، نك: دريايي، تورج، «ديدگاه‌هاي موبدان و شاهنشاهان ساساني دربارة ايران‌شهر»، نامة ايران باستان، س3، ش2، پاييز و زمستان 1382 (شمارة پياپي: 6)، ص 26.

دیدگاه استاد شهریار نسبت به ایرانی و تورک و زبان فارسی

 اینروزها پان ترک ها در ادامه سیاست های تفرقه افکنانه خود به سراغ استاد سید محمد حسین شهریار رفته اند ومی کوشند این شاعر وطن دوست را در راستای آمال و اهداف خائنانه خود مصادره بمطلوب  نمایند و او را یکی از همراهان دیدگاههای قومیت گرایانه خود معرفی کنند. بد ندیدم در اینجا شعری از استاد شهریار را که در مدح زبان فارسی و سرزمین اهورایی ایران سروده است، بیاورم تا بلکه حجت دیگری باشد برخواری مقدار این گمکرده راهان. در این شعر، استاد با آه و اندوه فراوان از سلطه ترک و عرب بر خاک وطنش ایران یاد  می نماید و حتی در مصراع چهارم شعر خود اعمال و سکنات ایندو مهاجم  را  به پلیدی خوی درنده و حیوانی گرگ و سگ تشبیه می سازد.  او مهاجمان به وطن خود را در زمره گدایان بینوایی بر می شمرد که هوس تاج شاهی (  به زبان استعاره مراد همان قدرت و شوکت  است) نموده اند . او در این شعر از کسانی که بر علیه سلطه ترک و تازی چه با در دست گرفتن شمشیر( قیام های آزادیبخش) و چه با قلم خود قیام نموده اند بعنوان احرار ( آزاده مردان ) یاد می کند و زبان پارسی را زبان نیاکان خود بر می شمرد. او از آمیخته شدن خون ایرانی با غیر ایرانی به مثابه آمیخته شدن خوی  و عادات فرشتگان ( ایرانیان ) با شیاطین ( اهریمنان ) یاد می نماید. شعر را با هم می خوانیم:

 

استاد شهریار :

 

 فلك‌ يك‌ چند ايران‌ را اسير «ترك» و تازی كرد

 

 در ايران‌ خوان‌ يغما ديد و تازی تركتازی كرد

 
      گدايی بود و با تاج‌ شهان‌ يك‌ چند بازی كرد

 

فلك‌ اين‌ شيرگير، آهو شكار «گرگ‌» و تازی كرد


      وطن‌خواهی در «ايران‌» خانمان‌ بر دوش‌ شد چندی

 

بجز در سينه‌ها  آتشكده ‌ خاموش‌  شد چندی

 
      بدان‌ با جان‌ پاك‌ موبدان ‌ آزارها  كردند

 

سر گردن ‌فرازان‌ را فراز دارها كردند


      كه‌ تا احرار در كار آمدند و كارها كردند

 

به‌ شمشير و قلم‌ با دشمنان‌ پيكارها كردند


      نخستين‌ فتح‌ و فيروزی نصيب‌ «آل‌ سامان‌» شد

 

بدور «آل‌ سامان‌» كار اين‌ كشور به‌ سامان‌ شد 
     

گه‌ آن‌ شد كه‌ ايرانی سبك‌ خواند گران‌ جانی

 

به‌ياد آرد زبان‌ و رسم‌ و آيين‌ نياكانی 
    

دگر ره‌ مادر ايران‌ ز نسل‌ پاك‌ ايرانی

 

مثال‌ «رودكی» زاييد و «اسماعيل‌ سامانی»
     

پديد آمد يكی فرزند «فردوسی توسی» نام

 

سترون‌ از نظير آوردن‌ وی مادر ايام‌ 
     

چو ديد آميخته‌ خون‌ عجم‌ با لوث‌ هر ريمن

 

به‌جای خوی افرشته‌ عيان‌ آيين‌ اهريمن‌ 
     

نژادی خواست‌ نوسازد ز بيم‌ انحطاط‌ ايمن‌

 

سلحشور و هنرآموز و پاك‌ آيين‌ و رويين‌تن‌ 
     

پی افكند از سخن‌ كاخی ز قصر آسمان‌ برتر

 

در آن‌ جام‌ جم‌ و آيينه‌ی دارا و اسكندر 
     

به‌گاه‌ نيش‌، كلك‌ آتش‌ آلودش‌ همه‌ خنجر

 

به‌گاه‌ نوش‌، نظم‌ شهد آميزش‌ همه‌ شكر 
     

چو از «شهنامه‌»، «فردوسی» چو رعدی در خروش‌ آمد

 

به‌ تن‌ ايرانيان‌ را خون‌ِ مليت‌ به‌جوش‌ آمد

«زبان‌ پارسی» گويا شد و تازی خموش‌ آمد

 

ز كنج‌ خلوت‌ دل‌ اهرمن‌ رفت‌ و سروش‌ آمد
     

به‌ ميدان‌ دليری تاختی بوالفارسی كردی

 

كسی با بیكسان‌ در روزگار ناكسی كردی
     

چه‌ زحمت‌ها به‌ جان‌ هموار در آن‌ سال‌ سی كردی

 

به‌ قول‌ خويشتن‌ زنده‌ عجم‌ زان‌ پارسی كردی


      عجم‌ تا زنده‌ باشد نام‌ تو ورد زبان‌ دارد

 

به‌ جان‌ منت‌پذير توست‌ ای جان‌ تا كه‌ جان‌ دارد

 

 

پاسخی به ادعاهای پورپیرار در خصوص کتیبه بیستون (1 )

کتیبه‌های هخامنشی به زبان پارسی باستان، کهن‌ترین نمونه‌های موجود و بازمانده از زبان‌های ایرانی است. کتیبه‌های یاد شده که جزو اولین اسناد ایرانی محسوب می‌شوند، نه تنها، بخش عمده‌ای از زوایای ناپیدای تاریخ پیش از اسلام را روشن می‌کنند که پیش و بیش از آن راهنمای پژوهشگران در تحقیقات زبان شناسی به ویژه زبان شناسی تاریخی هستند.

 به طور کلی در عرف تحقیقات تاریخی و زبان شناختی هر چیز نوشته شده که از دوران کهن باقی مانده سند نام دارد، اما امروزه تقریبا به هر چیزی سند نمی‌گوییم. چرا که سند از نظر حقوقی معنای خاصی پیدا کرده است. با این حال امروز نیز هر چیز نوشته شده‌ای در جای خود سند محسوب می‌شود، این‌طور نیست که فقط اسناد حقوقی و مالی را سند به حساب آوریم. به طور مثال هنگامی که شخصی برای اثبات یک مساله، از دو روزنامه خبری نقل و به آنها استناد می‌کند، به این معناست که آن مطالب، در آن جایگاه به خصوص سند محسوب می‌شوند. اما اگر بخواهیم سند را از منظر تاریخی تعریف کنیم، تمام متون نوشتاری اعم از کتیبه‌ها، گل نوشته‌ها، گلاوشت‌ها (اثر مهر)، گورسنگ‌ها، سکه‌ها و... را که از دوران کهن به جای مانده، شامل می‌شود.

متون نوشتاری کتابی در ایران پیش از اسلام به طوری که کتابت آنها نیز به همان دوره متعلق باشد بسیار محدود است.اسناد و مدارک به جای مانده از آن دوران بیشتر نوشتارهای کتیبه‌ای است. چرا که کاربرد کتیبه‌ها در آن دوران بیشتر بوده و اسنادی هم که به معنای خاص کلمه سند تلقی می‌شوند، همین کتیبه‌ها هستند.

‌اهمیت کتیبه‌ها، از خصوصیت مهم آنها ناشی می‌شود. کتیبه‌ها به طور عمده در زمان تکلم همان زبانی که بدان نوشته شده‌اند، به نوشتار در آمده‌اند. یعنی هیچگاه اتفاق نیفتاده که پس از مرگ یک زبان، کتیبه‌ای به همان زبان نوشته شود. این مشخصه مهم در مورد متون نوشتاری صادق نیست. این خصوصیت سبب شده کتیبه‌ها، پیش از آن که از نظر موارد مختلفی چون مسایل تاریخی، آیینی، مالی و... مورد استفاده و استناد قرار گیرند، یک «سند زبانی» بسیار مهم محسوب شوند. به عبارتی، کتیبه‌ها در درجه اول «اسناد زبانی» هستند و ما به منظور کاربردهای ثانویه آنها را به اسناد تاریخی، حقوقی، مالی، اداری، آیینی، اساطیری و... طبقه بندی می‌کنیم.

ممکن است پس از مرگ یک زبان، کتابی به همان زبان، تدوین و نگارش شود. یعنی پس از اتمام دوره تکلم زبان، نویسنده با توجه به الگوی زبانی، متنی را به آن زبان بنویسد. هنگامی که چنین اتفاقی می‌افتد، نوشتار مورد نظر ارزش ادبی، دینی، فرهنگی، اسطوره‌ای‌ و... پیدا می‌کند، اما در مطالعات زبانی کاربردی ندارد و سند محسوب نمی‌شود. اوستا همین وضعیت را دارد. مبداء تاریخ زبان ما، کتیبه‌های هخامنشی هستند. چرا که تاریخ نوشتار کهن‌ترین سند به یک زبان، مبدا تاریخ آن زبان و ملت به حساب می‌آیند. این در حالیست که اوستا از نظر زبانی بسیار کهن‌تر از کتیبه‌های هخامنشی است. اما نوشتار آن بسیار جوان تر است. به عبارت دیگر متن آن در زمان ساسانیان نوشته شده و این به معنای نوشته شدن اوستا در زمان عدم رواج زبان است. این امر سبب مخدوش شدن درجه استناد متون کتابی می‌شود، چرا که پس از گذر چند هزار سال، تشخیص زمان دقیق تقریر متن، مشکل است.

کتیبه‌های پیش از اسلام در ایران اکثرا متعلق به پادشاهان و رجال درجه یک سیاسی و دینی کشور و در توصیف فعالیت‌های آنها یا شرح وقایعی است که در زمان حکومتشان رخ داده. لذا در زمان تکلم زبانی به تحریر در آمده که پادشاه و مقام سیاسی ـ دینی، نیز به همان زبان صحبت می‌کرده است.

به عنوان مثال کتیبه‌ای که برای «آرشام» نوشته شده به احتمال قریب به یقین، پس از مرگ او تحریر شده است. اما اگر این اتفاق هم بیفتد، یعنی پس از مرگ شخصی برای او کتیبه‌ای بنویسند به یقین، در زمان تکلم زبان این اتفاق افتاده. این گونه نیست که شخص از بین رفته باشد، زبان هم از بین رفته باشد و در یک دوره دیگر برای او کتیبه‌ای به زبان فراموش شده، بنگارند. در واقع این امر است که درجه سندیت کتیبه‌ها را بالا برده است.

کهن‌ترین اسناد بازمانده به زبان‌های ایرانی، کتیبه‌های هخامنشی، متعلق به 2500 سال پیش و به زبان پارسی باستان است.

همه این اسناد  از نظر مطالعات زبانی و تاریخی بسیار مهم هستند اما، کتیبه بیستون داریوش به معنای واقعی یک سند است. به عبارت دیگر کهن‌ترین سند تاریخی در زبان‌های ایرانی که با معنای امروز سند تاریخی نیز هماهنگی دارد، کتیبه داریوش در بیستون است.

علت این اهمیت و برخورداری از درجه بالای استناد به عنوان سند تاریخی اینست که داریوش در این کتیبه تمام وقایع سال‌های آغازین سلطنت خود را، با اعلام زمان، مکان و اعداد دقیق، شرح داده و با بیان جملاتی تمام اتفاقات یاد شده را تایید کرده است. به معنای امروزی با این کار سند تاریخی خود را امضا کرده است. داریوش در آغاز ستون چهارم این کتیبه می‌گوید: «این است آنچه من در همان سال پس از پادشاهی انجام دادم. من 19 نبرد کردم.» او در تمام این 19 مورد، علت بروز جنگ، سرکردگان شورش‌ها و جنگ‌ها، ادعایی که به استناد آن شورش و جنگ برپا شده، نام فرمانده سپاهیان خود و... را به طور کامل شرح داده است. پس از پایان توصیف هر کدام از این وقایع زمان دقیق وقایع را نیز ذکر می‌کند. از همه اینها مهم‌تر، در پایان، داریوش می‌گوید: «مواردی که در این کتیبه آمده دقیقا همان مواردی است که من انجام داده‌ام، مبادا که دروغ به نظر آید.» داریوش با این کار این سند را امضا کرده است و هیچ سندی در تاریخ ایران پیش از اسلام این ارزش و سندیت را ندارد.

در رابطه با این که چه وقایع و اتفاقاتی به صورت کتیبه در می‌آمد، گفتنی است که کتیبه‌ها در دوره‌های مختلف متفاوت هستند. کتیبه‌های دوره هخامنشی صرفا متعلق به پادشاهان هخامنشی است. در آنها، یا وقایع تاریخی ذکر شده یا نسب نامه و شجره نامه هستند. البته در اکثر کتیبه‌ها پیش از بیان واقعه، پادشاه نسب نامه خود را ذکر می‌کرده است. بعضی از کتیبه‌ها هم شرح ساختن یک بنا است. مثل کتیبه ششم داریوش در شوش که چگونگی ساختن یکی از کاخ‌ها را توضیح می‌دهد. در نتیجه در کتیبه‌های هخامنشی چیزی جز وقایع تاریخی شاهانه دیده نمی‌شود.

لازم بذکر است مجموعه‌ای متعلق به دوره هخامنشی، در بر گیرنده اسناد مالی و اداری وجود دارد. این مجموعه از الواح گلی، یا به زبان و خط ایلامی و یا به زبان و خط آرامی است. مورد اخیر مجموعه‌ای تحت عنوان متون آیینی را تشکیل می‌دهد. این الواح بسیار کوتاه و در عین حال بسیار مهم هستند و مسایل گوناگونی را روشن می‌کنند.

وضعیت کتیبه‌ها در دوره‌های بعد از هخامنشی، اندکی تغییر می‌کند. از دوره پارتی کتیبه‌های زیادی در دسترس نیست. اما از دوره ساسانی کتیبه‌های زیادی وجود دارد. در زمان ساسانیان علاوه بر پادشاه، رجال درجه یک سیاسی ـ دینی نیز دارای کتیبه هستند. این امر سبب تفاوت نوع اسناد کتیبه‌ای دوران ساسانی با دوره هخامنشی می‌شود. کتیبه‌های پادشاهان ساسانی از نظر مندرجات دارای همان خصوصیات کتیبه‌های هخامنشی است، اما رجال سیاسی ـ دینی اغلب به شرح خدمات و فعالیت‌های خود پرداخته‌اند. در راس این نوع کتیبه‌ها، کتیبه‌های چهارگانه «کرتیر»، موبدان موبد چند پادشاه ساسانی است. در مجموع، تمام آثار کتیبه‌ای بازمانده از دوران پیش از اسلام به دلیل مقارنت با زمان تکلم زبان برای ما ارزش سندی دارد. هم بیستون که به معنای عام و خاص کلمه یک سند است و به نوعی امضا شده، هم کتیبه‌های بدون مهر و امضا و... علاوه بر این، به مجموعه اسناد کهن باید سکه‌ها، مهرها، گورسنگ‌ها، گلاوشت‌ها (اثر مهر) و لوح‌های گلی را هم اضافه کنید. اینها از نظر مطالعات تاریخی و زبان شناسی، سند محسوب می‌شوند.

 و اما چرا  کتیبه‌های ایرانی اغلب 2 یا 3 زبانه هستند و علت  اصلی این امر چیست؟‌
 علت اصلی این بوده که  این کتیبه‌ها باید در طول زمان ماندگار شوند، اگر یک تحریر از بین رفت، نسخه دیگری باید وجود داشته باشد، در ضمن با توجه به وسعت قلمرو امپراطوری‌های پیش از اسلام ایرانی، باید به گونه‌ای نوشته می‌شدند که تمام اقوام ساکن در سرزمین ایران بتوانند آنها را بخوانند.

اصل کتیبه و به اصطلاح ما تحریر اول همیشه به زبان مادری و بومی شخصی بود که کتیبه به دستور او نوشته می‌شد. در دوره هخامنشی تحریر اول کتیبه‌ها، به زبان پارسی باستان است، یعنی زبان مادری پادشاهان ایرانی. تحریر دوم به زبان قوم مغلوب است، یعنی قومی که صاحب کتیبه قدرت و سلطنت را از آنها گرفته است. هخامنشی‌ها سلطنت را از ایلامی‌ها گرفتند. لذا تحریر دوم کتیبه‌های هخامنشی همیشه به زبان ایلامی است. زبان تحریرسوم، زبان میانجی آن روزگار است. زبانی که کارکرد زبان انگلیسی امروزه را داشته است. در زمان هخامنشی این زبان سوم اکدی است.

در دوره ساسانی، میان خط کتیبه‌ای و کتابی تفاوت دیده می‌شود. این تفاوت خط به  این دلیل بوده است که کتیبه‌های 3 زبانه در دوره ساسانی به زبان پهلوی و پارتی و یونانی است. دیگر آثار نوشتاری نظیر کتاب‌ها، گورسنگ‌ها، سکه‌ها و... به زبان پهلوی است. به طور کلی زبان ثابت و خط می‌تواند در شکل‌های گوناگون باشد، متغیر باشد. خط بکار رفته در کتیبه با خط متون کتابی تفاوت دارد. این تفاوت به دلیل محدودیت‌های سه گانه کتیبه است. محدودیت نوشتاری، محدودیت مکانی و محدودیت زمانی. این سه دشواری خیلی چیزها را عوض می‌کند. پادشاهی که دستور نوشتن کتیبه را می‌دهد، آن را در کوتاه‌ترین زمان ممکن می‌خواهد. پس زمان مساله مهمی است. کتیبه باید تند، سریع و در عین حال صحیح نوشته شود.
به علاوه، کتیبه‌ها یا در دل کوه و در ارتفاعی بسیار زیاد یا مکانی صعب العبور و یا در مکان مورد دلخواه شخص دستور دهنده حک شده‌اند. تصور کنید نوشتن 5 ستون و در 414 سطر در بلندی تقریبا 75 متر از سطح زمین، در سینه کش کوه بیستون بدون هیچ وسیله حفاظتی چقدر مشکل است. این دشواری‌ها محدودیت مکانی ایجاد می‌کند و سبب تغییر شکل خط می‌شود.
به دلیل دشواری نوشتار، نوع خط نمی‌تواند خط کتابی با انحناهای زیاد باشد. با چکش و تیشه نمی‌توان پیچش‌های خط کتابی را بر سنگ حک کرد. خط کتیبه‌ای دارای خصوصیات و زوایای هندسی است. این محدودیت‌ها در شکل‌های گوناگون در سکه‌ها، گورسنگ‌ها و... وجود دارد و سبب تغییر شکل خط می‌شود. به عنوان مثال سطح سکه کوچک است و کلمات در کوتاه ترین شکل ممکن باید بزرگ ترین مفاهیم را بیان کنند. لذا خط پهلوی کتیبه‌ای با خط پهلوی کتابی، و خط سکه‌ها و گورسنگ‌ها و ... تفاوت دارد.

 کتیبه ها دارای تذهیب و آرایش نیستند.در دوران کهن، برای زیبایی و آرایش متون نوشتاری نظیر کتیبه ها در نهایت از نقش برجسته استفاده شده، آن هم نقش برجسته‌ای در ارتباط با مفهوم و متن کتیبه. مثل نقش برجسته بیستون که در رابطه با متن کتیبه بیستون است.
کهن‌ترین شکل تذهیب در متون کتابی نیز در متن‌های مانوی دیده می‌شود. در متن‌های پهلوی، تنها کاری که برای زیبایی متن صورت گرفته، استفاده از رنگ‌های گوناگون در نوشتن واژه‌ها است. البته در مواردی تصویر وجود داشته اما چیزی مشابه تذهیب به معنای امروزی در آنها دیده نمی‌شود. مینیاتور ایرانی، برگرفته از آرایش‌های متون مانوی است.

 

پاسخی به شبهه افکنی های ناصر پورپیرار در خصوص زندگی و اشعار سعدی (2)

 

فلسفه آدمیت سعدی همان طریقه اومانیزم است که پانصد سال پس از وی در فلسفه غرب تدوین شد

به‌نظر سعدی، برای رسیدن به حقیقت باید یکبار در زندگی تمام عقایدی را که انسان کسب کرده در هم شکند واز نو به کسب معرفت بپردازد:

 

مرد خردمند هنر پیشه را /  عمر دو بایست در این روزگار

تا به یکی تجربه آموختن /  با د گری تجربه بردن به کار

 

گلستان سعدی تصویری درست و زنده از دنیاست، سعدی در این کتاب انسان را، با دنیای او و با همه معایب و محاسن، و با تمام متضادها ومتناقضهایی که در وجود اوست تصویر می‌کند .در دنیای گلستان زیبایی در کنار زشتی و اندوه در پهلوی شادی است و تناقضهایی که عیب‌جویان در آن یافته‌اند تناقضهایی است که در کار دنیاست. سعدی دنیا را، همان‌گونه که پر از تناقض و تضاد و سرشار از شگفتی و زشتی است در گلستان خوش توصیف می‌کند و گناه این تناقض‌ها  وزشتی‌ها هم بر او نیست، برخود دنیاست نظر سعدی آن است که در این کتاب انسان ودنیا را چنان که هست توصیف کند نه آنچنانکه باید باشد، ودنیا هم ، مثل انسان، آنچنانکه هست از تناقض و شگفتی‌های بسیار خالی نیست .

 

دنیای گلستان را سعدی نیافریده است، دیده است و درست وصف کرده است. گلستان دنیای عصراوست ؛ عصر کاروان و شتر و عصر زهد وتصوف. تنها گل و بهار و عشق و جام وساقی نیست که در این « روضه بهشت » دل را می فریبد؛ خار و خزان و ضعف وپیری و درد و رنجوری نیز در آن جای خود را دارد .اگر پادشاهی است که شبی را در عشرت به روز می‌آورد و در پایان مستی می گوید « ما را به جهان خوشتر از این دم نیست »، در کنار قصر او ، درویشی برهنه هم هست که « بر سرم ا برون خفته »، و با این همه، از سر افسون و بی‌نیازی می‌پرسد « گیرم که غمت نیست غم ما همه نیست؟ » اگر در جایی وزیر غافلی هست « که خانه رعیت خراب می کند تا خزنه سلطان  آباد شود »، جای دگری هم پادشاه عاقلی هست که کودک دهقان را می‌بخشد ودل به مرگ می‌نهد ومی‌گوید که « هلاک من اولی‌تر از خون بی گناهی ریختن.» آنجا که بازرگانی است که صد و پنجاه شتر بار دارد و چهل بنده خدمتکار و با این همه در آن سر پیری، هوس دنیاجویی و دنیاگردی را  یک لحظه از سر به در نمی‌کند، جای دیگر درویشی است « به غاری در نشسته و در به روی جهانیان بسته » و بههیچ عنوان به اهل جهان التفات ندارد.

 

در این دنیا هنوز همه‌چیز زنده و جنبنده است. هم سکوت بیابان و حرکت آرام شتر را در آن می‌توان دید و هم هنوز بانگ نزاع کاروان حجیج را که بر سر و روی هم افتاده‌اند و داد فسخ و بدل داده‌اند. آنجا در میان همهمه‌ی موج و تشویر طوفان، نیمرخ مردانه‌ی جوانی جلوه می‌کند که قایقش در دریای اعظم شکسته است و خودش با پاکیزه‌رویی که دلش دربند اوست به گردابی در افتاده‌اند، وقتی ملاح می‌آید تا دستش را بگیرد و از کام خوان‌خوار و بی‌رحم امواج بیرونش بکشد فریاد برمی آورد که « مرا بگذار ودست یار من گیر! » .

 

بعضی، بیان رسوایی‌ها را که در دنیا با احوال و اطوار انسان آمیخته است بر سعدی عیب گرفته‌اند؛ گناه او این است که نه بر گناه دیگران پرده می‌افکند و نه ضعف و خطای خود را انکار می‌کند. کدام دلی هست که « در جوانی چنان‌که افتد و دانی » در برابر زیبایی‌ها ودلبری‌های سوسه‌انگیز خوبان نلرزد و هوس خطا و آرزوی گناه نکند؟ تا جهان بوده است و تا جهان هست انسان صید زیبایی و بند شهوت و گناه است و این لذت و عشرت که زاهدان و ریا کاران و دروغ‌گویان آن را به زبان، و نه به دل، وقاحت و حماقت نام نهاده‌اند سرنوشت ابدی و سر گذشت جاودانی بشریت خواهد بود. تفاوت سعدی با ملامت‌گران این است که سخنش مثل « شکر پوست‌کنده است.نه رویی دارد نه ریایی. » اگر لذت گرمِ گناهِ عشق را به جان می‌خرد، دیگر گناه سرد و بی‌لذت دروغ و ریا را مرتکب نمی‌شود. راست و بی‌پرده اقرار می‌کند که زیبایی در هرجا و هرکس باشد قوت پرهیزش را می‌شکند  و دلش را به شور و هیجان درمی‌آورد. همین ذوق سرشار و دل عاشق پیشه است که او را با همه کائنات مربوط می‌کند وبا کبک و غوک و ابر و نسیم هم درد و هم راز می‌نماید. این است دنیایی که در گلستان توصیف می‌شود، دنیایی که سعدی خود در آن زیسته است و با یک حرکت قلم عالی‌ترین و درست‌ترین تصویر آن را برروی این تابلو که گلستان نام دارد جاودانگی بخشیده است.

 

اما بوستان خود دنیایی دیگر است، دنیایی که آفریده خیال شاعر است و این از آن‌روست که انسان چنانکه باید باشد نه آنگونه که هست چهره می‌نماید و دورنمایی از یک ناکجاآباد شاعرانه است .در این دنیای رنگینِ خیالی، زشتی و بدی بی‌رنگ و بی‌رونق است آنچه درخشندگی و جلوه دارد نیکی و زیبایی است. در چنین وضعی است که انسان به اوج مقام آدمیت بر می‌آید و از هرچه پستی و نامردی است پاک می‌شود. یک جوانمرد که خود تنگ دست است برای آنکه زندانی بینوایی را از بند طلبکاران خلاص کند ضامن او می شود و بعد او را فراری می‌دهد و خودش سال ها به جای او در زندان می ماند. دیگری که یک دزد را از دستبرد زدن به خانه همسایه محروم می‌کند پنهانی و ناشناس او را به خانه خویش می‌برد و کالای خود را بر دست او غارت می‌دهد تا دزد بی نوا را بکلی تهیدست باز نگردانیده باشد. شبلی برای آنکه یک مور را از جای خویش آواره نکند، انبان گندم را از ده همچنان نزد گندم فروش بر می گرداند و ... و این دنیایی است که سعدی در بوستان خویش نقش آن ‌را ریخته است. در سراسر این دنیا که آفریده ذوق و خیال شاعر است انسان حضور خدا را حس می‌کند و همین لحنی آکنده از نیاز و امید به سخن او داده است.

 

بیا تا بر آریم دستی ز دل 

 که نتوان بر آورد فردا ز گل

خدایا به حرمت که خوارم مکن  

 به دل گنه شرمسارم مکن

فقیرم به جرم گناهم مگیر  

 غنی را ترحم بود بر فقیر

 

اما این تعارض و تضاد بین بوستان و گلستان را نمی‌توان نشانه تضاد در اندیشه و بیان شاعر دانست. این تضاد و تناقض در طبیعت دو گونه دنیایی است که در طریق استکمال و کمال می‌پوید و مجرد تصور کمال آینده‌اش، ضرورت فقدان را در زمان حال الزام می نماید. بعلاوه تا دنیا آنچنان که هست تصویر نشود صورت حال آن بدان گونه که باید باشد به دیده پندار در نمی آید.

 

سعدی وجود دو گانه ایست، اما این امر در عین آنکه به شخصیت هنری او دو بعد تمایز داده است آنرا به هیچ وجه دچار تعارض و تضاد نکرده است. در درون او یک شاعر که دنیا را از دیدگاه عشق می‌نگرد با یک معلم اخلاق که انسان را در مسیر تکامل اخلاقی دنبال می‌کند هم‌خانه است؛ دو هم‌خانه که سر هم زیستی را از طبیعت وی آموخته‌اند، سعدی هم استاد رموز عشق است و هم آموزگار تقوا و خردمندی؛ چیزی که در یک تن جمع شدنش نادر است. در وجدان او نیکی که هدف اخلاق است از زیبایی که غایت عاشقی است جدا نیست، از این رو معلم عشقی که او را شاعری آموخته است درس اخلاق و تقوا نیز به او داده‌است. نزد وی اخلاق وسیله‌ای است انسان را به کمال آدمیت می رساند و وجود او را با رشته محبت با سراسر کائنات می‌پیوندد. همین هدف اخلاقی در عشق او نیز هست؛ عشق او نیز در حقیقت اخلاق  و تقواست، درد و سوز و گذشت و تسلیم است. چنان از خود‌پرستی - که هیچ اخلاق پسندیده‌ای با آن سازگار نیست - دور است که در آن از عاشق و خواست و کام او نشانی نیست و از اینجاست که هیچ چیز معنوی‌تر، اخلاقی‌تر و روحانی تر از عشق وی نمی‌توان جست.

 

اوج شکوه‌مندی وزیبایی شعر غنائی فارسی درخشش بی‌مانند خود را در غزل سه شاعر بزرگ، مولوی، سعدی و حافظ باز یافته است. غزل حافظ بدان سبب که به ژرفای درد انسان‌ها رسیده و تراژیسم زندگی را در کلامی که در حد طاقت بشری است باز گفته با ذهن و عواطف فارسی زبانان آویزشی حیرت انگیز دارد. غزلهای مولوی خواننده‌گان خاص خود را دارد. او فارق از سودای زندگی انسانها،  سر بر آسمان‌ها سوده و دست در افلاک انداخته و با کل  هستی و هستی کل در حال معاشقه وهم آغوشی است و غرق عشقی است که عشق‌های اولین و آخرین در آن غرق است. پیداست که چنین آدمی نمی‌تواند زیر پای خود را ببیند و آلام ما خاکیان را بسنجد. خواننده عادی که گرفتار دل خویش است از سرچشمه غزل مولانا کمتر می‌تواند خود را سیراب کند. انفجار عاطفه در غزل مولانا رنگی دیگر دارد. درآنجا معیار ارزش‌ها متفاوت با آن چیزی است که در زندگی زمینی ما می‌گذرد، او می‌خواهد به هستی مطلق برسد، آنرا در چنگ بگیرد و آنرا بشناسد؛ شناختی از دریچه عاطفه وشهود واحساس. و شعر او جنبه نوعی هستی شناختی پیدا می کند.

 

اما برخلاف مولانا، سعدی توانسته است در غزل‌های خود از عام‌ترین عواطف آدمی با زیبایی بسیار، ساده و روان و موجز سخن بگوید و محتوای ضمیر پرنشاط و جمال‌جوی عشق‌پرور خود را در مصراع‌ها وبیت‌هایی که قدرت القایی بی‌نظیری می‌یابند بیان کند، غزل‌های سعدی خواننده خاص ندارد. بدان علت که عمیق‌ترین عاطفه‌ی طبیعی وعشق و دل‌دادگی میان دو انسان را به رساترین زبان و زیباترین طرز شاعری بیان کرده و زمزمه لحظه‌های وصال و شبان فراق هزاران عاشق سودازده، در طی قرن‌های متمادی بوده است.

 

 غزل سعدی یعنی عشق و عشق با همه فراز ونشیبهایش. در این عشق‌ها سعدی درد و سوز واقعی دارد و عشق او آموختنی نیست آمدنی است. هم شکوه و فریاد او بوی دل می‌دهد، هم تسلیم و گذشت او سوز محبت دارد؛ در بی‌خوابی‌های شبهای دراز شبروی‌های خیال را توصیف می‌کند و نشان می‌دهد که خاطر بی‌آرام مشتاق در همه آفاق می گردد و باز به آستانه معشوق باز می‌گردد واز آن خوشتر جایی نمی‌یابد؛ تردید و وسوسه عاشقی را که جز خودش نیست به قلم می‌آورد که چگونه همه شب در عالم خیال می‌خواهد دل از معشوق برکند و صبح که از خانه بیرون می آید باز یک قدم آنسوتر از کنار معشوق نمی‌توان گذشت؛ اندیشه عاشق را نشان می‌دهد که در ساعت‌های سنگین و دردناک جدایی، هزاران درد و دل به خاطرش می آید و می‌خواهد که وقتی به معشوقش رسید آن همه را با وی بگوید اما وقتی به وصال یار می رسد چنان خود را می‌بازد که همه درد ودل را فراموش می‌کند و دردی دردلش باقی نمی‌ماند؛ شور و هیجان عاشقی را وصف می‌کند که بعد از هجران دراز به وصال یار رسیده است و در آن لحظه کام وعشرت، هر درد و غمی را  که درجهان است می‌توان از یاد ببرد و حتی از مرگ و هلاکت نیز اندیشه‌ای به دل راه ندهد. اینها عشق واقعی است که سعدی آن را دریافته است و بیهوده نیست که قرنهای بعد از وی هنوز غزل‌سرایان ما رموز عاشقی را از سعدی می آموزند و او را استاد حدیث عشق می‌دانند.

 

جای بسی شگفتی است که در گلستان و بوستان نیز بابی از عشق مفتوح باشد؛ این نیست مگر آنکه سعدی در هر حال عشق و جمال‌پرستی را لازمه انسانیت و « حس بشریت » می‌داند. انسان خاکی وابسته به غرایز به نحوی در چنگال آن گرفتار است وانسان آرمانی را نیز اگر یافته شود - بی عشق انسانیتی نیست. جمال ونظر بازی، نه شاید بدان معنا که نزد حافظ است بلکه به معنی التذاذ هنری از نگریستن به چهره زیبا، از موضوع‌هایی است که در بسیاری از غزلیات به چشم می‌خورد. سعدی در برابر چهره زیبا بی تاب است. او را « از روی خوب شکیب نیست »؛ دیده بر دیدار مه‌رویان گماشتن را سرنوشت و تقدیر زندگی خود را می‌دانند؛ فایده بینایی در آن است که روی دلبر بیند، اگر چنین نباشد پس چه فایده ای در بینایی است!

 

دیده را فایده آن است که دلبر بیند

 ورنبیند چه بود فایده چشم بصیر

 

نیز گفتنی است که هنر اصیل به گونه ای با زیبایی قرابت دارد .در ذهن بسیاری از مردم جهان هنر و زیبایی دو همزادند که یکی بر دیگری تحقق ندارد. آنکه ذهن هنرمندانه دارد دلبستگی‌اش به زیبایی‌ها افسون‌تر است و در میان مظاهر زیبایی، زیبایی چهره آدمی بیش از هر زیبایی دیگر، سعدی هنرمند را به سوی خود می‌کشد، به ویژه که برای پرستش جمال و نظربازی توجیه عرفانی نیز می‌یافته و می‌توانسته است ذهن مدعیان و بدگویان را ببندد و آن توجیه نظریه گذر از جمال بشری به جمال لاهوتی است، برخی از صوفیان و نظریه‌پردازان عرفان را عقیده چنان بوده که پرستش جمال و عشق به چهره زیبا، انسان را به کمال معنوی می‌رساند؛ چرا که معنی را جز در صورت نمی‌توان دید. جمال ظاهر آینه‌دار طلعت غیب است و انسان که در قید « صورت » است و گرفتار آن، به معنی مجرد نمی‌تواند عشق بورزد. پس باید سیر به سوی کمال را از عشق به صورت آغاز کند و ...

 

به هر‌حال در بیان احوال عشق و عاشقی و ذکر معانی اخلاقی و تحقیقی سعدی سرآمد  شعرای ایرانی است و شاید در ادبیات جهان نیز از این حیث نظیر او را بسیار نتوان یافت. این مایه قدرت و بلاغت را که موجب تحسین و اعجاب عام وخاص در حق سعدی شده است خود شیخ نیز نیک دریافته است و به همین سبب مکرر به لطف سخن خود می‌نازد و بر مدعیان و حتی متقدمان تعرض‌ها و طعن‌ها دارد و مخصوصا از مدحتگری آن گونه شاعران که مثل گدایان خرمن روی به هر سوی می‌دارند و به تحسین ناسزایان بیهوده لب می‌گشایند تبری اظهار می‌کند:

 

گویند سعدیا زچه بطّال مانده ای        /     سختی مربر که وجه کفافت معین است

یک چند اگر مدیح کنی کامران شوی   /     صاحب هنر که مال ندارد مغابن است

آری مثل به کرکس مردار خور زنند      /     سیمرغ را که قاف قناعت نشیمن است

صد گنج شایگان به‌بهای جوی هنر      /     منت بر آنکه می‌نهد و حیف بر من است

 

 

برگرفته از: سیری در شعر فارسی / عبدالحسین زرین‌کوب، با کاروان حلّه / عبدالحسین زرین‌کوب، قلمرو سعدی / علی دشتی، حدیث خوش سعدی / عبدالحسین زرین‌کوب، مجله ارمغان / جلد 18، تاریخ ادبیات ایران / ذبیح‌الله صفا، مقالاتی در باره زندگی وشعر سعدی / مجید یکتایی، گزیده غزلیات سعدی / حسن انوری

پاسخی به شبهه افکنی های ناصر پورپیرار در خصوص زندگی و اشعار سعدی (1)

 
از سال ۱۳۰۰ به بعد نزدیک به ۷۰۰ مقاله و ۱۵۰ کتاب در باره سعدی نوشته و چاپ شده است. اولین مقاله در نقد سعدی را علی اصغر طالقانی در سال ۱۲۹۶ نوشت که در روزنامه " زبان آزادی " انتشار یافت.
 
   
او به بهانه تجدد به سعدی تاخت و بعد از او هم تقی رفعت در نشريه "تجدد" دنبال نقد طالقانی را گرفت و آنگاه با پاسخ ملک الشعرای بهار در مجله دانشکده به طالقانی و رفعت درگيری بين سنت و تجدد در حوزه ادبی آغاز شد.
 
بعدها علی دشتی "قلمرو سعدی" را نوشت که در ۱۳۳۸ منتشر شد. سپس فردی به نام کيخسرو هخامنشی کتابی به نام "حکمت سعدی" در پاسخ به علی دشتی چاپ کرد. برخی مستشرق ها مانند ادوارد براون و هانری ماسه هم بحث ها و نقدهايی درباره سعدی داشته اند.
 
اگر بخواهيم محور انتقادهای منتقدان سعدی را تعيين کنيم بايد از اشارات آنان به : ناموزونی اصول تعليمات و تربيت، تناقض های آشکار در آموزه های اخلاقی، و فقدان ديدگاه اخلاقی منسجم در آثار سعدی ياد کنيم. بيشترين محور بحث  آنان هم روی حکايت " دروغ مصلحت آميز به از راست فتنه انگيز است."
 
در این مقاله می خواهيم ببينيم ارزيابی منتقدان درباره سعدی چيست؟ البته منتقدان کمتر درباره  " شعر سعدی " بحث می کنند بيشتر انتقادات  " مسائل مضمونی " دارد.


گروهی که بحث محتوايی می کنند اکثرا جامعه شناسان، روانشناسان، فلاسفه و ...  هستند. عده ديگر به مسائل هنری، به سبک و زيبا شناسی و معانی و بيان، و فرم و از اين قبيل می پردازند. کسانی که سعدی را نقد کرده اند، از گروهی هستند که به تمامی بحث محتوايی می کنند.

پيش از علی اصغر طالقانی ( که در مقاله ای گفته بود عقب افتادگی ما به خاطر همين شعر و شاعری است) ميرزا آقاخان کرمانی به همين شيوه به شعر و شاعری نگريسته بود و می گويد :
" قصايد عنصری و رودکی و فرخی امثال آنها بود که سامانيان و غزنويان را تباه و منقرض ساخت " 
" مداهنات انوری و ظهير و رشيد و کمال بود که چنان سلاطين ستمکاره نابکار مغرور پديد آمدند "
" ابيات عاشقانه سعدی و همام و امثال ايشان بود که بکلی اخلاق جوانان ايران را فاسد ساخت "
 
سپس می گويد شعرای فرنگستان چنان اشعار خود را مطابق منطق ساخته اند که جز تنوير افکار و رفع خرافات تأثير ديگری بر اشعار ايشان مترتب نيست.

در همان زمان ها ادوارد براون تاريخ ادبيات می نويسد و دستش را روی دو شاعر می گذارد که پايه ادب و زبان فارسی هستند  یعنی فردوسی و سعدی. در مورد فردوسی می گويد:
" شک نيست که شهرت فراوان فردوسی به شاعری به سبب شاهنامه اوست. اما من با شرمندگی فراوان اقرار می کنم که هرگز نتوانسته ام با آنان در اين ستايش پر شوق و شور هم آواز باشم و با آنکه اين کتاب در سراسر جهان اسلام نمونه اصلی و سرمشق کامل نمونه های حماسی بوده است در نظر من به هيچ روی از لحاظ زيبايی ذوق و احساس و هنر، لطف مضمون و حسن بيان به پای بهترين اشعار حکمی، عشقی و غنايی فارسی نمی رسد"

در مورد سعدی هم همان داستان دروغ مصلحت آميز به از راست فتنه انگيز را علم می کند و جالب است که اين اولين داستان گلستان را ادوارد براون به دقت نخوانده است. داستان در مورد پادشاهی است که بی گناهی را به نزد او می آورند و تند صحبت می کند. شاه از وزيرش می پرسد چه گفت؟ لابد به زبان ديگری سخن می گفته است. یکی می گويد ملک ( پادشاه) را نعت ( تمجید ) می کرد. وزير ديگری می گويد آقا چرا دروغ می گويی، داشت ناسزا می گفت. پادشاه روی در هم می کشد و می گويد حرفی که آن وزير زد در اين مجلس صحيح تر بود. اين در مورد دروغی است که ما می گوييم تا ديگری را از مرگ نجات بدهيم.
 
اما خود سعدی درباره دروغ می گويد:

گر راست سخن گويی و در بند بمانی
به زانکه دروغت دهد از  بند  رهايی

به نظر من اين گونه بحث در مورد شاعران از بن اشتباه است. اگر امروز از ادوارد براون سوال کنيد که در مورد شکسپير که تاجر ونيزی را نوشته چه می گويی؟ نمی دانم چه جوابی خواهد داشت. امروز کسی جرأت نمی کند اين نمايشنامه نژاد پرستانه را اجرا کند. يا "رام کردن زن سرکش" را که وقتی سه سال پيش در ادينبورگ اجرا شد خانم ها سالن را ترک و به سمت هنرپيشه گوجه فرنگی پرتاب کردند. اگر قرار باشد محتوايی حرکت کنيم در شاهنامه داستان مهمان شدن بهرام را در خانواده يهودی بخوانيد، و آن را با تاجر ونيزی مقايسه کنيد ببينيد چقدر تفاوت دارد.

يعنی فردوسی وقتی راجع به خست يهودی که حرف می زند با چه ظرافتی حرف می زند. هيچ کدام از حرف ها و تندی های نژاد پرستانه ای که در کار شکسپير هست در شاهنامه نيست. باز اگر قرار است محتوايی حرکت کنيد « از سعدی تا آراگون » نوشته مرحوم دکتر جواد حديدی را بخوانيد که تأثير ادبيات ايران بر ادبيات فرانسه را مورد بحث قرار می دهد.

آنجا که از سه نسل فرانسويان صحبت می کند که به خاطر ارادت به سعدی اسم بچه های خود را سعدی می گذاشتند. يکی از اين سعدی ها رييس جمهور فرانسه شد و او کسی نیست جز" سعدی کارنو " . آن کس که جمله معروف را گفت و هنگامی که زير گيوتين می رفت فرياد زد « ای آزادی چه جنايت ها که به نام تو می کنند »، در دفترچه اش داستان های سعدی را يافتند. اگر می خواهيد بحث محتوايی کنيد اين هم يک طرف قضيه است.

اما برای اين بحث ها ارزش زيادی قائل نيستم. چون بحث اصلا اين نيست. اگر بخواهيم در شعر بحث محتوايی بکنيم اين سرنا را از هر طرف بزنيم سرش گشاد است. مگر ما از شاعر توقع داريم فيلسوف باشد؟ اگر من بخواهم فلسفه بخوانم چرا سعدی بخوانم؟ اگر بخواهم کتابهای اخلاقی بخوانم اينهمه اندرزنامه هست. به مدخل اندرزنامه ايرانيکا مراجعه کنيد خواهيد ديد فرهنگ ما چيزی که کم ندارد اندرزنامه است. ولی چطور است که گلستان با اين تناقض هايی که می گويند مانده است و از بقيه آثار خبر چندانی نيست؟

کسی که شعر می گويد ، دارد در زبان کار اضافی می کند. در شعر زبان محمل معنا نيست. در شعر آنچه عقب می ماند و لنگ می زند معناست. شاعر کسی است که از مرمر زبان ، مجسمه داوود می سازد. زبان در حالت مرمر است، بی شکل است، محمل حرف زدن است، اخبار است، روزنامه های یومیه است. در شعر کار اضافه روی زبان انجام می شود.

ويتگنشتاين راجع به زبان کم چيز نوشته است ولی هر حرفی که زده قابل تامل است. در تحقيقات فلسفه صحبت معنا را پيش می کشد. اصلا معنا در مرکز بحث های فسلفه قرن بيستم قرار می گيرد. می گويد اگر از من سوال بکنند که فلان جمله عادی روزنامه معنايش چيست من يک جمله مترادف می آورم. اما اگر جملاتی به من بدهند و بگويند معنی اش را بگو، می گويم همين است. همين ترتيب کلمات، همين وزن، همين موسيقی است. و آن وقت توی پرانتز می گويد اين يعنی شعر.

سعدی در گلستان حرف های ساده ای می زند، خيلی ساده. من چند جمله را یادآور می شوم : « دزدان دست کوته نکنند تا دستشان کوته کنند »، اين شيوه گفتن است که گلستان را زنده نگه داشته است، نه معنای جمله. معنای اين جمله را که همه کس می داند. هر کس دزدی کند دستش را می برند کوتاه می شود! ولی اين جمله سعدی چيز ديگری است؛ « اگر شبها همه قدربودی  شب قدر بی قدر بودی »، « هر که با داناترازخود جدل کند تا بدانند که داناست، بدانند که نادان است »، اين را چگونه می توان به يک زبان ديگر ترجمه کرد؟ « نادان را به از خاموشی نيست، و اگر اين مصلحت بدانستی نادان نبودی ». اينهاست که سعدی را نگه داشته است.

رسوا شدن پورپیرار

منتشر شد

هزاره‌هاى پرشكوه - منتشر شد                           



هزاره‌هاى پرشكوه

(نقدى رسواگرانه بر آثار ناصر پورپيرار)

نوشته‌ى داريوش احمدى



ناشر: مؤسسه‌ي فرهنگي – انتشاراتي گرگان
شمارگان: 5000
تاريخ چاپ: 1384

فهرست مطالب:
بخش يكم: هخامنشيان
1-1- كليات
2-1- داريوش بزرگ؛ شاه مردمان بسيار يا مُردگان بسيار؟!
3-1- پيشينه‌شناسى اصطلاح آريا
4-1- پيشينه‌شناسى نام پارس
بخش دوم: اشكانيان
1-2- كليات
2-2- تبارشناسى اشكانيان
3-2- زبان‌شناسى اشكانيان
بخش سوم: پيوست
1-3- فردوسى

بخشى از پيش‌گفتار كتاب
در آغاز، اين اربابان ايدئولژى ماركسيسم - لنينيسم در شوروى سابق بودند كه از اوايل قرن بيستم تا ميانه‌هاى آن، در تلاش براى افزايش و گسترش منافع و مرزهاى خويش، در فراسوى خاك خود، به ترويج ايدئولژى‌هاى قوم‌پرستانه و قوم‌سازانه روي آوردند تا بدين وسيله، با تجزيه‌ي ملت‌هاى واحد به انبوهي از قوم‌هاى منفرد و جداگانه، كه خلق‌هاى به اصطلاح آزاد خوانده مي‌شدند، و آوردن اين توده‌هاى اقمارى به زير يوغ شوروى و كمونيسم، كه گويى آزادى و رهايى را براى آنان به ارمغان آورده بود، اردوى خويش را بزرگ‌تر و گسترده‌تر سازند و منابع انسانى و اقتصادى نامحدود و رايگانى را براى استوارى پايه‌هاى خود و نيز ستيزه‌هاى پيدا و پنهان خويش با بلوك غرب، فراهم آوردند. اما اينك در قرن بيست و يكم، نو- استعمارگران جهان غرب، در تلاش براى ايجاد «دموكراسى‌هاى موزاييكى»، يعنى پديد آوردن كشورهايى خُرد، ناتوان، به ظاهر دموكراتيك، و كاملاً وابسته به غرب، از طريق فروپاشاندن كشورهاى بزرگ و توان‌مندِ چند- فرهنگى، به گونه‌اى ديگر، به احيا و تحريك و تقويت جريانات قوم‌پرست و تجزيه‌طلب (مانند پان‌تركيسم و پان‌عربيسم) روى آورده‌اند. در همين چارچوب، افراد و گروهك‌هاى قوم‌پرست داخلى، كه رسانه‌هاى گوناگونى را در اختيار دارند، با تضعيف، بل كه تخريب هويت ايرانى از طريق تحريف و مخدوش‌سازي تاريخ و تاريخ‌سازان پرافتخار ايران، و جعل و خلقِ مفهوم قوميت براى فرهنگ‌هاى محلى ايران و رويارو ساختن آنان با يك‌ديگر، و با داشتن گفتمانى نژادپرستانه، تخيل‌گرايانه، و پرخاش‌جويانه، يك‌سره و پيوسته در تلاش و تكاپو براي فروپاشاندن وحدت و يك‌پارچگى ملى و تماميت ارضى ايران و ايجاد حكومت‌هايى به اصطلاح خودمختار و يا الحاق آن‌ها به برخى كشورهاى همسايه‌اند.
در طول چند سال اخير، ظهور نويسندگانى كه پيوسته و هدف‌مند، با استفاده از ادبياتى كه در آن نژادپرستى و ميهن‌ستيزى رشد فزاينده‌‌اى دارد، به انكار و تخريب ريشه‌هاى تمدن و فرهنگ و هويت كهن و اصيل ايرانى روى آورده‌اند، ابعاد عظيم توطئه‌ى بيگانگان جهت لطمه زدن به كشور و ملت ايران، و ضرورت مقابله‌ى بنيادين با چنين تحركات مخربي را بيش از پيش آشكار و نمايان مى‌سازد.
از سال 1379 بدين سو، نويسنده‌اى به نام ناصر پورپيرار، با انتشار مجموعه كتاب‌هايى با نام كلى «تأملى در بنيان تاريخ ايران» و از سال 1382 با راه اندازى وبلاگى بر روى شبكه‌ى اينترنت، گفتمان كمابيش جديد و بى‌سابقه‌اى را طرح و ترويج نمود كه هدف و نتيجه‌ى آن، تحريف و تخريب تاريخ و تمدن ايران، تحسين و تجليل قوم عرب، و رويارو ساختن مليت و مذهب بوده است. وى با بهره‌گيرى از ادبيات و لحنى يك‌سره پرخاش‌گرانه، موهن و خودپرستانه، و با كاربرد داستان‌پردازى، اوهام‌بافى و دروغ‌سازى، در نگارش آثار خود، به انكار كامل فرهنگ و تمدن پربار ايران باستان و تهى انگاشتن آن از هر گونه دست‌آورد و افتخارى، و تخريب چهره‌ى شخصيت‌هاى تاريخى و علمى ايران پرداخته و باور جهانى موجود درباره‌ى پيشينه‌هاى غنى فرهنگى و تمدنى ايران را توهمى القا شده از سوى يهوديان و حاصل توطئه‌هاى سازمان يافته و ديرينه‌ى صاحبان كليسا و كنيسه قلم‌داد كرده است.
كتاب حاضر، با اتكا به اصول و شيوه‌هاى علمى، به سادگى و وضوح نشان داده است نظرياتى كه ناصر پورپيرار درباره‌ى تاريخ و تمدن و فرهنگ ايران پراكنده ساخته، در حدى وصف‌ناپذير و شگفت‌انگيز، نامستدل و نامستند، متناقض، بى‌بنيان و خودساخته، آكنده از تخيلات و توهمات شخصى، و مبتنى بر انديشه‌ها و پيش‌فرض‌هاى قوم‌پرستانه‌ است.
اين كتاب آشكار خواهد ساخت، همه‌ى هزاره‌هايى كه تاريخ ايران پشت سر نهاده است، يك‌سره و پيوسته، پرشكوه، درخشان، و افتخارآفرين بوده و هر گونه تلاش و تكاپويى براي مخدوش‌سازي اين هزاره‌هاى شكوه‌مند، باطل و محكوم به شكست است.
«هزاره‌هاى پرشكوه»، در كنار برآوردن اين هدف، كوشيده است تا با ارائه‌ى جديدترين دانسته‌ها و ره‌يافت‌هاى تاريخى، باستان‌شناسى و زبان‌شناسى، كه در داخل ايران چندان دست‌ياب نيست، دست‌مايه‌ها و مواد و منابع بايسته و بسنده را براى پژوهش‌گران و علاقه‌مندانِ حقيقت‌جويى تاريخ و فرهنگ ايران، فراهم آورد.



مراكز فروش: تهران،
خيابان انقلاب، خيابان دانشگاه، پلاك 1، انتشارات توس، تلفن 66461007
خيابان انقلاب، خيابان فلسطين جنوبى، مؤسسه‌ى فرهنگى - انتشاراتى فروهر، تلفن 66462704



مهر داريوش بزرگ

 

---------

بخشی از مقاله محکمتر از سرب را می توانید  با کلیک کردن روی اینجا بخوانید.

 

دوازده قرن شکوه

 

+ دوازده قرن شكوه
(نقدي بر كتاب دوازده قرن سكوت)
نوشته‌ي: امير نعمتي ليمايي - داريوش احمدي
انتشارات اميد مهر، 1383، 120 صفحه
مركز پخش كتاب: تهران، خيابان انقلاب، خيابان فخررازي ( روبه‌روي دانشگاه تهران )، نبش فاتحي داريان، انتشارات معين

+ عناوين:
پيش‌گفتار
بخش يكم: هخامنشيان و افتخار ملي، آري يا نه؟ (امير نعمتي ليمايي)
بخش دوم: محكم‌تر از سرب! (داريوش احمدي)
پيوست: چكامه‌ي نبونيد (ترجمه‌ي داريوش احمدي)

+ گزيده‌اي از پيش‌گفتار كتاب:
"سرزمين ايران با داشتن تمدني سخت كهن‌سال و ريشه‌دار و پهناور، درخشش و جايگاهي ويژه بر تارك تاريخ بشري دارد. در گستره‌ي اين خاك زرين، با گذشت ساليان و نسل‌ها، و برآمدن و درآمدن قوم‌هاي بومي و مهاجر بسيار، از صاحبان گم‌نام تمدن جيرفت تا صاحبان نام‌دار كاخ‌هاي تخت جمشيد و… ، و وقوع ميان‌كنش‌ها و درآميختگي‌هاي ديرپاي انساني و فرهنگي، سرانجام محصولي رشيد و عظيم به نام «فرهنگ و تمدن ايراني» به بار آمد؛ اين، همانا ايراني است كه دين ملي آن «اسلام»، زبان ملي آن «فارسي»، جشن ملي آن «نوروز»، و چكامه‌ي ملي آن «شاهنامه‌ي فردوسي» است …
از سال 1379 بدين سو، نويسنده‌/ ويراستاري به نام ناصر پورپيرار، خواسته يا ناخواسته، در چارچوب گفتمان و تبليغات ايدئولژي‌هاي قوم‌گرا، به سخن پراكني و نظريه‌پردازي روي آورده است: وي با رد و انكار استواري و پرباري فرهنگ و تمدن ايران، پيش و پس از اسلام، با وحشي و خون‌ريز و بيگانه قلم‌داد كردن امپراتوري‌هاي هخامنشي و اشكاني و ساساني، جعلي انگاشتن دين‌ها و مذاهب زرتشت و ماني و مزدك، مزدور خواندن فردوسي، حقير و بي‌مايه توصيف كردن زبان فارسي، دروغين دانستن شخصيت‌هايي ايراني چون سلمان فارسي، ابوحنيفه، ابومسلم خراساني، بابك خرم‌دين و ديگران، و در مقابل، با نسبت دادن فرهنگ و تمدني عظيم و بي‌مانند به قوم عرب، و نه مسلمانان، و مصادره‌ي تمدن پربار ميان‌رودان و آسياي غربي به سود اعراب، به وضوح كوشيده است كه ايرانيان را فاقد هر نوع فرهنگ و تمدني جلوه دهد و همه‌ي دستاوردها و ميراث فرهنگي ايران، و به ويژه ايران پس از اسلام را مديون و مرهون اعراب عصر جاهلي قلم‌داد كند …"

+ گزيده‌اي از بخش يكم كتاب:
"در متن كتاب [پورپيرار] به اين بر مي‌خوريم كه نويسنده محترم اقرار مي‌دارد: فرض من اين است كه يهوديان كوروش را از درون قبيله اي بي‌نام و نشان و غير بومي اما خون‌ريز با حمايت مادي و عقلي تا مقام يك امپراتور بركشيدند تا اسيران و ثروت يهود را از چنگال بابليان برهاند!
در رد اين نظريه مؤلف از ايشان مي‌توان پرسيد كه اگر واقعاً يهوديان و اسراي بني اسراييل مي‌توانستند و يا داراي آن چنان امكاناتي بودند كه فردي گمنام و حقير و وحشي و بي اهميت را به چنان صعودي وادارند چرا از ميان خود با توجه به اين كه مي‌دانيم يهود خويشتن را قوم برگزيده خدا و برترين نسل مي‌شمارند كسي را براي اين صعود خارق العاده انتخاب نكردند؟ اگر ايشان پاسخ دهد كه يهود چون در اسارت به سر مي‌بردند نمي توانستند رأساً اقدام كنند و امكان نداشته كه فردي ازميان آنان بتواند سربرآرد بازهم مي‌توان پرسيد كه چرا گفته خويش را نقض مي‌نماييد؟ زيرا بنا به گفته خود ايشان بسياري از بني اسراييل هم وجود داشتند كه در مناطقي زندگي مي‌نمودند كه دور از منطقه‌ي تحت سيطره بابلي‌ها بود. از جمله يهودياني كه در نواحي مختلف ايران به تعداد فراوان حضور داشتند و در مسير طولاني اورشليم تا ايران در برخورد با ديگر اقوام و قبيله‌ها با جلب ترحم و يا بخشش‌هاي ناچيز و اندرزهاي خردمندانه و شايد هم ستيزهاي كوچك راه خود را به سرزمين امن ايران گشوده بودند. حال بالفرض اگر نمي‌توانستند از بين خود كسي را انتخاب نمايند چرا از ميان پادشاهان و فرمانروايان سرزمين‌هاي دگر كسي را براي نجات خويش فرا نخواندند؟ به چه دليل كوروش را انتخاب نمودند؟ اين‌ها چراهايي است كه متأسفانه نويسنده در نظر نگرفته است و پاسخي براي آن‌ها منظور نكرده است. مگر نه آن كه دولت ليدي در آن زمان در اوج قدرت بود و يا باز هم بنا به اذعان خود نگارنده ايلام قدرتمند كه دشمن بابليان هم محسوب مي‌شد هنوز فرونريخته بود و از صحنه روزگار محو نشده بود؟ پس چرا بني اسراييل از اين حكومت‌ها و شاهان آنان پشتيباني لازم را انجام ندادند و دست اتحاد به سوي آنان دراز نكردند وكوروش را ترجيح دادند؟ با عنايت به اين كه شانس پيروزي يك دولت يا يك حكومت قدرتمند كه مورد حمايت مادي و معنوي گسترده قرار گرفته باشد در مقايسه با قومي وحشي و به دور از تمدن مطمئناً بسيار بيشتر مي‌باشد ...
از ديگر تناقضاتي كه موجبات عدم اعتماد به گفتار نويسنده [دوازده قرن سكوت] را سبب مي‌شود اين است كه ايشان ادعاي بيگانه و اجنبي بودن هخامنشيان و اشكانيان و ساسانيان را مطرح مي‌نمايد و دستاورد حكومت طولاني مدت آن‌ها را فقط ويراني و توقف رشد در ايران و بين النهرين مي‌پندارد اما عجب آنكه مؤلف در جلد دوم كتاب خويش كه تحت عنوان اشكانيان انتشار يافته است اشكانيان را به كرّات كلني‌هاي يوناني معرفي مينمايد كه باعث تجديد حيات شرق ميانه پس از ويرانگري‌هاي بسيار هخامنشيان گشته‌اند و رفتار آن‌ها را با بوميان رفتاري توأم با مدارا و محبت مي‌پندارد! آيا نمي‌توان به خويشتن مجوز داد كه از جناب پورپيرار سوال شود اين تناقضات چه معني مي‌دهد وچگونه آن‌ها را توجيه مي‌نمايد؟"

+ گزيده‌اي از بخش دوم كتاب:
"برخورد آقاي پورپيرار با اسناد و منابع تاريخي نيز مبتني بر توهم توطئه و سخت يكسو نگرانه، گزينشي و سليقه‌اي است. وي شمار بسيار زيادي از مراجع و منابع تاريخي را كه مندرجاتي برخلاف عقايد او دارند، يا تماماً ناديده مي‌گيرد و فراموش مي‌كند، و يا يك‌سره حاصل جعل و تحريف صاحبان كليسا و كنيسه معرفي مي‌نمايد. او، داريوش يكم را آلت دست يهود، هردوت را مزدور هخامنشيان، مورخان عهد اسلامي را عامل جعل شعوبيه، و مورخان معاصر را گماشتگان صهيونيسم قلم‌داد مي‌كند و بدين شيوه، آن‌ها را بي‌اعتبار اعلام نموده، خود را از پذيرش سنديت آنان رها مي‌سازد! اما اين نكته بر اهل علم دانسته است كه در يك تحقيق علمي و در چارچوبي عقلاني، تكيه بر معيارها و ملاحظات سياسي و اخلاق‌گرايانه، در ارزيابي متون تاريخي، محلي از اعراب ندارد …
آقاي پورپيرار مي‌نويسد: «تجربه‌ي كمبوجيه، خردمندان و سازمان‌دهندگان يهود را وادار كرد كه از آن پس چشم از دربار هخامنشيان برندارند و بر مديريت اين دست‌ساخته‌ي خود نظارت كنند» و سپس مي‌افزايد: «از استقرار داريوش تا ظهور اسكندر، دربار هخامنشيان را بدون هيچ پرده‌پوشي، در تيول كامل رهبران و رسولان يهود مي‌بينم» و در جاي ديگري مي‌گويد: «در زمان داريوش، تسلط يهود بر دربار، سياست، اقتصاد و فرهنگ ملي ما كامل مي‌شود و چنان كه تورات تذكر مي‌دهد، يهوديان، سران استقلال‌طلبي ايران، يعني مخالفان يهود را به فرمان و با اجازه‌ي داريوش قتل عام مي‌كنند». اما وي توضيح نمي‌دهد كه اگر دربار هخامنشيان، بل كه تمام قلم‌رو آن يك‌سره تحت نفوذ و حضور و سيطره‌ي لغت‌سازان، توطئه‌گران، علما، ملكه‌ها، طبيبان، منجمان و ساحران يهود بوده، پس چرا در هزاران لوح ديواني تخت جمشيد و در ده‌ها تاريخ‌نوشته‌ي يوناني و لاتيني، نام و نشان و ردي از اين همه اشخاص ذي‌نفوذ وجود ندارد؟ البته مي‌توان پاسخ آقاي پورپيرار را پيش‌بيني كرد: «تمام اين آثار، دروغين و ساختگي‌اند»!!"


+ گزيده‌هايي از پيوست كتاب:
(چكامه‌ي نبونيد، يا شرح حال منظوم نبونيد، نبشته‌اي به زبان بابلي بر لوحه‌اي آسيب ديده (محفوظ در موزه‌ي بريتانيا به شماره‌ي 38299) است كه در آن، بابلي‌ها از زيان‌كاري‌هاي «نبونيد»، واپسين پادشاه بابل، و نيكوكاري‌هاي «كورش»، فاتح پارسي بابل، در حق مردم و خدايان بابل، سخن مي‌گويند و سلوك مردم‌دارانه‌ي او و مداراگري وي را با مذاهب ملل مغلوب، آشكار مي‌سازند.)
او (= كورش) براي ساكنان بابل حالت "صلح" اعلام نمود،
[…] وي سربازان‌اش را از [معبد] Ekur دور نگاه داشت.
وي بر مجمر [مقدس] بخور نهاد [و] فرمان داد پيش‌كش‌هاي مقرر براي سرور سروران (= مردوك) افزايش يابد،
او پيوسته به [درگاه] خدايان دعا مي‌نمود و گونه‌اش را به خاك مي‌ماليد،
به انجام رسانيدن [كارهاي مؤمنانه] محبوب قلب اوست.
وي براي بازسازي شهر بابل تدبيري انديشيد و خود كج‌بيل و بيل و سبدي خاك به دست گرفت و شروع به كامل كردن ديوار بابل نمود.
[…] او (= كورش) برج و باروهايي را بر ديوار [معبد] Imgur-Enlil بنا كرد.
پيكره‌هاي خدايان بابلي، نرينه و مادينه، را به معابدشان بازگرداند. وي [خداياني] را كه پرستشگاه‌شان متروك و رها گرديده بود، به جايگاه‌شان باز برد. او خشم آنان (= خدايان) را فرونشاند، خيال‌شان را آسوده ساخت […] آنان (= خدايان) نيروي‌شان فروكاسته بود، او (= كورش) ايشان را به زندگي بازگرداند؛ چه را كه غذاي‌شان (= نذور) به طور منظم داده مي‌شود.
اينك به ساكنان بابل قلبي شاد بخشيده شده است.
آنان به سان اسيراني هستند كه زندان‌هاي‌شان گشوده شده است
.

 

        (( دوازده قرن شکوه ))

         ( نقدی بر ارای نويسنده کتاب دوازده قرن سکوت  )             

                     « جلد يکم »

 

        امير نعمتی ليمايی       داريوش احمدی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نخستين جلد از مجموعه کتابهای « دوازده قرن شکوه » منتشر شد . اين مجموعه کتاب حاوی استدلالاتی در رد دعاوی مطروحه ناصر پورپيرار است .  نخستين جلد از کتاب ياد شده به نقد و بررسی نخستين جلد از مجموعه کتابهای « دوازده قرن سکوت » که با نام « برامدن هخامنشيان » به نشر رسيده است می پردازد . جهت اشنايی بيشتر علاقمندان ؛  بخشهايی از مقدمه اين کتاب عينا در ذيل می ايد :

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

«‌ ...از سال 1379 بدين سو، نويسنده‌/ ويراستاري به نام آقاي ناصر پورپيرار، خواسته يا ناخواسته، در چارچوب گفتمان و تبليغات ايدئولوژي‌هاي قوم‌گرا، به سخن پراكني و نظريه‌پردازي روي آورده است: وي با رد و انكار استواري و پرباري فرهنگ و تمدن ايران، پيش و پس از اسلام، با وحشي و خون‌ريز و بيگانه قلمداد كردن امپراتوري‌هاي هخامنشي و اشكاني و ساساني، جعلي انگاشتن دين‌ها و مذاهب زرتشت و ماني و مزدک، مزدور خواندن فردوسي، حقير و بي‌مايه توصيف كردن زبان فارسي، دروغين دانستن شخصيت‌هايي ايراني چون سلمان فارسي، ابوحنيفه، ابومسلم خراساني، بابك خرمدين و ديگران، و در مقابل، با نسبت دادن فرهنگ و تمدني عظيم و بي‌مانند به قوم عرب، و نه مسلمانان، و مصادره تمدن پربار ميان‌رودان و آسياي غربي به سود اعراب، به وضوح كوشيده است كه ايرانيان را فاقد هر نوع فرهنگ و تمدني جلوه دهد و همه‌ دستاوردها و ميراث فرهنگي ايران، و به ويژه ايران پس از اسلام را مديون و مرهون اعراب عصر جاهلي قلمداد كند.

آقاي پورپيرار، به منظور طرح و ترويج چنين آراي بي‌پايه‌اي، در چارچوب مواضع و عقايد ايدئولوژيک خويش، با انشايي شيوا، مجموعه کتاب‌هايي را با عنوان فريبنده و در عين حال پرطمطراق «تأملي در بنيان تاريخ ايران» انتشار داده است. اينک و بدين سان، انگيزه دفاع از هويت و افتخارات و ميراث ملي، و الهام از قرآن کريم، که همگان را به جستجوي حقيقت فرا مي‌خواند، ما را بر آن داشته است تا  پاسخگويي به نظريات بي‌اساس و دور از واقع ايشان را وجهه همت خويش قرار داده و نشان دهيم که آراي وي تا چه حد فاقد دست‌مايه‌ها و پشتوانه‌هاي علمي و نظري است، و چرا ايشان براي جبران نقص و سستي کامل انگاره‌هاي خود به ورطه توطئه‌باوري درافتاده و انبوه اسناد و مدارک مخالف با آراي خود را جعل و برساخته صاحبان موهوم «کليسا و کنيسه» توصيف كرده است... »

«‌ ... کتاب حاضر، که مشتمل بر دو مقاله‌ مجزا از يکديگر با عناوين «هخامنشيان و افتخار ملي، آري يا نه؟» و «محکم‌تر از سرب!» مي‌باشد و ترجمه‌اي از نبشته بابلي مشهور به « چکامه نبونيد‌ » را به پيوست دارد، نخستين مجلد از مجموعه کتاب‌هايي است که تحت عنوان کلي «دوازده قرن شکوه» منتشر خواهد شد و حاوي بحث‌ها و استدلال‌هايي است در جهت پاسخ‌گويي به نظريات طرح شده در نخستين کتاب از مجموعه کتاب‌هاي «تأملي در بنيان تاريخ ايران» که با نام  «دوازده قرن سکوت: برآمدن هخامنشيان» به چاپ رسيده است. به ياري خداوند، در آينده‌اي نزديک مجلدات ديگر کتاب حاضر در نقد مندرجات ساير کتابهاي نويسنده يادشده، به نشر خواهد رسيد...»

كتاب هاي تازه شيرازه                                                                                                                                         

 

 



اما كتاب ديگر شيرازه كه جزء مجموعه آزاد اين انتشارات است نقدي است بر كتاب دوازده قرن سكوت از ناصر پورپيرار با عنوان «اعتبار باستان شناختي آريا و پارس».به نظر نويسندگان «اعتبار...»، يعني محمد تقي عطايي و علي اكبر وحدتي، ادعاي پورپيرار مبني بر موهوم خواندن هويت تاريخي ايران و نسبت دادن آن به جعل و تحريف يهوديان، از مباحث ديرينه تبليغات پان عربي است. در مقابل ادعا هاي پورپيرار نويسندگان كتاب حاضر كوشيده اند با ديدگاهي باستان شناختي شواهد مورد قبول عام پژوهشگران دوره هخامنشي را درباره مهاجرت آريائيان و برپايي سلسله هخامنشي ارائه كنند؛ يعني چيز هايي كه در كتاب پورپيرار عمدتاً درباره آنها ديده شده بود.«اعتبار باستان شناختي» در پنج فصل تنظيم شده كه عبارتند از فرهنگ و تمدن؛ آريائيان؛ زرتشت _ اوستا؛ پيشينه پارسيان؛ و تكمله.

  -------------

            کوروش و بابل

نویسنده

هوشنگ صادقی

ناشر

موسسه انتشارات نگاه

                   فهرست

                  پیشگفتار

                  کوروش نگارشگری

                  آکادمی نگارشگری

                  توطئه نگارشگری

                  واژگان نگارشگری

تاریخ چه حقیر مینماید وقتی که با نگارشگری یکسان دانسته شود و اینگونه نمایانده و بازنموده شود، حال آنکه تاریخ به این سهل و آسانی هم که بتوان خیال را در آن به پرواز درآورد، نیست بلکه وظیفه تاریخ­نگار، آن هم برای اعصار سپری شده­ی آدمی بسی مشکلتر و پیچیده تر است چرا که به علت کمبود منابع، گذشت زمان، تغییر آیین ها و فرهنگها که گهگاه از یادها رفته و فراموش شده اند عرصه بر تاریخ نگار تنگ می شود. تازه میدان تاریخ نگاری نه تنها جدا از هنر نگارشگری و سخنوری است بلکه تاریخ نگار باید بداند تا چه حد و به چه طریق می تواند اصول نگرش تاریخی-اجتماعی را در تفحص تاریخ گذشته به کار برد تا بتواند قوانین ویژه­ی سامانمند و تکوین آن را از نو بازیابد. راه ممکنه می تواند در نشان دادن ساختار درونی و قوانین تنطیم کننده جوامع مختلف باشد تا بتوان به دانش تاریخ نزدیک شد. اما تاریخ که امروزه با بد گمانی سختی مواجه است، تاریخ نگار را بر سر دو راهی قرار می دهد. اما پر دور نخواهیم رفت، اگر عنوان کنیم که چنین "تاریخ نگاری" برای تاریخ، جز یک نقش فرعی وسیله نبرد سیاسی-نظری و یا دلبستگی رازوَرانه میتوخی نمی­شناسد و اینگونه خود را از شر تاریخ موثق و مستند جدا می سازد. آیا حال ما اجازه داریم بنا به ناکافی بودن پژوهشهای تاریخی، یکسر به پاکسازی و بازپیرایی گذشته، یعنی آسانترین راه ممکنه مبادرت ورزیم و تمامی وقایع سپری شده را - چه خوشایند و چه ناخوشایند - به دلخواه تفسیر و تعبیر کنیم؟ طبعا از چنین روشی چیزی عاید نمی­شود جز حب و بغض که آن هم در آشفتگی و اغتشاش زاییده از احکام متضاد حاصله از جوشش تخیل ره به جایی نمی برد.

 هدف از این وجیزه، تنها نشان دادن چگونگی کاربرد نابجا و ناسنجیده و اختیاری از "اسناد تاریخی" مورد پذیرش "مورخی" (ناصر پورپیرار) است که حکم بر ابطال تمامی اسناد می­دهد! در واقع صاحب چنین تفکری، خیالپردازی را ماند که گمان میبرد به "حقایقی" دست یافته که بر دیگران پوشیده مانده و در نتیجه وظیفه خود بداند با افشای این "حقایق" انقللابی برپا کند. از این رو، سعی خواهد شد به دور از هر گونه پیشداوری، نحوه ورود چنین "تاریخ نگاری" به زوایای پیدا و ناپیدای تاریخ گذشته­ی این مرز و بوم را در روشنای مهتاب قرار داده شود تا خواننده در مسیر تناقض گوییها، هتک حرمتها، گزافه­گویی­ها و دست درازیهای چنین "تاریخ نویسی" قرار گیرد.   

شابک: 8-290-351-964

دفتر مرکزی: تهران- خ 12 فروردین، شماره 21، طیقه سوم تلفن 66466940

فروشگاه: تهران- خ 12 فروردین، شماره 21، طبقه همکف، تلفن 66480379