پژوهشی در گستره زبان فارسی

۱- در آيه بيست و سوم  سوره یوسف از زبان زلیخا ، جمله (هيت لک) به يوسف گفته ميشود که معمولاً آنرا چنين ترجمه کرده اند: (من برای توآماده ام). چنین ترجمه ای با ساختار جمله (هيت لک) همخوان نيست. کلمه (هيت لک) به زبان قبطی معنی : (درآغوشم درآی) را می دهد. بنابراین واژۀ مذبور عربی نبوده بلکه يک واژة بیگانه ميباشد که درقرآن کريم آمده است. زيرا که زليخا خود به زبان قبطی سخن ميگفت. درتحقيقات و نتيجه گيری های که اخيراً بعمل آمده است، محقق معروف زبانشناسی ودانشمند قرآن شناس وپژوهشگر نامی انگليسی زبان، جفری آرتر را عقیده برآنست که 400 کلمه غیرعربی درقرآن کریم وجود دارد واز آنجمله بیست وهفت کلمه آن فارسی است وعبارتند از:

سجیل: معرب سنگ وگل، پارۀ گل خشکیده که مانند سنگ باشد

اباریق: جمع ابریق، معرب آبریز، کوزه، ظرف سفالین با دسته برای آب 

تنور: جای پختن نان درخانه یا دکان

مرجان: نوعی از جانوران دریایی شبیه به گیاه، مرجان سرخ برای زینت آلات به کار می رود ، برخی از ان  در یکجا مجتمع شده و انباشته شده جزایر مرجانی را تشکیل میدهند

مِسک: معرب مِشک، مادۀ خوشبوی که از نافۀ آهوی مشک تولید میشود به عربی مسک می گویند.

کورت: جمع حال تاریک شدن

تقالید: گردن بند به گردن انداختن، قلاده، جمع تقلید، پیروی کردن

بیع: خرید و فروش، بیعانه(بیانه) قسمتی از پیش پرداخت

کنایس: جمع کنیسه، کنشت، کلیسا، عبادتگاه نصاری و معبد یهودیان

جهنم: دوزخ، جای گناهکاران

دینار: از کلمۀ نایوس لاتینی، دینار پول مروج ایرانی قدیم (یک صدم ریال)

قدیمترین دینار عربی در 695 م درزمان عبدالملک بن مروان رواج یافت.

رس: چاه کهنه، زیر خاک کردن، دفن کردن، یک نوع خاک

روم: محلی در آسیای صغیر (روم شرقی) از مردم روم

زنجبیل: معرب زنجفیل، گیاهیست تند در خوراکه ها بکار میرود

سُرادِق: سراپرده، خیمه، غبار، جمع آن سرادقات

سقر: جهنم، دوزخ

سجین: دایم، ثابت، شدید، سخت، نام جایی در دوزخ، زندانی

سلسبیل: سلیس، نرم، روان، گوارا، می خوشگوار، نام چشمه ای در بهشت

ورده: گل سرخ

سندس: ذارچه ابریشمی یا سندی، دیبای زربفت لطیف و گران بها

قرطاس: کاغذ، جمع آن قراطیس

اقفال: جمع قفل و به کسره قفل کردن، در بستن

کافور: دارویی است سفید رنگ، خوشبو، متبلور، ضدعفونی

یاقوت: ازسنگهای کریمه اکثراً سرخ رنگ در فارسی یاکند هم میگویند

یهود: جهود، بنی اسرائیل، از پیروان حضرت موسی

افزون براین واژگان، حدود هجده لغت دیگر را نیز محققان یافته اند که درواقع معرب کلمات فارسی میباشند، مانند:

زمهریر: شدت سرمای سخت، جای بسیار سرد، در عربی نیز .مهریر آمده

کاس: جام، ظرفی که در آن نوشیده شود در فارسی کاس یا کاسه میگویند، جمع آن کاسات

جُناح: گناه، عمل زشت، معصیت، گنه هم میگویند

خُنک: سرد، ضد گرم

زُور: قوه، نیرو، عقل، رای، باضل، شرک، لذت، درفارسی زور آمده است

شُواظ: زبانۀ آتش، شعله، حرارت، درحال ذوب شدن

اُسوَه: مقتدا، پیشوا، پیشرو، و آنچه کسی را با آن تسلی دهند

فیل: پیل، جمع عربی آن افیال، بزرگترین حیوان

توره: شغال، حیوان وحشی

عبقری: جای نیکو، درخشان، بزرگ قوم، نفیس، فرش زیبا، لباس فاخر

زبانیه: نگهبانان دوزخ، جمع زبنیه، دوزخبان، زبانه کشیدن شعله های آتش

ابد: جمع آن آباد، جاودان

قمطریر: شدید، سخت، دشوار

نجس: ناپاک، پلید

بررُخ: مانع وحایل بین وچیز

تَبَت: نابودشده، قطع شده، تب و تاب یافته

سخط: خشم گرفتن برکسی، غضب

سُهی: (بگونۀ سها)، ستارۀ کوچک و کم نور در دب اصغر. این کلمات ریشه و بنیاد فارسی داشته که به فراخنای زبان عربی درآمده ومشتقات آنها با دلایل مبسوط از جانب محققین توضیح شده است .

 

درقرن دوم و سوم هجری است که شعله های زبان فارسی دری که درآن زمان بیشتر درشهرها و روستاهای مختلف خراسان رایج بود فروزانتر ازهمیشه گردید ( به قول ابن مقفع که نخست زردشتی بود وبعد به نام عبداله مشهور گردید و نویسندۀ کتاب ادب الکبیر بود ودر سال 759 م توسط منصورعباسی به عمر 36 سالگی زنده سوزانده شد) به گونه ای که درحوالی شهر بلخ و حومۀ آن در کتب جغرافیا، تاریخ و ادب عربی اثرات این زبان دیده میشود که نمونه های آن موجود است. درهمین زمان است که این زبان از تنگنای محیط خود پافراتر گذاشته، از چهار گوشۀ مرزها به قلمروهای مجاور نفوذ کرد، ده به ده وروستا به روستا راه یافته قدم گذاشته است.

در مدت کوتاهی این زبان بخاطر گیرایی افسونگرخود ، لهجه های بومی ومحلی را به کنار زده و یا بعضاً و یا  کلاً در خود حل نموده و خود جانشین آنها گردیده است. زبان فارسی درایران با لهجه شرین فارسی، درافغانستان به لهجۀ مقبول دری ودر تاجیکستان با شیوۀ خوش آهنگ تاجیکی به رشد خویش ادامه داد. لهجه ها در هر محل اندک تفاوتهایی بخود پذیرفته چنانچه درافغانستان لهجۀ هراتی، قندهاری، هزارگی، بدخشیی، کاپیسایی، جلال آبادی هر یک آهنگ و ترکیبات خاص خود را دارا هستند. قبایل پشتوزبان قندهاری بخصوص محمدزایی ها به مرور زمان گرایشی به  فارسی دری نیز حاصل کردند.

زبان فارسی وقتی به بساط رنگین عربی دست یافت، هزاران واژه و کلمه را بیدریغ پذیرفت و باکمال امانت داری به آن اجازۀ ورود وتابعیت بخشید، آنها را برصدر نشاند وسرشت زمان عملکردی به این واژگان داده واکنون می بینیم آن الفاظ چنان رنگ فارسی بخود گرفته که دیگر بیگانه شناخته نمی شوند.

.لفظ دری بمعنای خالص، فصیح، درست وبی نقص است. شواهدی ازاین لفظ در شعر های شاعران بزرگ ایران زمین مشهود است.

زشعر دلکش حافظ کسی شود آگه / که لطف طبع وسـخن گفتن دری داند

 

نظامی که نظم دری کار او اســت/ دری نظم کردن سزاوار او اســــــت

 

هزار بلبل دستانسرای عاشـــق را/ بباید  از تو سخن گفتن دری آموخت

 

گرچه هندی درعذوبت شکراسـت/ طرز گفتار دری شرین تر اســــــت

 

لامعی می گوید:

شاعران برتو همی خوانند هردم آفرین

                                         گه به الفاظ حجازی گاه با لفظ دری

مولانای بلخی در اثر فیه مافیه (ص 352) می فرماید:

...و زبان پارسی را چه شده است؟! بدین لطیفی و خوبی، که آن معانی و لطافت که در پارسی آمده است، ودر تازی نیامده است. درجای دیگر می گوید: زهی قرآن پارسی، زهی وحی ناطق پاک.

از تمایزات شیوایی این زبان، سوای سادگی و سلاست آن، نداشتن ضوابطی از مذکر و مونث، حروف تعریف  و بغرنجی ها در صیغۀ زمانی آنست که برای زبانهای فعلی دیگر دنیا مشکل فراگیری بار می آورد. در ساختن ترکیبها به اندازه ای زیبا و رسا است که از لحاظ روشنی و شیوایی، آهنگ و بلاغت اعجاب انگیز است. چنین توانمندی را که با پیشوند و پسوندها محدود نمی ماند در هیچ زبان زندۀ جهان نمی توان یافت.

 

ساختار مفاهیم لطیف عاطفی واحساس دقیق بشری واژگانی زبان فارسی را در کمتر زبانی میتوان یافت. گاهی از مقوله یی ترکیب امتزاجی میسازد که حتی ذهن متوجه  اجزا وعناصر ترکیب  دهندۀ  آن نمی شود.  بگونۀ  مثال وقتی  (سرنوشت) یا (سرگذشت) بزبان می آوریم، التفاتی به الفاظ (سر) و (گذشتن) یا (سر) و (نوشتن) نمی کنیم وآنرا به عنوان واحد مستقل پذیرا می شویم، برخلاف ترکیب های وصفی عربی مانند قسی القلب وامثال آن، این زبان از بدو پیدایش آن در بستر شعر پروریده شده و از مهر مادر زمانه برخوردار بوده است.

نویسندگان عرب، زبان فارسی دری را درقبال سایر زبانها ساده وروان وبدون عناصر مغلق و پیچیده خوانده اند منجمله شاعر عرب مقدسی یکی از تاییدکنندگان این واقعیت است.

دراین راستا  انوری  سخن سرای فارسی چنین می گوید:

شمع بگشاید زشرح و بسط او حذر اصم

                      چون زبان نطق بگشاید به الفاظ دری

 

از ویژگیهای برترزبان فارسی یکی هم اینست که عشق با همه کوچه باغهای پیچاپیچ آن در هیچ زبانی مثل زبان فارسی وصف نشده وریزه کاریها و نفیسی آن بر زبانهای عالم سر می زند.

چنانچه می بینیم از واژۀ ( صاحب ) عربی ترکیب  ( صاحبدل ) میسازد واین واژه سعدی را به شور آورده و می گوید:

صاحبدلی به مدرســـــه آمد زخــانقا

                            بشکست جمله صحبت اهل طریق را

گفتم میان عابد و عالم چه فـــرق بود

                           تا اختیار کردی ازان ایــــن فریق را

گفت آن گلیم خویش بدر می برد زموج

                          این جهد می کند که رهـاند غریق را

 

حافظ  پیرامون این واژه گوید:

 

دل می برد ز دستم صاحبدلان خدا را

                          دردا که راز پنـــــهان خواهد شد آشــــکار

 

گسترۀ زبان فارسی با قدرتمندی که دارد و از جهتی که به گروه و جایگاهی متعلق ومحدود نبوده دراندک زمانی بدلیل پذیرش واقبال عام بحدی رسید که زبان درباری، زبان دیوانی، اداری ورسمی چندین کشور گردید. تا جاییکه تمام سلاله های آسیای میانه مشتمل برتبار وتیرۀ تاجیک، ازبک، ترک، بهمین صورت از سرزمین هند تاروم شرقی بگونۀ زبان بین المللی این کشورها گردید. نفوذ وگسترۀ زبان فارسی درمیان سلاله های ترک زبان ماوراء النهر بخصوص دربخارا، سمرقند، خیوا و مناطق بدخشان بزرگ مانند سلاله آل افراسیاب، آل محتاج، آل سامان ودیگران خیلی جالب است. یک شاعر  ماوراالنهری  بنام شمس الحسن دربارۀ فارسی دانی الغ بیگ یا شاهرخ میگوید:

آن ترک زبان پارسی دان

                             برتخت سخن، فصیح سلطان

چون کلک سخن بدست گیرد

                             بازار بتان شکست گـــــیرد

روند اثرگذاری زبان فارسی و عدۀ سخن سرایان فارسی دردوران سلجوقیها وعهد عثمانی درکشور ترکیه مبسوط است. در خصوص اثرگذاری زبان فارسی می توان به شاه طهماسب صفوی  اشاره کرد که به زبان فارسی و به تخلص خطایی شعر می سرود و مجموعه می نگاشت. همچنان از عثمانی ها سلطان سلیم و سلطان سلیمان به فارسی شعر سروده اند که دیوان های شان هنوز وجود دارد. درسال 856 هجری زمانیکه سلطان محمد فاتح وارد قصر شاهی بیزانس می شد این رباعی انوری را زمزمه می کرد:

چشم عبرت را ببین و حال شاهان را نگر

                           تا چسان از گردش گردون گردان شد خراب

پرده داری میکند بر قصر قیصر عنکبوت

                          بوم نوبت میزند بر طارم افراسیـــــــــاب

اولین کتاب فارسی که با دستگاه چاپ، مورد اقدام قرار گرفت کتاب لسان العجم بود که درسال 1155 هجری 1793م در شهر استامبول چاپ شد وروزنامۀ اختر آقامحمد طاهر قرچه داغی در سال 1292 هجری  1875م  به زبان فارسی به طبع رسید.

دختر حسام الدین سالار قصیده ای مشتمل 72 بیت از موصل به سلطان عزیزالدین کیکاوس فرستاد و سلطان به این اولین مداح زن در برابر هر بیت صد دینار زر سرخ انعام  داد.

در سرآغاز این ترکیب بند چنین آمده است:

تا طرۀ آن طرۀ طرار برآمد             بس آه کزین سینۀ غمخوار برآمد

جهانگرد عرب مراکشی ونویسندۀ کتابی بنام خودش شیخ ابوعبداله بن محمد بن ابراهیم معروف به ( ابن بطوطه ) متولد سال 1304 میلادی در شهر طنجه مراکش که طول سفرهایش بیشتر از مارکوپولو بوده است در سفرنامه خود از آوازخوانان چینی که درکشتی اشعار فارسی سرمیدادند یادآور شده اســت.

ابن بطوطه که باقوطی شاهزاده به سفر دریایی برآمده بودند این ابیات سعدی را که معاصر ابن بطوطه بود درکتاب سفرنامۀ خویش چنین درج نموده است:

تا دل به مهرت داده ام دربحر غم افتاده ام

                           تا درنماز ایستاده ام گویی به مهراب اندری

ابن بطوطه بیت مزبور را به خط عربی به زبان فارسی دری نوشته و تعجب دارد که این ابیات چگونه به زبان خنیاگران چینی افتاده است.

بیش از دویست  واژۀ فارسی را در زبان قرغزی، قزاقی و ترکمنی میابیم که بمرور سده ها از اینسوی دریای آمو بآنطرف نفوذ کرده است. بطورمثال در یکی از ضرب المثل های این مردم تاکنون رایج است که میگوید: (عقل دوس "دوست" قار "قهر" دشمان "دشمن")

در مالایا  در جوار قریه بنام سامودرا، قبر حسام الدین نامی وجود دارد که در سال 823 هجری درگذشته است. سنگ قبر او در مالایا بی نظیر است. این اشعار از ابیات سعدی روی آن نوشته و حکاکی شده است:

بسیار سالها بشر خاک ما رود

                         کاین آب چشمه آید و باد صبا رود

این پنج روز مهلت ایام آدمی

                         بر خاک دیگران به تکبر چـرا رود

 

پژوهش های که زبان شناسان در زبان کنونی کشور اندونزی بعمل آورده اند ثابت کرده که بیش از 350 کلمه فارسی درآن بازشناسی شده است واژه های (خوش= خیلی خوب)، (سودا)، (بازرگانی)، (کار)، (کدو)، (نان)، (خرید فروش) (حروف ربط از، به، هم) وامثال آن در اندونیزیای امروزه رایج است.

نمونه ای از شاعرآلبانیایی (آبوگویچ) از قرن نهم میلادی داریم:

رخت ز آه دلم گر نهان کنی چه (نیست) عجب

                       کسی چگونه نهد شمع در دریچۀ بــــاد

شاعران پارسی گفتار و نویسندگان نامدار در قلمرو یگوسلاوی قدیم و سرزمین قفقازمانند نرودویچ و بابا سرخیان آثاری از خود بجا گذاشته اند که سومه های نفوذ زبان فارسی را درآن نقاط جهان تمثیل می کنند.

دست کم هزار سال پیش از امروز، زمانیکه سلطان محمود در شبه قارۀ هند حملاتی را انجام داد سرآغاز ورود زبان فارسی در هند شمرده میشود. در دوره غزنویان که ترک نژاد فارسی زبان بودند وهمردیف با آن در عهد غوریان که تاجیک فارسی زبان بودند زبان فارسی راه خودرا در هند باز نمود و رفته رفته در عمق فرهنگ هند جا گرفت. این زبان تازه وارد بقدری مورد استقبال  هندیان قرار یافت که زبان فارسی یگانه زبان ارتباطی، زبان تفاهم و زبان تحصیل گردید. سخن سرایان، روشنفکران ودولتمردان آثار شان را با زبان شیرین فارسی  می نوشتند. مکاتبات میان دهلی ولندن، لندن و کلکته و هم بین سه بخش اعظم شبه قاره یعنی هندوستان، داکاروبنگال و اکثر نواب نشین ها و راجه نشین ها به فارسی صورت میگرفت وبگونۀ یک (نهضت  نوین)  بارز بود ودرآن سرزمین  پهناور  بمـــــثابه زبان ارتباطی جمعی شناخته میشد. انگلیسها که این نهضت را یک جهش خطرناک فرهنگی تلقی نمودند در پی قلع و قمع زبان فارسی برآمدند تا آنکه درسال 1836م چارلز تری ویلیان ناگهان زبان انگلیسی را بجای زبان فارســــی رسمیت داد ودر سال 1844م زبان اردو را زبان رســـمی اعلان کردند. یکعده مشاهیر ودانشمندان که از سرزمین خراسان  وارد هند شدند، ازآنجمله شیخ صفی الدین کازرونی و علی بن عثمان جلابی هجویری غزنوی مؤلف کتاب کشف المحجوب زبان فارسی را عالیترین وسیله پخش افکار وتعلیم وآیین وآداب خویش قرار دادند، وصبغۀ زبان دوم عالم اسلام گردید.

 

بشهادت تاریخ ادبیات هند، خواجه معین الدین چشتی سردمدار طریقه چشتیه در ستایش علی هجویری مشهور به (دانا گنج بخش) اشعاری به زبان فارسی  سروده است. یک بیت از این اشعار دلنشین خواجۀ چشتی روی رواق بلند آستانۀ درگاه گنج بخش واقع در شهر لاهور تاهنوز منقوش است:

گنج بخش خلق عالم مظهر نور خدا    

                                                                                                                ناقصان را پیر کامل، کاملان را رهنما   

قطب الدین بختیار کاکی اوشی عرفای هندی اشعار روان فارسی داشته اند. درمجموع این زبان بعنوان زبان شعروادب مورد قبول مردم بوده تاکنون نیز اثرات آن درهند  مشهود است.

درهند معمول بود که روی سکه ها اشعارفارسی مینوشتند. اولین سکه باشعرفارسی درعهد محمدکریم شاه امیر گجرات بوده (842 ـ 855ش) وشعر روی سکه چنین است:

تا بدارالضرب گردون قرص مهروماه باد

                              سکه سلطان غیاث الدین محمدشاه باد

درعهد فرمانروایی جهانگیر دستور شد که یکنوع مدال طلا سکه زنند، یکسوی آن تمثال جهانگیر وسوی دیگر شیروآفتاب دیده میشد واین بیت درج آن رخ بود:

قضا برسکۀ زر کرد تصویر          شبیه حضرت شاه جهانگیر

 

سلطان سکندرلودی که خود پشتوزبان بود، شاعرزبان فارسی وصاحب دیوان میباشد و در اشعارش (گلرخی) تخلص میکرد. زبان فارسی  درین دوران بعنوان زبان رسمی، اداری ودرباری قبول گردید. درواقع زبان سحرآفرین فارسی پیامی از انسان دوستی، درک واقعیت های زندگی، ذهن پروری، راه بسوی نهضت اندیشه ها در پیکر یخ بستۀ مردم هند بوده همچو فریادی برای بیداری شان شمرده می شد.

سکندر لودی علاقه زیاد به کتاب مهروماه داشت وبدین منظور قطعه منظومی نوشت ومهروماه را ازاو مطالبه نمود:

ای مخزن گنج لایزالــــــی وی سالک راه دین جمالی

در گرد جهان بسی زدی سـیر در منزل خود رسیدی بالخیر

بودی تو مسافر زمــــــــانه الحمد که آمدی به خانـــه

در مکه و در مدینه گشتـــی گوهر بودی خزینه گشتــی

باید که کتاب مهروماهــــم ارسال دهد چنانچه خواهم

ای شیخ بما برس بــــزودی بسیار مسافرت نمــــودی

بگشای بسوی درگهم گــام تا دریابی زگلرخی کــــام

جانم به جمال تو طپانســت دل، مرغ مثال، درفغانسـت

 

ازآنجا که زبان فارسی در شبه قارۀ هند زبان رایج گردید، نیاز به لغت نامه و فرهنگ فزونی گرفت (کلمۀ قاموس به معنای لغت نامه چندان موجه نیست، قاموس یعنی دریا، میانه دریا، دریای عظیم، ونیز قاموس نام کتاب لغت عربی تالیف فیروزآبادی است که معاصر امیر تیمور بوده وامروزه گویا هرکتاب لغتی را قاموس می نامند.) میگویند دست کم  دویست کتاب درفن لغت در سرزمین هند تدوین و به چاپ رسید. چنانچه در سال 1419م بدرالدین محمد فرهنگی بنام (ادات الفضلا) را تالیف کرد مشتمل بر 170 صفحه است، بهمین گونه در سال 1849م ابراهیم قوام الدین فاروقی فرهنگ قطوری به عنوان (فرهنگ ابراهیمی) را نوشت که واژه های فارسی را به چندین لغات هندی وبنگالی  ترجمه میکرد. این کتاب بنام (شرفنامه) نیز یاد میگردد که بیاد استادش شرف الدین منیری دربنگال تالیف شد.

 

روی مزار جهان آرا (دختر شاهجهان) این بیت نقر شده است:

بغیر سبزه نپوشد کسی مزار مـــــــــرا

که قبرپوش غریبان همین گیاه بس است

همچنین برلوحه سنگ مزار نورجهان وجهانگیر (درتاج محل) این شعر نورجهان حک شده است:  

                           برمزار ما غریبان نی چراغی نی گلی

نی پر پروانه سوزد نی سراید بلبــلی

کتاب ( تذکرة الخواتین ) نوشتۀ بانو شاه جهان بیگم، رئیسۀ بهوپال را میرزا مهدی شیرازی در سال 1306 هجری در شهر بمبئی به خط زیبایش نگاشته وچاپ شده است. کتاب دیگری تالیف ابوالقاسم محتشم شروانی بهوپایی به عنوان (دختر تابان) در سال 1298 بچاپ رسیده که زندگینامه و آثار هشتاد و دو زن شاعر را مشتمل میباشد. از نامداران و سخنسرایان بی مانند، چهار شاعر بزرگ امیر خسرو، ابوالمعانی بیدل، غالب و اقبال اند که در آسمان ادب فارسی چون ستارگان پرفروغ و درخشان می تابند وسرزمین هند ایشان را اربعۀ شعر فارسی نام می برند. از صدها سال به اینسو سبک هندی با اشعار و نحوۀ سخن میرزا عبدالقادر بیدل وعرفان عالی مقام او نزد مردم افغانستان از محبوبیت خاصی برخوردار است وکمتر شاعری را میتوان همسنگ و همپایۀ بیدل یافــت.

 نخستین چاپخانه سربی در سال 1782 باخط نستعلیق به زبان فارسی در شهر کلکته بکار افتاد. دیوان حافظ در سال 1791 بعنوان نخستین چاپ او به نشر رسید. همچنان در سال 1810 چاپ سنگی بزبان فارسی درکلکته بمیان آمد ودرهمان سال نخستین روزنامه فارسی به عنوان هندوستانی ذریعۀ شخصی بنام (اکرام علی) در همین شهر به چاپ رسید واولین مجلۀ فارسی به نام (مرآة الاخبار) درسال 1823 در کلکته در دسترس خوانندگان رسید ومجله جام جهان نما درســـال 1822 درشهر بمبئی به اهتمام شخص روشنفکری بنام (راجا موهن رای) به زبان فارسی طبع و نشر شد.

درمجموع میتوان گفت که سرزمین هند بمنظور گسترۀ زبان فارسی  مصدر خدمات بزرگی شده ودر ضمن تحقیق در تاریخ وفرهنگ شبه قاره هند بدون مراجعه به منابع زبان فارسی وپژوهش سرچشمه زلال آن کامل نمیتواند باشد.

گسترۀ زبان شیرین فارسی ارزش بی مانند فرهنگی این زبان را آشکار می گرداند.

پورپیرار و معضل ذکر نام سلمان فارسی و قوم فارس در کتب معتبر اهل سنت و شیعه

 

ناصر پورپیرار مدعی است سلمان فارسی شخصیتی غیرواقعی و ساخته ذهن توطئه پرداز یهود است.

در این مقاله با استناد به تعدادی از منابع برجسته و معتبر اهل سنت ( نظیر : احمد بن حنبل، ترمذی ، مسلم بخاری ، ابوهریره و ... ) و تشیع ( نظیر : نهج البلاغه و ... ) به این سخنان فاقد وجاهت تاریخی و منطقی وی پاسخ داده شده است.

و اما منابع :

۱- نامه ۶۸ نهج البلاغه امام علی:

وَ مِنْ كِتاب لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ
از نامه هاى آن حضرت است
اِلى سَلْمانَ الْفارِسِىِّ رَحِمَهُ اللّهُ قَبْلَ اَيّامِ خِلافَتِهِ
به سـلمان فارسى رحمة اللّه عليه پيش از خلافت حضـرت
اَمَّا بَعْدُ، فَاِنَّما مَثَلُ الدُّنْيا مَثَلُ الْحَيَّةِ، لَيِّنٌ مَسُّها، قاتِلٌ سَمُّها.
اما بعد، دنيا همچون مار است، چون به آن دست نهى نرم، ولى زهرش كشنده است.
فَاَعْرِضْ عَمّا يُعْجِبُكَ فيها لِقِلَّةِ ما يَصْحَبُكَ مِنْها،
از آنچه كه در دنيا تو را خوشايند است دورى كن چرا كه از كالايش اندكى همراه تو مى ماند،
وَ ضَعْ عَنْكَ هُمُومَها لِما اَيْقَنْتَ بِهِ مِنْ فِراقِها وَ تَصَرُّفِ حالاتِها.
و اندوهش را از خود بگذار چون فراقش و دگرگونيش را باور دارى.
وَ كُنْ آنَسَ ما تَكُونُ بِها اَحْذَرَ ما تَكُونُ مِنها، فَاِنَّ صاحِبَها كُلَّمَا
به وقتى كه انس تو با دنيا بيشتر است همان زمان از آن بيشتر برحذر باش، كه دنيادار چون

اطْمَاَنَّ فيها اِلى سُرُور اَشْخَصَتْهُ عَنْهُ اِلى مَحْذُور، اَوْ اِلى ايناس
به لذت و خوشى آرام گرفت دنيا او را به عرصه بلا و سختى فرستاد، يا هر زمان به انس با دنيا
اَزالَتْهُ عَنْهُ اِلى ايحاش! وَالسَّلامُ.
مطمئن شد او را به ترس و وحشت دچار ساخت! والسلام

۲- در تفسير قول خداى سبحان : وان تولوا يستبدل قوما غيركم خداى عزوجل فرمود : " اينك شما كسانى هستيد كه فراخونده مى شويد تا در راه خدا اتفاق كنيد ، برخى از شما در انفاق بخل مى ورزد وكسى كه بخل كند به خويش بخل مى كند وخداوند بى نياز است وشما نيازمنديد واگر روگردان شويد خداوند گروهى را غير از شما جايگزينتان مى نمايد و آنان مثل شما نيستند "  (( سوره محمد آیه ۳۸)) صاحب كشاف نقل كرده كه از پيامبر صلى الله عليه وآله در باره كلمه ( قوم ) كه در آيه شريفه آمده است سؤال شد . سلمان فارسى نزديك پيامبر صلى الله عليه وآله نشسته بود آن حضرت با دست مبارك خود به ران پاى سلمان زد وفرمود : " بخداى كه جان من در دست قدرت او است ، اگر ايمان به كهكشانها بستگى داشته باشد مردانى از فارس به آن دست مى يابند " (( کشاف ج ۴ ص ۳۳۱ )) 

۳- به نقل صاحب مجمع البيان از امام باقر ( ع ) روايت شده كه فرمود : " اى اعراب ، اگر روى برگردانيد ، خداوند گروه ديگرى را جايگزين شما مى گرداند ، يعنى ايرانيان "

۴- در المنثور ، روايتى را عبدالرزاق وعبد بن حميد و ترمذى و ابن جرير وابن ابى حاتم وطبرانى در كتاب أوسط  و بيهقى در كتاب دلائل. از ابوهريره نقل كرده است كه وى گفت : پيامبر صلى الله عليه وآله اين آيه را " وان تتولوا يستبدل قوما غيركم ، ثم لايكونوا امثالكم " قرائت فرمود ، عرض كردند : يا رسول الله ! اينها چه كسانى هستند كه اگر ما روى گردان شويم جايگزين ما مى شوند ؟ پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله با دست مبارك به شانه سلمان فارسى زد وسپس فرمود : " او وطرفداران او ، بخدايى كه جانم در دست قدرت او است اگر ايمان بستگى به كهكشانها داشته مردانى از فارس ( ايرانيان ) به آن دست مى يابند " (( المیزان ج ۱۸ ص ۲۵۰ ))

۵- مانند اين روايت بطرق ديگرى از ابوهريره و هم چنين از ابن مردويه از جابر بن عبدالله نقل شده است . در اين روايت دو معنا كه همه بر آن اتفاق دارند ، وجود دارد كه عبارتند از : اين كه ايرانيان ( فرس ) خط وجناح دومى بعد از اعراب ، براى بدوش كشيدن پرچم اسلام مى باشند . بدليل اين كه ، آنان به ايمان دست مى يابند هر چند از آنان دور ودسترسى به آن دشوار باشد .

۶- در تفسير گفته خداى سبحان : " وآخرين منهم لما يلحقوا " بهم خداى عزوجل فرمود : " او است آن كه برانگيخت در بين درس نخوانده ها رسولى را از خودشان كه آيات خدا را بر آنان مى خواند وآنان را پاك مى سازد وكتاب وحكمت شان مى آموزد اگر چه قبلا در گمراهى آشكارى بودند وافراد ديگرى از ايشان كه به آنان نپيوسته اند و اوست خداى عزيز وحكيم "   مسلم بخاری ، در کتاب صحيح بخاری خود از ابوهريره روايت كرده كه گفت : " ما حضور پيامبر صلى الله عليه وآله بوديم كه سوره مباركه جمعه نازل شد وحضرت آن را تلاوت فرمود تا رسيد به آيه " وآخرين منهم لما يلحقوا بهم " مردى از او سؤال كرد ، يا رسول الله : اينان چه كسانى هستند كه هنوز بما نپيوسته اند ؟ حضرت پاسخ نفرمود : ابوهريره گفت : سلمان فارسى نيز در بين ما بود پيامبر صلى الله عليه وآله دست مباركشان را بر سليمان نهاد وفرمود : بخدايى كه جانم در دست قدرت او است اگر ايمان بستگى به كهكشانها داشته باشد مردانى از اين ها ( طرفداران سلمان ) به آن دست خواهند يافت "

۷-در تفسيرعلى بن ابراهيم ، ذيل آيه " وآخرين منهم لما يلحقوا بهم " آمده است كه : " وافراد ديگرى كه به آنها نپيوسته اند " يعنى كسانى كه بعد از آنان اسلام اورده اند . و صاحب مجمع البيان آورده " آنان همه افراد بعد از اصحاب هستند تا روز قيامت ، سپس گفته است كه آنان عجم ها و كسانى كه به لغت عربى حرف نمى زنند مى باشند چون پيامبر صلى الله عليه وآله به سوى هر كسى كه وى را مشاهده كرده وكسانى كه بعدا مى آيند ، اعم از عرب وعجم بر انگيخته ومبعوث شده است بنقل از سعيد بن جبير ونيز از امام باقر ( ع ) . مطلق بودن كلمه " وآخرين منهم " اقتضا دارد كه شامل همه طبقات ونسلهاى بعدى از زمان پيامبر صلى الله عليه وآله از عرب وغير عرب مى شود ، اما با مقايسه كلمه ( اميين ) و ( آخرين ) بهتر است كه بگوئيم مراد از ( اميين ) اعراب واز ( آخرين ) افرادى از غير عرب كه اسلام مى آورند باشد ، چنانكه بعضى روايات اهل بيت ( ع ) گوياى اين مطلب است وصاحب كشاف نيزبه همین گونه. 

۸-اما روايتى كه از طريق شيعه وسنى در ستايش ايرانيان ونقش آنان در بدوش كشيدن درفش هدايت اسلام وارد شده ، بسيار است ، از آن جمله : روايت مربوط به مبارزه با اعراب ، براى بازگشت به اسلام ابن ابى الحديد معتزلى در شرح نهج البلاغه نقل كرده است كه : " روزى اشعث بن قيس نزد امير مؤمنان ( ع ) آمد واز ميان صفوف جماعت گذشت تا خود را به نزديكى حضرت رساند ، بعد رو به آن بزرگوار كرده وگفت : اى امير مؤمنان اين سرخ رويان ( ايرانيان ) كه اطراف شما را گرفته ونزديك شما نشسته اند بر ما چيره شده اند . در اين لحظه كه حضرت كاملا سكوت فرموده وسرش را بزير افكنده وبا پاى خود آرام به منبر مى كوبيد ( يعنى اشعث چه گفتى ) ناگهان صعصعة بن صوحان كه يكى از ياران باوفاى حضرت بود گفت : ما را با اشعث چكار ! امروز امير مؤمنان ( ع ) در باره اعراب مطلبى را مى فرمايد كه هميشه بر سر زبانها خواهد ماند وفراموش نمى گردد ، سپس حضرت پس از درنگى اندك ، سر را بالا گرفته وفرمود : كداميك از اين شكم پرستان بى شخصيت مرا معذور مى دارد وحكم به انصاف مى كند ، كه برخى از آنها مانند الاغ در رختخواب خود مى غلطد وديگران را از پند آموختن محروم مى سازد ! آيا مرا أمر مى كنى آنان ( ايرانيان ) را طرد كنم ، هرگز طرد نخواهم كرد . چون در اين صورت از زمره جاهلان خواهم بود اما سوگند به خدايى كه دانه را شكافت وبندگانش را آفريد حتما شما را براى برگشت مجدد به آئين تان سركوب مى كنند همان گونه كه شما آنان ( ايرانيان ) را در آغاز ، براى پذيرش اين آئين سركوب نموديد "

۹- روايت  شيران بى فرار . اين روايت را احمد بن حنبل از پيامبر صلى الله عليه وآله نقل كرده كه آن حضرت فرمود : " نزديك است كه خداوند متعال ، اطراف شما را از عجم پر نمايد ، آنان چون شيرانى هستند كه اهل فرار نيستند طرفهاى درگير ودشمنان شما را مى كشند واز غنيمت هاى شما.استفاده نمى كنند "  (( مستند احمد ج 5 ص 11 ))  اين روايت را ابو نعيم در كتاب خودش به چند طريق از حذيفه وسمرة بن جندب و عبدالله بن عمر نقل كرده است ، الا اين كه او بجاى عبارت ( از غنائم شما استفاده نمى كنند ) ( استفاده مى كنند ) آورده است (( ذكر اصبهان ، حافظ ابو نعيم ص 13 ))

۱۰-روايت ايرانيان ، طرفداران اهلبيت  : حافظ ابو نعيم اين روايت را در كتاب ياد شده از ابن عباس نقل كرده وگفته است : " نزد پيامبر صلى الله عليه وآله صحبت از فارس به ميان آمد ، حضرت فرمود : فارس ( ايرانيان ) طرفداران ودوستداران ما اهل بيت هستند " ((  ذكر اصبهان ص 11 ))

۱۰-روايت عجم ، مورد اعتماد پيامبر: اين روايت را نيز ابو نعيم در كتاب خويش از ابوهريره روايت كرده كه گفت : " نزد پيامبر صلى الله عليه وآله سخن از موالى وعجم ها بميان آمد ، حضرت فرمود : سوگند بخدا من بيش از شما ( ويا بيشتر از بعضى از شما ) به آنها اعتماد دارم "  (( ذكر اصبهان ص 12 )) قريب به همين مضمون را ترمذى در كتاب خود آورده ((  سنن ترمذى ج 5 ص 382  ))

بررسی ادعای ناصر پورپیرار در خصوص هجوم اعراب به سرزمین ایران

 

ناصر پورپیرار مدعی است در جریان حادثه پوریم، همه ساکنین سرزمین ایران کاملا از بین رفتند و پس از آن به مدت چند قرن این سرزمین خالی از سکنه بوده است!!! تا اینکه مسلمانان بدون هیچگونه مقاومتی وارد این برهوت خالی از سکنه شدند و آنجا را به تصرف  خود درآوردند!!!

در ذیل، نمونه ای از ادعاهای وی در این زمینه را می خوانید:

نويسنده: ناصر پورپیرار
پنجشنبه 9 شهريور1385 ساعت: 15:40 ( ستون پیامهای وب لاگ پورپیرار)
 
آقای محمد. از آن جا که دانسته های ما در باب تاریخ جدید منطقه بسیار تازه است، پس هنوز هیچ کنکاش پیگیری درباره ی مهاجرت های پس از پوریم به سرزمین تهی مانده و پوریم زده ی ایران صورت نگرفته است. دو چیز مسلم است، نخست این که مهاجران یونانی به درازای 500 سال در سرزمین ایران بدون برخورد با معارض و مخالفتی زیسته اند و دیگر این که از پس بازگشت یونانیان به سرزمین آزاد شده ی خود، به علت فقدان نیروی بومی، تجمعی در ایران نمی یابیم که از فرهنگ یونانیان چیزی آموخته و آن را ادامه داده باشد. در باب رخ داد پوریم جز جلد سوم کتاب ساسانیان من هیچ مرجع دیگر، که آن حادثه را تاثیر گذارده بر تاریخ شرق میانه بداند، وجود ندارد.

 

این ادعاهای بی پایه و اساس در حالی بیان می شود که  وی از ارائه هر گونه سند و مدرک تاریخی برای اثبات سخنان خود عاجز است.

در این مقاله گوشه  کوچکی از مدارک تاریخی متعددی که برخلاف ادعای مضحک پورپیرار نشان دهنده  زندگی و رونق فوق العاده سرزمین ایران در زمان حمله اعراب است را برای قضاوت خوانندگان منصف ارائه می نمایم:    

 

و  اما در ابتدا سخنی از جرجی زیدان نویسنده نامدار عرب را  بازگو می کنم  که در کتاب تاریخ تمدن اسلام می نویسد :  « تازیان بخاطر غارت و زن و اسیر و برده به اسلام روی آورده بودند . » .

 و سپس به معرفی پاره ای از مدارک تاریخی موجود که در تناقض کامل با ادعاهای پورپیرار قرار دارند می پردازم :

۱- ابو یوسف انصاری درکتاب الخراج در رویه 55 می نویسد : "... وقتی غنائم ایران را نزد عمر آوردند ؛ بار ها را گشود و چشمانش به آنقدر گوهر و مروارید و زر و سیم افتاد که هرگز ندیده بود بگریه افتاد ؛ عبدالرحمن بن عوف به او گفت جای شکر است چرا گریه می کنی ؟ گفت آری ولی خداوند اینهمه ثروت را بمردمی نداد مگر آنکه دشمنی و کینه را میانشان افکنده باشد " .

۲-  در کتب: اخبار الحکما چاپ مصر ج 1 ص 33 ، مختصر الدول ابی افرج ملطی – تاریخ التمدن الاسلامی جرجی زیدان ج 3 ص 41 ، کشف الظنون حاجی خلیفه چاپ ترکیه ج 1 ص 446 ، معجم البلدان ج 5 ص 243 چنین آمده است :  " مورخین نامدار تاریخ اسلام می نویسند: - در فتح مصر، وقتی عمروبن العاص بر ذخائر علمی اسکندریه دست یافت، از عمر بن الخطاب راجع به آنها دستور خواست. پاسخ او چنین بود: - « اگر در آنها مطالبی موافق کتاب خداست با وجود آن، استغنا حاصل است و اگر در آنها چیزی بر خلاف کتاب خداست حاجتی بدان نیست به نابود کردن آنها اقدام کن». چون این فرمان به عمرو بن العاص رسید شروع به تقسیم کتب میان گرمابه های اسکندریه کرد تا در تون های آن حمام ها بسوزنند. استفاده از این کتب برای گرم کردن گرمابه ها شش ماه زمان گرفت در فتح ایران نیز همین حادثه تکرار می شود. سعد بن ابی وقاص، وقتی از عمر در باره کتاب های کتابخانه های ایران دستور می خواهد، عمر بن الخطاب می نویسد:«آنها را در آب افکن، زیرا اگر متضمن هدایت باشد، خداوند ما را با کتابی که راهنما تر از آنهاست هدایت کرده و اگر مایه گمراهی باشد خداوند ما را از آن بی نیاز ساخته است "

۳- کتاب نهج البلاغه دربرگ ۴۴۳ از سخنان آنحضرت علیه السلام است به عمر بن خطاب هنگامی که برای رفتن خود به جنگ با اهل ایران با آن بزرگوار مشورت نمود. مورخین در زمانیکه امام علیه السلام این سخنان را فرموده اختلاف دارند: بعضی گفته اند درباره جنگ قادسیه بوده که موضعی است نزدیک کوفه از سمت مغرب بطرف صحرا و این جنگ در سال چهارده از هجرت واقع شده٬ چون عمر با مسلمانان برای رفتن خود به جنگ مشورت نمود امام علیه السلام او را از رفتن نهی فرمود٬‌ پس سعد بن ابی وقاص را  سردار لشگر گردانید که به هفت هزار نفر وارد کارزار شدند و یزدگرد شهریار ایران هم رستم فرخزاد را با لشگر بسیاری بجنگ آنان فرستاد و بالاخره لشگر اسلام غلبه یافته و رستم را با بسیاری از لشگرش بقتل رساند.........

" عمر گفت یا علی پس دستور چیست؟ فرمود رای اینست که تو در مدینه مانده مرد دلیری را امیر لشگر اسلام نموده بجنگ ایرانیها بفرستی و اگر هم مغلوب شده شکست بخورند تو در جای خود مانده دوباره لشگر آماده میسازی و برای سرداری لشگر اسلام نعمان ابن مقرن لیاقت دارد٬‌ عمر این رای را اختیار نموده نامه ای به نعمان که در بصره بود نوشت و او را مامور نمود که به سپهسالاری لشگر اسلام به جنگ ایرانیها برود.....

پس رای خود را برای نرفتن عمر بکارزار از روی برهان چنین بیان فرمود:

مکان زمامدار دین و حکمران مملکت مانند رشته مهره است که آنرا گرد آورده بهم پیوند می نماید٬ پس اگر رشته بگسلد مهره ها از هم جدا شده و پراکنده گردد و هرگز همه آنها گرد نیامده است....... "

۴- سخنی از خسرو پرویز می آورم که در کتابهای تازیان نقل شده: " خسرو می گوید اعراب را نه در کار دین هیچ خصلت نیکو یافتم و نه در کار دنیا. آنها را نه صاحب عزم و تدبیر دیدم و نه اهل قوت و قدرت. آنگاه گواه فرومایگی و پستی همت آنها همین بس که آنها با جانوران گزنده و مرغان آواره در جای و مقام برابرند .فرزندان خود را از راه بینوایی و نیازمندی می کشند و یکدیگر را بر اثر گرسنگی و درماندگی می خورند.از خوردنیها و پوشیدنیها و لذتها و کامروانیهای این جهان یکسره بی بهره اند .بهترین خوراکی که منعمانشان می توانند به دست آورند گوشت شتر است که بسیاری از درندگان آنرا از بیم دچار شدن به بیماریها و به سبب ناگواری و سنگینی نمی خورند..." . ( منبع : عقدالفرید ج 2 ص5 چاپ قاهره)

۵- ابن خلدون درکتاب نامدار خود بنام ( مقدمه ) ؛ چاپ مصر رویه 285 می نویسد  : " وقتی سعد ابی وقاص بر مدائن دست یافت در آنجا کتابهای بسیار دید . نامه به عمرابن خطاب نوشت و در باب این کتابها دستوری خواست . عمر در پاسخ نوشت که آن همه را به آب افکن که اگر آنچه در آن کتابها راهنمایی است ؛ خداوند برای ما قران را فرستاده است که از آنها راه نماینده تر است و اگر در آن کتابها جز مایه گمراهی نیست ؛ خداوند ما را از شر آنها در امان داشته است ...  !! از این سبب آن همه کتابها را در آب یا در آتش افکندند و از میان بردند "  


۶- در کتاب فارسنامه ابن بلخی ص 116 آمده است: " وقتی مردم استخر بر ضد حاکم عرب استخر شورش کردند و تازیان را از شهر بیرون انداختند عبداله ابن عامر سوگند خورد که : "چندان بکشد از مردم استخر که خون براند...به استخر آمد و خون همه مباح گردانید و چندانکه می کشتند خون نمی رفت تا آب گرم بر خون می ریختند. پس برفت.و عدد کشتگان که نام بردار بودند چهل هزار کشته بود برون از مجهولان"

۷- در کتاب مجمل التواریخ و القصص ص283 آمده است :  " در سال سی ام هجری مردم خراسان بر ضد تازیان قیام کردند. عثمان خلیفه تازیان ، عبداله ابن عامر و سعیدابن عاص  را فرمان داد که آنان را سرکوب نماید."

۸- در کتاب الفتوح رویه 223 آمده است: " در شوشتر ؛ مردم وقتی از تهاجم قریب الوقوع اعراب با خبر شدند ؛ خارهای سه پهلوی آهنین بسیار ساختند و در صحرا پاشیدند . چون قشون اسلام به آن حوالی رسیدند ؛ خارها به دست و پای ایشان بنشست ؛ و مدتی در آنجا توقف کردند ... پس از تصرف شوشتر ؛ لشکر اسلام در شهر به قتل و غارت پرداختند و آنانی را که از پذیرفتن اسلام خود داری کرده بودند گردن زدند "

۹- در همین منبع ( منبع : الفتوح رویه 215 ) آمده است: " رامهرمز نیز پس از جنگی سخت به تصرف سپاهیان اسلام در آمد و فاتحان عرب ؛ بسیاری از مردم را کشتند  و زنان و کودکان فراوانی را برده ساختند و مال و متاع هنگفتی بچنگ آوردند"  

۱۰- دینوری حتی تاکید می کند که پس از شکست ایرانیان در جنگ جولا و فرار یزدگرد به قم ؛ مردم در همه جا به هیجان آمدند و از هر سو برای اجابت ندای کمک و استعانت یزدگرد ؛ حرکت کردند ؛ و مردم از قومس ( دامغان ) تبرستان و گرگان و دماوند و ری و اصفهان و همدان و ماهان ؛ بسوی یزدگرد روی آوردند و گروهی از جنگجویان بر او گرد آمدند .  ( منبع : اخبار الطوال ؛ بنقل از ملاحظاتی در تاریخ ایران رویه 72 )

۱۱-  در کتب تاریخ طبرستان رویه 183و تاریخ رویان ؛ اولیاء الله آملی رویه۶۹ آمده  است :  " شورش دیگری در چالوس رویان روی داد و عبدالله ابن حازم مامور خلیفه ی اسلام به بهانه  (دادرسی ) و رسیدگی به شکایات مردم ؛ دستور داد تا آنان را در مکان های متعددی جمع کردند و سپس مردم را – یک یک = به حضور طلبید ند و مخفیانه گردن زدند بطوریکه در پایان آنروز هیچ کس زنده نماند ... و دیه ی چالوس را آنچنان خراب کردند که تا سالها آباد نشد ... و املاک مردم را بزور می بردند .. "

۱۲- مسعودی در رویه ی 664 مروج الذهب می نویسد : " ... عمر در مسجد بپا خاست و حمد و ثنای خدا گفت ؛ آنگاه کسان را بجهاد خواند و ترغیب کرد و گفت : « دیگر حجاز جای ماندن شما نیست و پیغمبر صلی الله علیه و سلم فتح قلمرو کسری و قیصر را بشما وعده داده است . بطرف سرزمین ایران حرکت کنید ... ». و چنین شد که سرانجام تازیان بیابانگرد بی فرهنگ ؛ برای بدست آوردن زر و برده و زن ؛ به نیاخاک اهورایی ما یورش آوردند و همه  ارزشهای فرهنگی ما را نابود کردند " 

۱۳- درباره رفتار و کردار فاتحان عرب نیز موارد شنیدنی بسیار است: در تجارب السلف برگ 30 می خوانیم که شخصی عرب پاره ای یاقوت یافت که بسیار گرانبها بود. شخص دیگری که ارزش آن را می دانست یاقوت را به هزار درهم از او خرید. وقتی به او گفتند یاقوت را ارزان فروخته ای گفت اگر می دانستم بالاتر از هزار عددی است آنرا طلب می کردم!!

 

۱۴- در کتب : طبری پوشینه پنجم رویه 1829 ، تاریخ کامل ؛ ابن اثیر رویه ی 340 ، فتوح البلدان بلاذری رویه ۶۵ آمده است: " در همه شهر ها و ولایات ایران ؛ اعراب مسلمان با مقاومت های سخت مردم روبرو شدند . در اکثر شهر ها ؛ پایداری و مقاومت ایرانیان بیرحمانه سرکوب گردید ؛ مثلا در سقوط مدائن و خصوصا مقاومت مردم در جنگ جولا ؛ اعراب مسلمان ؛ خشونت زیادی از خود نشان دادند آنچنانکه مورخین از آن بنام « واقعه هولناک جولا » یاد کرده اند . در این جنگ ؛ صدهزار تن از ایرانیان کشته شدند و تعداد فراوانی از زنان و کودکان ایرانی به اسارت رفتند و بسیاری کشته ؛ دشت را پوشانیده بود که نمودار جلال جنگ بود " 

 

۱۵- در کتاب  فارسنامه ی ابن بلخی ؛ رویه ۱16 آمده است: " در حمله به شاپور نیز ؛ مردم پایداری و مقا.مت بسیار کردند بگونه ای که عبیدا  ( سردار عرب ) بسختی مجروح شد آنچنانکه بهنگام مرگ وصیت کرد تا بخونخواهی او ؛ مردم شاپور را قتل عام کنند ؛ سپاهیان عرب نیز چنان کردند و بسیاری از مردم شهر را بکشتند "

 

۱۶-  در کتاب تاریخ کامل ؛ علی ابن اثیر ؛ پوشینه سوم ؛ رویه 208 آمده است: " در حمله به سرخس ؛ اعراب مسلمان « همه ی مردم شهر را بجز یک صد نفر ؛ کشتند "  

 

۱۷ـ در کتاب منبع : البلدان ؛ یعقوبی رویه۶۲ آمده است: " مردم کرمان نیز سالها در برابر اعراب مقاومت کردند تا سرانجام در زمان عثمان ؛ حاکم کرمان با پرداخت دو میلیون درهم و دو هزار غلام بچه و کنیز ؛ بعنوان خراج سالانه ؛ با اعراب مهاجم صلح کردند "

۱۸- در کتاب طبری پوشینه پنجم رویه 2116 ، تاریخ کامل ؛ ابن اثیر پوشینه سوم ؛ رویه 178 آمده است: " در حمله ی اعراب به گرگان ؛ مردم با سپاهیان اسلام به سختی جنگیدند ؛ بطوریکه سردار عرب ( سعید بن عاص ) از وحشت ؛ نماز خوف خواند . پس از مدتها پایداری و مقاومت ؛ سرانجام مردم گرگان امان خواستند و سعید ابن عاص به آنان « امان » داد و سوگند خورد   « یک تن از مردم شهر را نخواهد کشت » مردم گرگان تسلیم شدند ؛ اما سعید ابن عاص همه ی مردم را بقتل رسانید ؛ بجز یک تن ؛ و در توجیه پیمان شکنی خود گفت : « من قسم خورده بودم که یک تن از مردم شهر را نکشم ! .. تعداد سپاهیان عرب در حمله به گرگان هشتاد هزار تن بود " 

۱۹-  در کتاب تاریخ بخارا رویه 52 – تاریخ یعقوبی پوشینه دوم ؛ رویه 172 – فتوح البلدان بلاذری رویه 298 آمده است:  " در زمان معاویه نیز خراسانیان خروج کردند و بر امیران و عاملان خلیفه تاختند و آنان را از شهرهای خویش بیرون کردند و با سپاهیان خلیفه به جنگ پرداختند ... معاویه عبیدالله بن زیاد را برای سرکوبی مردم بسوی بخارا فرستاد و عبیدالله پس از نبردی سخت آنجا را بار دیگر تصرف کرد ؛ عبیدالله فرمود تا درختان می کندند و دیه ها را خراب می کردند و شهر(  بخارا ) را نیز خطر بود ؛ خاتون( حاکم بخارا ) کس فرستاد و امان خواست ؛ صلح افتاد به هزار هزار ( یک میلیون ) درهم با چهار هزار برده . اما بزودی مردم بخارا ؛ بار دیگر از پیمان صلح خود سر باز زدند . سعید ابن عثمان ( عامل معاویه ) بسوی بخارا شتافت و در آنجا کشتاری عظیم کرد ؛ تا توانست بار دیگر شهر را تصرف کند ؛ سعید ابن عثمان با سی هزار برده و مال بسیار از بخارا بازگشت ؛ گروهی از بزرگزادگان بخارا نیز بعنوان   « گروگان » در شمار این اسیران بودند که مورد شکنجه ؛ توهین و تحقیر فاتحان عرب بودند ؛ بطوریکه ایشان بغایت تنگدل شدند و گفتند : این مرد ( سعید ابن عثمان ) را چه خواری ماند که با ما نکرد ؟ ... چون در استخفاف خواهیم هلاک شدن ؛ باری بفائده هلاک شویم ... پس به سرای سعید درآمدند ؛ در ها بستند و سعید سردار عرب را کشتند و خویشتن نیز بکشتن دادند "  

۲۰- شادروان قزوینی در جلد اول، « بیست مقاله » (صفحات 107- 108)به نقل از « تاریخ بلخ » می نویسد:

"  فتیبه بن مسلم باهلی سردار معروف حجاج چندین هزار نفر از ایرانیان را در خراسان و ماوراء النهر کشتار کرد و در یکی از جنگ ها به سبب سوگندی که خورده بود این قدر از ایرانیان کشت که به تمام معنی کلمه از خون آن ها آسیاب رون گردانید و گندم آرد کرد و از آن آرد نان پخته تناول نمود. زن ها و دخترهای آنها را در حضور آن ها به لشکر عرب قسمت کرد "

  

ناصر پورپیرار و گرداب بیستون

 

ناصر پورپیرار که تا چندی پیش اینگونه به سنگ نبشته بیستون استناد می نمود :

ناصر پورپیرار ( سخنرانی در دانشگاه زنجان سال ۸۴ ) : سندی از دوران هخامنشان تحت عنوان کتیبه بیستون در دست است که در آن سنگ نوشته، شرح مقاومتهای ملل تحت ستم هخامنشیان علیه داریوش ثبت شده است.در این کتیبه از قیامهای سراسری و مستمری سخن گفته می شود که همزمان با امدن داریوش در سراسر قلمروی هخامنشیان بوقوع پیوسته و هخامنشیان نیز جهت خاموشی شورشها به شدیدیترین سرکوبها و قتل عامها متوسل شده اند.

 

چند ماه بعد با فراموشی این منبع مهم تاریخی مورد استناد خود ( کتیبه بیستون ) ، ادعای عجیب و متناقضی را به شرح زیر مطرح نمود:

 

نويسنده: ناصر پورپیرار  سه شنبه 17 مرداد1385 ساعت: 5:27

 
...... من عقیده ی مستقیم خود را در باره ی قوم فارس بیان کرده ام و می توانم به شیوه ی آکادمیک اثبات کنم که هرگز در این جغرافیا و در هیچ کجای دیگر جهان قوم و سرزمین و خلیج و خلقی به نام فارس نبوده و کلیه شبه اسناد مربوط به این قوم و از جمله زبان ساختگی آن، در زمره ی جعلیات بخش فرهنگی اورشلیم از هزار سال پیش تاکنون است.
 
 
 
و به این ترتیب ناصر پورپیرار یکبار دیگرمشخص ساخت که اعتبارمنابع مختلف تاریخی از نظر وی تا زمانی است که بعنوان یک ابزار در جهت منافع حقیر وی ، قابل بهره برداری باشند!!!  
لازم بذکر است در کتیبه بیستون بارها و بارها به نام ( پارس ) اشاره شده است که نمونه هایی از آن به قرار ذیل است:
 
 
بند۱-من داريوش،شاه بزرگ،شاه شاهان،شاه در پارس،شاه کشورها،پسر ويشتاسپ،نوه ارشام هخامنشی
 
 
بند۱۲-داريوش شاه گويد:اين شاهی که گئومات مُغ از کبوجيه ستانده بود اين شاهی از ديرگاهان در تخمه ما بود. پس از آن گئومات مُغ از کبوجيه ستاند. هم پارس هم ماد هم ساير کشورها را او تصرف نمود از آنِ خود کرد او شاه شد.
 
بند۶-داريوش شاه گويد:سپاه پارسی و مادی که تحت فرمان من بود آن کم بود. پس از آن من سپاه فرستادم. ويدَرنَ نام پارسی بنده من او را سرکرده آنان کردم.
 
 ستون ۳ / بند۱-داريوش شاه گويد: پس از آن من سپاه پارسی را از ری نزد ويشتاسپ فرستادم چون آن سپاه نزد ويشتاسپ رسيد پس از آن ويشتاسپ آن سپاه را گرفت[و] رهسپار شد. شهری پَتی گرَبَ نام در پارت آنجا با نافرمانان جنگ کرد.اهورامزدا مرا ياری کرد.
 
و.......
 
 
ناصر پورپیرار پس از آگاهی از تناقضات موجود ، در یک اقدام جبرانی سعی نمود که این گاف بزرگ خود را با زیر سئوال بردن اعتبار کتیبه بیستون از نظر  زمان ساخت ( مانند همیشه با بکار بردن چند حدس مضحک و من درآوردی در مورد بیل و کلنگ و تیشه و ....)  برطرف نماید. به این باصطلاح پیام درج شده در وب لاگ وی توجه فرمائید:
 
نويسنده: البرز_البراس
يکشنبه 12 شهريور1385 ساعت: 10:10
با سلام مجدد .
جناب استاد . من تاکنون سه بار به بیستون رفته ام .در آنجا دیواره ای نیمه کاره ناتمام و عظیم وجود دارد که گفته شده در زمانهای باستان برای کندن کتیبه یا نقش برجسته ای در حال آماده شدن بوده است . اما نکاتی که در آن قابل توجه است لبه های "تیز "فوقانی باقیمانده پس از تراش سنگ از دیواره است که من خودم نتوانستم باور کنم با دست و یا وسایل ابتدایی در زمانهای قدیم حتی تا 200 سال پیش تراشیده شده باشد.
مطلب دیگر جابجا کردن سنگهایی با عظمتی حدود چند ده تن در آن مکان و با وسایل زمانهای باستان کاملا" محال بنظر میرسد و نکته جالب دیگر مشهود بودن خطوط قلمکاری بسیار نیرومند بر روی دیواره و نیز اکثر سنگهای متلاشی شده اطراف دیواره استکه کار دست انسان را محال مینمایاند.
من از مجموع نکات فوق شخصا" در تراش خوردن این دیواره عظیم با دست و ابزار اولیه کاملا" تردید دارم و میتوانم ساخت این دیواره ناتمام را اینگونه شرح دهم:
افرادی با وسایل نسبتا" مجهز و مواد منفجره با دقت زیاد این کار را دور از چشم مردم عادی و با هماهنگی دولت وقت (شاید زمان رضا خان پهلوی) به قصد هویت سازی نوین برای تاریخ این سرزمین انجام داده اند لکن در میانه کار برنامه شان متوقف شده است .
والسلام . والحمد لله
 
 
مقاله ذیل پاسخی است مستند به این تلاش غیرمستند و بی منطق وی:
 
 
 
بنای بيسُتون،بيسِتون،بيسْتون،بهيسْتون نام امروزی يک صخره برافراشته در شمال يک راه باستانيِ پر رفت و آمد که محل عبور کاروانها و نظاميان از بابل و بغداد به سوی کوههای زاگرس و همدان (اکباتانَ) بود،می باشد. در آثار تاریخی بجای مانده، چندين نفر اين بنای يادبود را توصيف کرده اند اولين آنها کتسياس يونانی بود. او به ما می گويد که يک چاه و يک باغ در زير اين بنای يادبود قرار داشت. که توسط سميراميس ملکه (ايرانی) آشوری به خداوند اهدا شده است. کتيسياس نام خدای يونانی يعنی زئوس را در آنجا بکار می برد.

 نويسنده رومی تاسيتوس ما را از وجود قربانگاهی برای هرکول آگاه می سازد و اين گزارش تاسيتوس در سال ۱۹۵۹ با پيدا شدن مجسمه خدای يونانی، هرکول، به حقيقت می پيوندد.

بعد از سقوط امپراطوری هخامنشيان، اهميت اين بنا به دست فراموشی سپرده می شود و در قرن هفتم يک داستان افسانه ايی به ما می گويد که اين نقش برجسته ها، نقش خسرو پرويز است که بر دشمنانش پيروز شده است.در سده های ميانی يک جغرافيدان و جهانگرد عرب به نام ابن حوقل با ديدن نقش برجسته داريوش و اسيران فکر کرد که داريوش، يک معلم است که در جلوی دانش آموزانش ايستاده است. او کمان داريوش را، شلاقی تصور کرد که معلم برای تنبيه بچه ها از آن استفاده می کرد.

در سال ۱۵۹۸ رابرت شرلی، دیپلمات انگليسی به ايران سفر کرد تا با شاه عباس صفوی در مورد جنگ با عثمانی صحبت کند. يکی از همراهان شرلی، فردی فرانسوی بود بنام آبل پينسن. او اين نقش برجسته ها و کتيبه های آن را که بر بالای يک صخره قرار گرفته بود عروج عيسی توصيف کرد که نوشته هايی به زبان يونانی در اطراف آن نوشته شده است. مطمئنا پينسن، نقش گئوماتَ مُغْ را که زير پای داريوش بزرگ افتاده بود را نديده بود. ولی او آخرين کسی نبود که اشتباه می کرد.

در سال ۱۸۰۸ يک جهانگرد فرانسوی بنام ژاردن نگاره بيستون را صليبی با ۱۲ حواری انگاشت و در سال ۱۸۱۸ دانش پژوه انگليسی روبرت کِرپورتر نخستين طرح از بيستون را تهيه کرد. او نگاره بيستون را در پيوند با صحنه ای از تورات دانسته بود. به گمان او تصوير داريوش و شورشيان نمايشی بود از نمايندگان ۱۰ قوم اسراييلی در حضور سلمانصر، شاه آشور.

ولی اولين کوشش جدی توسط يک انگليسی بنام هنری راولينسون در سال ۱۸۳۵ انجام گرفت. او که به نظر می رسيد کوهنورد ماهری باشد چندين مرتبه از صخره بيستون برای تهيه رونوشتهايی از متون ميخی،بالا رفت. اين سيستم نوشتاری تا آنزمان شناخته نشده بود. اما راولينسون واژه داريوش(Dârayavauš ) را از پيش، بواسطه پژوهش های دانشمندان می شناخت.و او توانست حروف داريوش را در ميان متون پارسی باستانِ کتيبه بيستون پپدا کند.همچنين دانش پژوه آلمانی،فریدريش گروتفند، هم در زمينه رمز گشايی خط ميخی پارسی باستان پيشرفتهای خوبی کرده بود و زمانی که راولينسون يادداشتهايی از اين دانشمند آلمانی را بدست آورد. موفق شد رمز اين خط کهن را بشکند و اولين جمله هايی که او با آن مواجه شد اين دو بند از ستون اول خط پارسی باستان بودند.

بند۱-من داريوش،شاه بزرگ،شاه شاهان، شاه در پارس، شاه کشورها،پسر ويشتاسپ،نوه ارشام هخامنشی

بند۲-داريوش شاه گويد:پدر من ويشتاسپ،پدر ويشتاسپ ارشام،پدر ارشام آريامن،پدر آريامن چيش پيش،پدر چيش پيش هخامنش.

جالب اينکه او اين ليست را در کتاب تاريخ هرودت هم ديده بود جايی که نامها به ترتيب ذکر شده آمده بودند.

در سال ۱۸۳۷ راولينسون باز به بيستون برگشت و به همراه يک پسر چابک کُرد رونبشت های جديدی از نيمی از متن پارسی باستان تهيه کرد. او اين کار را با به خطر انداختن جانش انجام می داد. چونکه کوهنوردی بر روی صخره بيستون کار بسيار سخت و دشواری بود. راولينسون بالاخره تمام راز و رمز خط پارسی باستان را کشف کرد. اوهمچنين کتاب مقدس اوستا را خواند و بزودی توانست تمام متن پارسی باستان را بخواند و گرامر و دستور و واژگان زبان پارسی باستان را بشناسد.

او در سال ۱۸۳۸ اولين نتايجش را به انجمن سلطنتی آسيايی لندن و انجمن آسيايی در پاريس فرستاد و هشت سال بعد او شروع به انتشار رمز گشايی و ترجمه خط پارسی باستان در بيستون، در مجله انجمن سلطنتی آسيايی کرد.

اين ترجمه راولينسون شور و حال خاصی را در ميان دانشمندان بوجود آورد. اين ترجمه به ما می گفت که چطور يک مُغْ تاج و تخت ايران را بعد از مرگ کمبوجيه تسخير کرد و ادعا می کرد که برديا برادر کمبوجيه است. و بعد هم او توسط داريوش و يارانش کشته شد. اين نبشته ها، گزارش باورنکردنی هرودت در اين زمينه را ثابت می کردند و چگونگی فرونشاندن شورش ها را برای ما بازگو می کردند. که بسيار جالب توجه بودند.

در سال ۱۸۴۴ راولينسون و همکارانش، دوباره از صخره های بيستون برای تهيه متن کامل بيستون بالا رفتند. دو همکارش بنامهای وسترگارد و نوريس موفق شدند که نوشته های به زبان ايلامی را رمز گشايی بکنند و اين يک پيروزی بسيار بزرگ محسوب می شد چرا که اين زبان يک زبان مرده بود و هيچ ارتباطی به زبانهای شناخته شده ای که صحبت می شدند، نداشت.

راولينسون در سال ۱۸۵۲ خط ميخی بابلی را با داشتن ۵۰۰ نشانه رمز گشايی کرد. و اين موجب شد که دانش پژوهان بتوانند لوح های گلی بسياری را که در حفاری های نينوا بدست می آوردند، را بخوانند. و خواندن اين لوح ها رشته ای بنام آشور شناسی را پديد آورد.

کتاب استر و رسوایی ناصر پورپیرار

 
 
ناصر پورپیرار همواره کوشیده است وجود « قوم فارس » را در طول تاریخ  چه در پهنه این سرزمین چه در هر کجای دیگر جهان انکار نماید . در این نوشتار با استناد به نوشته های خود پورپیرار مشخص می گردد که این ادعا تا چه حد سخیف و مضحک است.
ابتدا از خوانندگان ارجمند تقاضا می شود با دقت به این نوشته وی که اخیرا در ستون خوانندگان وبلاگش نصب نموده توجه فرمایند تا در ادامه به نکات جالبی که درهمین مورد اشاره می شود برسیم:
  
 
نويسنده: ناصر پورپیرار  سه شنبه 17 مرداد1385 ساعت: 5:27
 
...... من عقیده ی مستقیم خود را در باره ی قوم فارس بیان کرده ام و می توانم به شیوه ی آکادمیک اثبات کنم که هرگز در این جغرافیا و در هیچ کجای دیگر جهان قوم و سرزمین و خلیج و خلقی به نام فارس نبوده و کلیه شبه اسناد مربوط به این قوم و از جمله زبان ساختگی آن، در زمره ی جعلیات بخش فرهنگی اورشلیم از هزار سال پیش تاکنون است.
 
 
لذا :
 
۱- آقای ناصر پورپیرار ادعا دارد که به شیوه آکادمیک !!!! می تواند اثبات کند که هرگز در این جغرافیا ( سرزمین ایران ) و در هیچ کجای جهان قوم و سرزمین و خلیج و ... به نام فارس وجود نداشته است. 
 
۲- ناصر پورپیرار ادعا دارد که کلیه اسناد مربوط به این قوم در زمره جعلیات بخش فرهنگی اورشلیم از هزار سال پیش تاکنون است.
 
 
اکنون توجه خوانندگان تیزهوش را به متن کتاب استر یهود ( که در آن واقعه پوریم مورد اشاره قرار گرفته  است و ناصر پورپیرار اصرار فراوانی بر صحت وقوع حادثه مذکور بر اساس سند قرار دادن محتویات این کتاب دارد ) جلب می کنم :
 
 
 باب ۱ کتاب استر : خلع  ملکه وشتي‌

    ۱ در ايّام‌ اَخْشُورُش‌ (اين‌ امور واقع‌ شد). اين‌همان‌ اَخْشُورُش‌ است‌ كه‌ از هند تا حَبَش‌، بر صد و بيست‌ و هفت‌ ولايت‌ سلطنت‌ مي‌كرد. 2 در آن‌ ايّام‌ حيني‌ كه‌ اَخْشُورُش‌ پادشاه‌، بر كرسي‌ سلطنت‌ خويش‌ در دارالسّلطنه‌ شُوشَن‌ نشسته‌ بود.
3  در سال‌ سوّم‌ از سلطنت‌ خويش‌، ضيافتي‌ براي‌ جميع‌ سروران‌ و خادمان‌ خود برپا نمود و حشمت‌ فارس و مادي‌ از اُمرا و سرورانِ ولايتها، به‌ حضور او بودند..
۱۴ و مقرّبان‌ او كَرْشَنا و شيتار و اَدْماتا و تَرْشيش‌ و مَرَس‌ و مَرْسَنا و مَمُوكان‌، هفت‌ رئيس‌ فارس‌ و مادي‌ بودند كه‌ روي‌ پادشاه‌ را مي‌ديدند و در مملكت‌ به‌ درجه‌ اوّل‌ مي‌نشستند) 
18  و در آنوقت‌، خانمهاي‌ فارس‌ و مادي‌ كه‌ اين‌ عمل‌ ملكه‌ را بشنوند، به‌ جميع‌ روساي‌ پادشاه‌ چنين‌ خواهند گفت‌ و اين‌ مورد بسيار احتقار و غضب‌ خواهد شد.  19  پس‌ اگر پادشاه‌ اين‌ را مصلحت‌ داند، فرمان‌ ملوكانه‌اي‌ از حضور وي‌ صادر شود و در شرايع‌ فارس‌ و مادي‌ ثبت‌ گردد، تا تبديل‌ نپذيرد، كه‌ وَشْتي‌ به‌ حضور اَخْشُورُش‌ پادشاه‌ ديگر نيايد و پادشاه‌ رتبه‌ ملوكانه‌ او را به‌ ديگري‌ كه‌ بهتر از او باشد بدهد. 
 
 
 موضوع جالب شد نه !!!  ملاحظه می فرماید در همین متنی که در کتاب استر و در سرآغاز داستان پوریم آمده است ( و ضمنا این کتاب تنها سند باصطلاح مستند تاریخی پورپیرار برای اثبات این حادثه است )  و جمعا شامل ۲۲ آیه جداگانه است، در آیات سوم، چهاردهم، هیجدهم و نوزدهم ( جمعا ۴ آیه )  به نام قوم فارس اشاره شده است.
 
 
در همین راستا مسائل ذیل مطرح می گردد:
 
۱-  جناب پورپیرار  آیا براسی تاکنون حتی برای یکبار متن کتاب استر  ( باب ۱ / برکناری ملکه وشتی ) را  بطور کامل خوانده اید؟
 
۲-  اگر مدعی هستید که  آنرا خوانده اید آنوقت باید به حال شما بخاطر عدم صداقت تاسف فراوان خورد. زیرا  همین یگانه سند شما در خصوص اثبات حادثه پوریم بزرگترین سند در ابطال نظریات تان در رابطه با قوم فارس نیز می باشد.
 
۳- شما مدعی هستید: در این جغرافیا ( سرزمین ایران ) و در هیچ کجای دنیا هرگز نامی از قوم فارس وجود نداشته است و هر سندی در این خصوص در زمره جعلیات بخش فرهنگی اورشلیم است.
 
۴- یکی از اسنادی که به نام قوم فارس در آن اشاره شده است کتاب استر است. اگر فرمایشات شما را قبول کنیم و بخاطر ذکر نام قوم فارس در این کتاب ، آنرا در زمره جعلیات بخش فرهنگی اورشلیم بپنداریم، پس واقعه پوریم را هم باید جزو جعلیات بخش فرهنگی اورشلیم برشمرد و تمام ادعاهای شما را در این زمینه پوچ دانست ای استاد فراموشکار!!  
 

نظریه پورپیرار دررابطه با واقعه پوریم و یک ایراد اساسی

 

ناصر پورپیرار طی مقاله ای که اخیرا در وب لاگ خود نصب نموده است در ادامه ادعاهای خود پیرامون افسانه پوریم  که در کتاب ( استر) یکی از بخشهای کتاب عهد عتیق ( کتاب مقدس یهود )  آمده است چنین می گوید:

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در يکشنبه پنجم شهريور 1385 و ساعت0:30

پرداختن به سئوالی که در باب هویت و زبان ایرانیان پس از اسلام کرده اید، ما را به یکی از عمده ترین ادله ی وسعت نسل کشی پوریم، در مقیاس امحاء کامل حیات و حضور آدمی، تا زمان طلوع اسلام می رساند. اینک می دانیم که تا دویست سال پس از اسلام نیز، کم ترین نشان تجمع و حیات اجتماعی و اقتصادی و تولید و تمدن در سراسر خطه ای که اکنون ایران می نامیم، دیده نشده و حتی اولین نمونه های ظروف سفالین، که بسیار ناشیانه و ابتدایی ساخته اند نیز، متعلق به قرن سوم هجری است.

 

 بدین ترتیب ناصر پورپیرار می کوشد با استناد به اشاره موهوم کتاب استر یهود به واقعه پوریم ( که ضمنا  تا پیش از این  در هیچ منبع دیگری اعم از کتیبه ها ، گل نوشته ها ، کتب مورخین و ... بدان کوچکترین اشاره ای نشده است) نتیجه گیری نماید که :

۱- تمامی مردم سرزمین ایران در جریان واقعه پوریم بطور کامل نابود شده اند!!!!

۲- تا دویست سال !!! پس از ظهور اسلام در سراسر سرزمین ایران هیچ جنبنده ای زیست نمی کرده است!!!

۳- تمامی ادعاهایی که در خصوص نگارش نامه از سوی پیامبر اسلام (ص) به پادشاه وقت ایران ( خسرو پرویز ) می شود دروغین و ساختگی است!!!

۴- تمامی ادعاهایی که در مورد هجوم سپاه عرب در دوره خلافت عمر به سرزمین ایران می گردد کاملا جعلی است!!!!

۵- و طبعا همه آنچه در خصوص ظلم و غارتگری قوم عرب در عهد خلافت بنی امیه در سرزمین ایران گفته شده است نیز بیهوده و دروغین است!!!! و دامن خلفای اموی از هر گونه شبهه ای در این خصوص پاک و منزه است!!! 

و .....  

بدینگونه وی در اقدامی جنون آمیز با دست آویز قرار دادن یک داستان ساختگی ( داستان استر )  در کتاب تورات، کلیه نویسندگان و مورخین اسلامی و غیراسلامی و همچنین کتب و نوشته های آنان را مردود می شمرد!!! تا به هر نحو ممکن تجزیه و تحلیل فاقد اعتبار تاریخی خود را که قرنها بعد از این حوادث بیان شده، رنگ واقعیت ببخشد!!!

آنچه جالب می نماید اینست که :  

 کتاب عهد عتیق شامل کتب مقدسی است که توسط پیامبران قبل از مسیح نوشته شده و با توجه به نسخه‌های بسیار قدیمی که در منطقه دریای مرده در فلسطین پیدا شده است (۱)معلوم می‌شود که نسخه‌هائی که فعلاً متداول است از نظر صحت متن و مطابقت با نسخه‌های اصلی کاملاً معتبر و قابل اعتماد می‌باشد. این نسخه‌های بسیار قدیمی که در نزدیکی دریای مرده پیدا شده‌اند به طومارهای دریای مرده معروف هستند. در میان این طومارهای بسیار قدیمی قسمت‌هائی از تمام کتابهای عهد عتیق باستثنای کتاب استر وجود دارد و حتی بعضی از کتابها کامل می‌باشد. با استفاده از اصول علمی، تاریخ این طومارها قرن اول و دوم قبل از میلاد تعیین شده است و این تاریخ مطابق است با هفتصد سال قبل از هجرت. قبل از کشف طومارهای دریای مرده، قدیمی‌ترین نسخه‌های عهد عتیق متعلق به قرن نهم میلادی بود و وقتی دانشمندان، عهد عتیق موجود را با این نسخه‌های قدیمی مقایسه کردند از صحت و درستی آن در عجب ماندند.

 

بنابراین می بینیم که حتی اکتشافات باستانی اخیر نیز موید این نکته است که کتاب استر ( که در آن به واقعه جعلی پوریم مورد استناد ناصرخان اشاره شده است ) برخلاف سایر کتب عهدعتیق ، هیچگونه سندیت تاریخی نداشته و محتویات آن کاملا مورد ظن و تردید می باشد.

 توضیح :

(۱) در کنار دریای مرده ( بحرالمیت )، در جوار خرابه های قمران ، دیواره های کوهستانی قرار دارد و در میانه ی آن غار صعب العبور واقع است . در سال 1947 یک عرب شبان وارد این غارها شد و انبوهی از طومارهای قدیمی را کشف کرد . خبر به امریکایی ها و یهودیان مستقر در فلسطین رسید . بخشی از طومارها به تصرف یهودیان در آمد و بخش دیگر به وسیله ی امریکاییان به نیویورک انتقال یافت . کمی بعد ، این بخش نیز بوسیله ی یهودیان به مبلغ دویست و پنجاه هزار دلار خریداری و به محل مخصوص در بیت المقدس منتقل شد . بررسی های بعدی اهمیت فوق العاده این کشف را فاش ساخت و آشکار نمود که طومار ها ی دریای مرده ( نامی که اسناد فوق به ان شهرت یافته اند ) بقایای کتابخانه ای مخفی اسنی ها است . بدین سان ، این حادثه مهمترین اکتشاف تاریخ دانش باستان شناسی است . طومارهای دریای مرده شامل کتب فراوان به زبانهای عبری ، آرامی ، یونانی ، لاتین ، نبطی و عربی است .در این مجموعه متن کامل عهد عتیق بجز کتاب استر نیز بدست آمده که قدمت ان به یک سده پیش از میلاد مسیح میرسد . این مجموعه ثابت میکند که در ان زمان روایتهای متعددی از تورات وجود داشته است . گفتیم که پیش ازین کشف ، کهن ترین نسخه های عهد عتیق تنها با سده های نهم و دهم میلاد قدمت داشت .

شاعران جاهلی عرب و قوم فارس

 

این مقاله در پاسخ به ادعاهای واهی ناصر پورپیرار در خصوص عدم وجود هر گونه نشانه و نامی از قوم ( پارس ) در منطقه تا پیش از ظهور اسلام، نگاشته شده است و با استناد به منابع مورد قبول عرب، این ادعای پوچ را به تمسخر می گیرد. 

شاعران جاهلی عرب و قوم پارس:

در اين بحث آنچه كه در تاريخ ادب جاهلي بسيار مهم است، اين است كه بدانيم شاعران آن دوره تا چه حد با خط و نگارش آشنا بوده‌اند و آيا هرگز اشعارشان را مي‌نوشته‌اند يا روش نقل شفاهي تنها روش موجود بوده است؟ براي نخستين بار كرنكو بر آن شد كه وجود خط را در جاهليت، و انتشار آنرا ميان شاعران به ثبوت رساند و بهمين منظور در تاريخ عرب و خاصه در اشعار دوره جاهلي به جستجوي آثار و رواياتي كه بر انتشار خط دلالت داشت پرداخت. اما آنچه وي به عنوان دليل ارائه داشته است، تنها مي‌تواند وجود كتابت را- آنهم بطور ناقص در اواخر عصر جاهلي و آغاز اسلام نشان دهد نه انتشار آنرا نزد شاعران. زيرا آن دسته از اخبار و اشعاري كه به كتابت اشاره كرده‌اند، مانند ديگر اشعار جاهلي به هيچوجه تاريخ معيني ندارند و در اصالت بسياري از آنها فراوان ترديد كرده‌اند و اعتبار زماني و تاريخي آنها از قرن اول اسلام عقب‌تر نمي‌تواند رفت، يعني زماني كه مي‌دانيم به سبب پيدايش اسلام، خط و نگارش رونقي يافته بود.

 

نمونه‌هائي كه كرنكو از شعر جاهلي فراهم آورده بود. بخصوص مورد توجه نويسندگان عرب قرار گرفت. هر كس مي‌كوشيد نمونه‌هاي تازه‌اي يافته بر مجموع آنها بيفزايد تا شايد انتشار كتابت درنزد آن شاعران به اثبات رسد. ما در زير به مشهورترين آنها اشاره مي‌كنيم:

 

حارث بن الحلزه در معلقه‌ي خويش گويد:

واذكروا حِلفُ ذي المجاز وما                  قـُدّمُ  فيه  العْهودْ  و  الكُفَلاءُ

حُذَرُ الجور و التـَّدي و لن يُنـ                  ـقُضَ  ما في المُهارِق الاهواءُ

 بیت اول : «به ياد آريد پيمان ذوالمجاز را و آن عهدها كه در آن بستيم و آن ضامن‌ها (گروگانها؟) كه پيش آورديم.»

بیت دوم : «آن همه از بيم جور و تعدي بود. و آنچه را در مهارق نگاشته شد، نشايد كه هوا و هوس نقض كند.»

 

مهارق كه به قول اكثر لغت‌شناسان واژه‌اي فارسي است(۱) در اينجا به معني پيمان‌نامه‌ها استعمال شده است.

حارث همين واژه را در بيت ديگري بكار برده است:

 

لِمُن الدّيـَارْ      بالحْبـْسِ                   آياتـُها  كَمهارِقِ الفـُرسِ

 

 ترجمه : «اين خانه‌ها كه در حبس روبه نيستي  نهاده‌اند از آن كيست؟ آثار و نشانه‌هاي آنها همچون مهارق پارسيان است.»

 

علاوه بر حارث، شاعران ديگري از قبيل أعشيُ، حُسـّان بن ثابت، قـَيـْس ابن جـَّرًوُه ... نيز آنرا به كار برده‌اند.

تشبيه شاعرانه‌ي بالا را عيناً المـُرُقـّس الأكبر كه بنا به روايات تازي نوشتن و خواندن مي‌دانسته به كار برده است.

الدّار قـَفـْرّ و الرسومْ كما                    رُقـّشَ في ظـَهرِ الأديـِم قـَلـَمً

 

 ترجمه : «آن خانه، پريشان و تهي است و آن آثار  چنان است كه پنداري قلمي بر پشت پوستي نقشي بركشيده است.» باز دقيقاً تصوير بالا را در شعر الأخـْنـَس بن شِهاب تـَغـْلِبي مي‌توان يافت:

    لابـِنـَهِ حِطّانِ بنِ عـَوفٍ منازلُ     كمارُقـّشَ العنوانُ في‌الرُقّ كاتبْ

 ترجمه : «دختر حطان بن عوف را منز‌ل‌هائي است همانند عنوان (كتاب) كه نگارنده‌اي بر پوستي نازك نوشته باشد.»

 

لَبِيد در تصوير اندك تغييري داده آنرا چنين ارائه مي‌دهد:«... آثار پريشان آن ديار) چون نوشته‌ايست كه بر سنگ نقش بسته باشد»

اما در چند بيت بعد از همين قصيده،  اين تصوير به آن شكل نخستين كه در ابيات ديگر ديديم نزديك‌تر مي شود:

وُجـَلا الـّسـُيـُولُ عـَنِ الطلول كانها                  زُبرّ تـُجـِدّ مـُتونـَها أقلامـُها

 ترجمه : «سيلاب (خاك و غبار را) از چهره‌‌ي ويرانه‌ها برگرفت (آنگاه چنان شدند كه) پنداري كتابهائي بودند كه قلمها از نوبر نوشته‌ي آنها روان شده.»

 

اين تصوير كه ديگر ارزش شاعرانه‌ي خود را از دست داده جنبه‌ي كليشه يا معنائي قراردادي بخود گرفته است، در اشعاري جاهلي فراوان آمده است و اكثر ابياتي كه به موضوع كتابت اشاره مي‌كنند، همين معني را بازگو كرده‌اند، فِرنكِل كه حدود چهل‌و شش سال پيش از كرنكو، به منظور برخي تحقيقات لغوي به جمع‌آوري اين نمونه‌ها پرداخته بود، به تعداد زيادي از اينگونه ابيات برمي‌خورد كه مرجع همه را در كتاب خود ذكر كرده است.

اما اين تشبيه شاعرانه و نظائر آن به صورت قالب‌هائي در ميان شاعران دست به دست مي‌گشته و نمي‌تواند دليل قاطعي بر انتشار كتابت باشد. خاصه كه اغلب اين اشعار به شرط آنكه جعلي نباشد، باز در اواخر قرن ششم يا اوائل سده‌ي هفتم سروده شده‌اند، حتي شايد بقول بلاشر بتوان آنها را دليل بر اندكي نگارش دانست، زيرا شاعر در مقابل نوشته‌هاي راهبان مسيحي و يهودي يا بازرگانان چنان دچار تعجب و حيرت مي‌شده كه از آن بعنوان موضوع  شاعرانه و تازه‌اي استفاده مي‌كرده است.

از جمله دلائل ديگري كه كرنكو ارائه داده اينست كه مي‌گويد «برخي قافيه‌هاي نادر، به چشم روشن‌تر مي‌آيد تا به گوش.»

راست است كه ظاهراً «اِقواء» و «سِناد» كه نزد دانشمندان از عيوب قافيه بشمار مي‌آيند، سخن او را تأييد مي‌كنند، زيرا اقواء، ناهماهنگ بون حركت قافيه است. مانند دو بيت از نابغه كه در آنها «لأقوامِ» را با «أظلامْ» قافيه كرده، و يا سِناد كه ناهماهنك بودن رديف قافيه است. مانند دو بيت از معلـّقه‌ي عـَمروبن كـُلـثـُوم كه در آنها «أندرِينا» با «جـَرُيـْنا» قافيه شده.

لكن اين امر درباره‌ي شعرسازان و كاتبان قرون بعد مي‌تواند صادق باشد نه در مورد شاعران حقيقي صحرا، بخصوص كه در برخي از اشعار ناياب ديگر درست برخلاف كيفيت بالا، «قافيه به گوش آشكارتر است تا به چشم» و اين مورد به عكس اقواء و سناد مي‌تواند دليل روشني بر عدم انتشار كتابت باشد زيرا با روحيه‌ي شاعر صحرانشين ملائمت بيشتري دارد. نمونه‌ي آن اشعاري است كه در آنها، مثلاً «تدرينً» با «مـَقاديـْم» يا «كادْو»  با «مـِلطـَاطُ» قافيه شده است. البته ترديدي نيست كه در اين مورد، واژه‌هائي مي‌توانند با هم قافيه شوند كه حروف آخرشان هم مخرج باشد، اين نحو قافيه‌پردازي را خليل‌بن احمد «اجازه» مي‌نامد.

علاوه بر آنچه گذشت كرنكو برخي اختلافات نسخ را كه اجباراً اصل نگارشي دارند به عنوان دليل ديگري بر انتشار كتابت ذكر مي‌كند. لكن به آساني مي‌توان تصور كرد كه اين اختلافات در قرنهي سوم و چهارم، يعني هنگام تدوين اشعار اهلي پيدا شده است نه هنگام سرودن يا انتشار اشعار.

گلدزيهر نسبت به كرنكو كه اصولاً وجود شعر را بدون انتشار كتابت غير معقول مي‌پندارد،

عقيده‌ي  معتدل‌تري دارد و هنر نگارش را به شعر هجاء محدود مي‌كند. دليل او بر اساس شعري از ليلي (متوفي در 35 هـ) استوار است. از اين قرار كه- بنا به روايت «اغاني» - ليلي، بنوجعده را به ابياتي تند و زهرآگين هجو گفت. بنوجعده، به جهت شكايت از او نمايندگاني را خدمت خليفه عمر (يا عثمان) فرستادند«چون ليلي از موضوع آگاه شد، گفت:

يـَروْح و يـَغدْو وفدْهـُم بِصـَحيفهٍ             لِيـَسـتَجـْلدوا لي، ساءَ ذلـَك مـَعـْمـَلا

«نمايندگان ايشان صحيفه‌اي برگرفته  به راه افتادند تا (از خليفه) بخواهند مرا تازيانه زند. هان اين كار پسنديده نباشد.»

گلدزيهر، و به تقليد از او، كِرِنكو چنين نتيجه مي‌گيرند كه براين صحيفه (كه به عقيده گلدزيهر به معني تقاضا و عرضحال است) شعر هجائي ليلي را نگاشته بوده‌اند.

با اين كه صحت اين داستان، چندان مورد ترديد نيست، لكن، برخلاف نظر اين دو خاورشناس بزرگ نمي‌توان آنرا كه اتفاقي استثنائي و منفرد است عادتي پنداشت كه تازيان جاهلي  و آغاز اسلام از آن پيروي مي‌كرده‌اند.

بهرحال، كوشش اين دانشمندان نمي‌تواند موضوع كتابت را بطور دقيقي روشن سازد، زيرا اگر نگارش در برخي شهرها اندك رواجي داشته، به عكس مي‌توان به قطع گفت كه بدويان به كلي از آن بي‌بهره بوده‌اند. بلاشر وضعيت آن زمان را با زندگي بدويان امروز مقايسه كرده بيان مي‌دارد كه صحرانشينان عربستان، در هيچ دوراني به نگارش علاقه نشان نداده‌اند  و اشعار آنان، مانند اشعار عاميانه‌ي بيشتر ملت‌ها بطور شفاهي رواج مي‌يابد.

گذشته از آن، دلائلي كه در بالا ارائه شد همه براي اواخر قرن ششم و اوائل قرن هفتم معتبراند نه براي دورانهاي پيش و از سوي ديگر، بديهه‌سرائي نزد شاعران تازي، چه در عصر جاهليت و چه در دوره‌ي اسلام، اهميت فراواني داشته است و داستانهاي فراواني در دست داريم كه شدت رواج آن را ثابت مي‌كند، مثلاً ابن قـُتـَيـْبه مي‌نويسد كه حارث بن الحِلـّزَه معلقه‌ي مشهورش را بالبديهه سرود و ما در مبحث‌هاي آينده به اين موضوع خواهيم پرداخت.

در پايان اين مبحث، خوب است به نكته‌ي بسيار جالب توجهي كه فرنكل مورد بحث قرار داده است اشاره كنيم.

وي پس از بحث در موضع كتابت مي‌نويسد: تقريباً تمام واژه‌هائي كه در زبان عربي با كتابت رابطه دارند از زبانهاي بيگانه گرفته شده‌اند، از آن جمله است: قرطاس كه از يوناني Khalamos و اصل هند و اروپائي دارد زيرا اين واژه، با در نظر گرفتن قوانين واك‌شناسي با واژه كهن آلماني Halm= ني همريشه است، دوات، به قول لاگارد از زبانهاي ايراني اخذ شده. حِبـْر، با همين تلفظ، سرياني، و سِفـْر به معني كتاب، آرامي است، مجله از آرامي mglh مشتق شده، صـَحِيفه و زَبـُور نيز از زبانهاي سامي جنوبي أخذ شده‌اند... الخ.

 

توضیحات:

 (حاشيه ‌ي دكتر معين بر برهان ذيل مهر و مهره) كلمه‌ي مهر فارسي به معني خاتم در زمانهاي اخير به زبان عربي راه يافته است و از آن فعل «تمهير» ساخته شده است (دائره).اما كلمه مهرق كه در زبان عربي پيش از اسلام نيز رواج داشته بي‌ترديد از يك از شكلهاي پلهوي و شايد از muhr+ ak أخذ شده باشد (بعيد نيست كه كلمه از راه زبان آرامي به زبان  عربي رفته باشد), جز اين معناي حقيقي كلمه از ياد رفته و در همه جا به معني صفحه است و آن به پارسي مهره باشد. ابوركريا مرا گفت: مهارق يعني قرطاسها... گويند آن پارچه‌هائيست كه صيقل مي‌دادند و بر آن چيز مي‌نوشتند. اصل آن «مهر كرده» است, يعني با مهره‌هائي صيقل يافته» (نيز نگاه كنيد به شرح معلقات ابوزكريا تبريزي چاپ لايال ص 133, جمهره‌ي ابن دريد, ج 3 ص 499, لسان, شفاء اللغليل, ص 239, السامي في الاسامي, ص 40 و كتب لغت ديگر...) عين روايت را ابن الانباري از قول اصمعي نيز نقل كرده است (المفضليات, ص 263) . لكن پيداست كه تركيب «مهر كرد» نمي‌تواند اصل مهرق باش. اين فتيبه اين موضوع را دريافته و اصل آنرا تنها «مهره» ذكر كرده (ادب الكاتب, ص 384) بنا به روايت كتب فوق (همچنين رك به غرائب اللغه‌ي رفائيل نخليه, ص 246), مهرق پارچه‌هاي سفيدي بوده است (يا بقول اصمعي كرباس بوده) كه بوسيله‌ي نوعي مهره صيقل مي‌يافته و آماده‌ي نگارش مي‌شده, شايد هم اين پارچه‌ها را صمغ اندود مي‌كرده‌اند. جاحظ معناي مهرق را به صورت دقيق‌تري بيان كرده اهميت آنرا روشن ساخته است. وي مي نويسد: مراد از مهارق, مطلق صفحه و نوشته نيست. زيرا اگر نوشته‌اي در شمار نوشته‌هاي ديني و عهدنامه‌ها و پيمان‌نامه‌ها نباشد, مهرق ناميده نمي‌شود. (الحيوان ط. عبدالسلام هارون, ج 1  ص 70 نيز رك به آرنولد: سواء السبيل).

با درنظر گرفتن روايت جاحظ و معاني كلمه در ديگر زبانها نمي‌توان وجهي را كه دانشمندان اسلام در ناميدن پيمان‌نامه به مهرق ذكر كرده‌اند پذيرفت. وجه تسميه بايد همان مهري باشد كه در پايين اين نامه‌ها مي‌نهاده‌اند. همانطور كه طغرا  كه در اصل له معني مهر و خاتم است به معني فرمان و منشور نيز استعمال شده اين واژه تقريباً به همين صورت در آرامي, و در ارمني به صورت murhak به معني سند بكار رفته ( Telegdi ص 247)

نارسایی های زبان عربی انگیزه مصحف سوزی عثمان

 

ناصر پورپیرارضمن جعلی خواندن شخصیت تاریخ نویسی بنام ابن ندیم ، کتاب الفهرست وی را نگاشته ای موهوم و یهود ساخته برمی شمرد. او سپس نخستین قرآن مکتوب را به حدود ۳۰۰ تا ۴۰۰ سال پس از بعثت نبی اکرم نسبت می دهد!!! و این مطلب کتاب الفهرست را که عثمان ۳۰ سال پس ازرسول الله ، قرآن های موجود در بین افراد و قبایل مختلف را جمع آوری و قرآن فعلی را منتظم نمود، بطور کامل مردود بر می شمرد.

در این نوشتاربصورت علمی به پاره ای ویژگی های زبان عربی که موجب انگیزش دستگاه خلافت درخصوص گردآوری و عرضه قرآنی واحد گردید پرداخته شده و سست و غیرعلمی  بودن ادعای پورپیرار به نمایش درآمده است. 

 جان لاك مطابق فلسفه‌ی خود ميان دو نوع وحی تفكيك قائل می‌شود. وی آنچه راكه به پيامبران وحی می‌شود را وحی اصلی می‌خواند و آنچه كه پيامبر از راه نوشتار يا گفتار به ديگران منتقل می‌كند ، و در كتاب مقدس ثبت می‌شود ، وحی نقلی نام می‌دهد. اما وحی اصلی همين كه لباس كلام بشری را پوشيد ، به اجبار به منطق زبان بشری و تمام محدوديت‌ها و ضعف‌های آن زبان تن داده است. بگذاريد تا اين موضوع را با مثالی از وحی نقلی در اسلام روشن كنيم. آنچه كه به پيامبر اسلام وحی می‌شد ، به كمك كاتب و به زبان عربی بر پوست گاو و غيره حك می‌شد. اما درآمدن وحی به زبان عربی تن دردادن به محدوديت‌های اين زبان نيز هست:

- نخست اين كه می‌دانيم كه در زبان عربی ، حروف مصوت دارای نشانه‌ای در الفبا نيستند و تنها از طريق اِعراب يا مشخص كردن كلمات با زير و زبر و پيش و سكون و تنوين می‌توان تلفظ و معنای صحيح كلمات را دانست.


- دوم اين كه در زمان نزول قرآن ، اِعراب معمول و مرسوم نبود و كلمات را بدون اين نشانه‌های حروف مصوت می‌نوشتند. اگر در نظر بگيرم كه تنها يك تفاوت زير و زبر می‌تواند معنای كلمه را تغيير دهد ، آن گاه اهميت آن برای ما روشن خواهد شد. در زبان عربی اسم مفعول و اسم فاعل يك كلمه در شكل شبيه به هم ، اما در تلفظ متفاوتند. به عنوان مثال كلمه‌ی «مطهر» هم می‌تواند اسم فاعل باشد (مُطَهِّر ، به معنای پاك كننده) و هم اسم مفعول (مُطَهَّر ، به معنای پاك شده).


- سوم اين كه در زمان نزول قرآن ، كلمات عربی را بدون نقطه می‌نگاشتند. به اين معنی كه حروف با ، تا ، ثا ، يا و نيز حروف ج ، ح ، خ را مانند هم می‌نوشتند. بنابراين از صورت كلمه نمی‌توانستند پی ببرند كه منظور از كلمه‌ی «حد» ، «جَدّ» است يا «حَدّ» ، بلكه تنها با توجه به معنای جمله و محفوظات نويسندگان و خوانندگان اين كار ممكن بود


- چهارم اين كه در آن زمان سجاوندی (گذاردن نقطه ، ويرگول و غيره در جمله) معمول نبود. از اين رو به راحتی روشن نبود كه آيه از كجا شروع می‌شود و در كجا به پايان می‌رسد. اهميت سجاوندی يا نقطه گذاری در تعيين معنا را همگی با جمله‌ی مشهور «بخشش لازم نيست اعدامش كنيد» می‌شناسيم. اگر اين جمله را به صورت «بخشش ، لازم نيست اعدامش كنيد» بنويسيم ، منجر به آزادی و اگر «بخشش لازم نيست ، اعدامش كنيد» بنويسيم ، منتهی به اعدام فرد می‌شود. از موارد مشهور در اختلاف قرائت ، آيه‌ی هفتم از سوره‌ی آل عمران است ، كه هم می‌توان به نفع قرائتی كه ابن رشد از آن به دست داده است ، برای راسخان علم اجازه‌ی تفسير وتأويل قرآن را فرض گرفت و هم با قرائتی ديگر اين امكان را منتفی دانست.

اين ويژگی زبان عربی موجب شد كه اختلافات فراوانی در قرائت و كتابت قرآن پديد‌ايد ، به نحوی كه در زمان عثمان مجبور شدند كه يك متن معتبر و رسمی تهيه كنند و بقيه‌ی مصحف‌ها را بسوزانند. 

كسانی كه ميان وحی اصلی و نقلی تمايزی نمی‌گذارند ، در واقع بر اين باورند كه : 

كتب مقدس با همين الفاظ و تعابير از عالم بالا نازل و وحی شده است ، يعنی حتی كلمات كتب مقدس نيز از ناحيه‌ی الهی صادر شده است. اين  نمونه درك از کتاب قرآن ، كه دركی اشعری است  به قديم بودن و غير حادث بودن قرآن معتقد است. با توجه به اين كه در اسلام وحی به وسيله‌ی جبرئيل به پيامبر نازل شده است ، در اين ديدگاه چنين تصوری وجود دارد كه در ميان فرشتگان ، نظامی زبانی برقرار است و علاوه بر آن ، مسلم فرض شده است كه اين نظام زبانی ، همان زبان عربی است.