تاريخ ايران تا پيش از انقلاب مشروطه، دو بار جنبشي ميهنپرستانه را به طور جدي و آگاهانه تجربه كرده است. بار نخست كه آگاهي زيادي درباره آن در دست نيست ولي نشانههايي از آن مانده است، با يورش اسكندر مقدوني به ايران پديدار ميشود يعني زماني كه ايران به اشغال بيگانه درميآيد، دچار يورش فرهنگي يوناني مآبي هم ميشود، و در برابر اينها واكنش نشان ميدهد.
حدود يك قرني كه جانشينان اسكندر بر بخشي عمده از ايران فرمان راندند، پيوسته با خيزشهاي داخلي به ويژه از سوي پارتها روبرو بودند و سرانجام نيز فرمانروايي را به آنها سپردند. نشانههاي فرهنگي نهضت ميهنپرستي در اين دوره، پيدايش حماسههاي ملي است.
بسياري از پژوهندگان، بخش بزرگي از داستانهاي گودرز و گيو و بيژن را مربوط به پيكارهاي فرمانروايان محلي ايران با دشمنان بيگانه در اين دوران ميدانند و گمان مي رود رستم نيز مربوط به همين دوران است و مي دانيم كه در اوستا شخصيتي به نام رستم وجود ندارد. بدين ترتيب ميتوان گفت چه بسا خاستگاه بنيادي بخش پهلواني شاهنامه به ويژه كيانيان، مربوط به حماسههاي همين دوره باشد.
مهمترين اثر كوتاه حماسي كه از اين دوره مانده «يادگار زريران» است و هزار بيتي را كه دقيقي درباره پادشاهي گشتاسب و پيدايش زرتشت ميسرايد. شايد بتوان گفت ترجمهي واژه به واژهي همين اثر است. (به ويژه بنگريد به مأخذهاي 3، ص 62، 11، ص 25، 5، ص 16، 9، ص 6)
بار دوم كه جنبش ميهنپرستي شكل آشكارتر، سختتر و پايدارتري دارد، چهار قرن پس از حمله اعراب مسلمان است، و گذشته از جنبشهاي نظامي ـ سياسي (بابك، مازيار، ابومسلم و...) و ديني (سپيدجامگان مقنع، خرمدينان خراسان و ...)، شكل بارزتر فرهنگي نيز به خود ميگيرد، چرا كه ايران نه تنها يگانگي سياسي، بلكه وحدت اعتقادي و ديني و هويت فرهنگي خود را در خطر ميبيند.
بارزترين نهضت سياسي ـ فرهنگي اين دوره پيدايش جنبش شعوبي (يا ميهنپرستي) است كه چنان كه ميبينيم آشكارا، نام «ناسيوناليسم» را نيز بر خود ميپذيرد.
چهارصد سالي كه از نابودي دودمان ساساني تا پيدايش حماسهي فردوسي و يورش تركان طول ميكشد، سرشار است از جنبشها، پايداريها، حماسهها و استقلالخواهيها كه البته واكنشي است در برابر پيروزي نظامي ـ ديني اعراب و به خصوص پذيرش و اعتقاد بخشي از خود ايرانيان كه در اعتقاد و ايمان نوين تعصب ميورزيدند و گوي سبقت از هم ميربودند و غالباً از طبقات بالاي جامعه بودند. بنابراين بخشي ديگر از روح ايراني در برابر اين خطر براي حفظ هويت خود و بازيابي تعادل، واكنش نشان ميدهد.
دو سدهي نخست را شايد بتوان بيشتر دورهي جنبشهاي پايداري نظامي ـ ديني ناميد و گرچه همهي اين جنبشها در ظاهر به شكست انجاميدند، اما شالودهي پيدايي دولتهاي مستقل سدههاي سوم تا پنجم را پي ريختند.
همگي اين جنبشها، جدا از هدفهاي گوناگون خويش، در يك صفت ويژه با هم مشترك هستند و آن، دشمني با دستگاه خليفهگري بغداد و در بيشتر موردها، چيرگي اعراب بر ايران است. اين پيكارها سرانجام در سدههاي سوم تا پنجم به پيدايي فرمانرواييهاي مستقل طاهريان در خراسان، صفاريان در سيستان، سامانيان در خراسان بزرگ، و خاندانهاي بويه و زيار در گيلان و تبرستان و مركز ايران انجاميد و همزمان با آن، رشد دانش و فلسفه و انديشه و هنر به اوجي رسيد كه نه تنها در تاريخ ايران، بلكه در تاريخ جهان، مانند نداشت. ايرانيان نه تنها در دانش و فلسفه، فرهنگ ايران را به اوج رساندند، بلكه از پايهگذاران شعر و نثر عربي و ساماندهندگان صرف و نحو زبان تازي گشتند. حال ميگذريم از نهضتهاي فرهنگي ـ علمي اخوان الصفا و مباحثات و درگيريهاي فلسفي قدريه و جبريه و سپس معتزله و اشاعره و ...
راست آن است كه جامعه ايران در برابر كوبهي بزرگ يورش اعراب به ايران كه عوارض اجتماعي (ديني، فرهنگي، سياسي و اقتصادي) خود را داشت، چونان اورگانيزمي نيرومند واكنش ميكند. اين واكنش يك راستاي نفيكننده دارد كه به چهرهي پايداريهاي نظامي و پيدايش جنبش شعوبي با همهي گستردگي دامنهي آن بروز ميكند، و داراي يك جنبه مثبت است كه چيزي جز رشد فلسفه و هنر و دانشهاي گوناگون نيست.
برجستهترين جنبش فراگير و جامع ناسيوناليستي اين دوران، پيدايي نهضت شعوبي است. می توان گفت مهمترين كتاب تحقيقي كه در اين زمينه وجود دارد رساله ارزشمند استاد جلال همايي است به نام شعوبيه كه نخست در چند شماره در سال 1313 در سال دوم مجله مهر چاپ شده است.
شادروان همايي به درستي اعتقاد دارد كه جنبش شعوبيه «بزرگترين نهضت ايرانيان است كه سرانجام دولت و سيادت عرب را به كلي منقرض و ريشهكن ساخت و تاريخ آغاز آن به قبل از اوائل سدهي دوم هجري يعني حكومت امويان ميرسد و دنباله آن تا سدهي پنجم و حتي سپستر ادامه مييابد» (25، ص 2). به نظر او، پيدايش مسلك شعوبيه كه بنيانگذاران آن ايرانيان بودند، جنبشي در عالم اسلام و عرب ايجاد كرد و تمام شئون اجتماعي و سياسي و فكري و ادبي عرب و اسلام را دربرگرفت و تغيير داد (همان و همآنجا).
همايي با ديد جامعهشناسانهاي دربارهي آگاهي ملي داوري ميكند و چه هنگام بررسي رشد ناسيوناليسم عربي و چه ايراني، به اين عامل آگاهي به خوبي توجه دارد. او تحريكات اعراب و آغازگري ايشان را مسبب اصلي ايجاد نهضت شعوبي ميداند و تشكيل اين نهضت از سوي ايرانيان را واكنشي در برابر آن ميشناسد. در مورد اعراب مينويسد: تا پيش از ظهور اسلام «هر فردي از اعراب، تنها قبيله و عشيرهي خود را ميشناخت و از اوضاع دنيا و ملل عصر خود آگاهي نداشت. وحدت ديني، و زبان، و اشتراك در مقصود، و وحدت مساعي و وحدت تاريخي و غيره كه نشانههاي قوميت و مليت به مفهوم حقيقي است در ميان عرب موجود نبود. با وجود شاهنشاهي ايران و امپراتوري روم، قوم باديهنشين كوچك عرب اصلاً نميتوانست خود را در شمار ملل حيهي عالم قلمداد كند و نه تنها نميتوانست، بلكه اصلاً چنين فكري در دماغ او راه نداشت.» (همان، ص 10).
پس از پيروزي اسلام هنوز عصبيت قبيلهاي در ميان اعراب چيره بود و «در نتيجهي همين عصبيت بود كه هر يك از كارفرمايان عرب طرفداري از قبيله خود ميكرد و هر كسي كه به حكومت و امارت منصوب ميشد فوراً افراد قبيلهي خود را روي كار ميآورد و اشخاص ديگر را بركنار ميكرد ... [ اما ] عرب در نتيجهي سيادتي كه از بركت اسلام نصيب وي شد بياندازه مغرور گرديد. غرور و خودبيني او به جايي رسيد كه جنس عرب را ذاتاً از همهي ملل عالم به فضيلت ممتاز و منحصر دانست و جز خود براي هيچكس اعتباري قائل نبود و با جنس غيرعرب با تمام قوا مخالف و دشمن شد و سيادت و سروري را... حق حقيقي جنس عرب ميشمرد... حكومت بنياميه كه اساسش بر بزرگداشت جنس عرب و تحقير ملل ديگر نهاده شده بود، حس اين عصبيت را در سر عرب تحريك كرد تا او را به عاليترين درجهي خودپسندي رسانيد. در آن عصر موالي را خوار و حقير ميشمردند و دانشمندترين مردم اگر از طبقهي موالي (ايرانيان) بود در نظر عرب، از بهايم و چهارپايان پستتر به شمار ميرفت (همان، صص 18- 19). استاد «همايي» آن گاه پس از بيان فشردهي عقايد آنچه خود (( حزب عربي )) مينامد و به يكايك آنها پاسخ ميگويد، شواهد فراواني از ستمهاي اعراب بر ضد موالي نقل ميكند و سپس به جنبههاي نظري و كتب و ادبيات و اشعار ضد ايراني كساني چون جريربن عطيه (همان، صص 42- 110) ميپردازد، كه بر جوانان ايراني فرض است خود اين رساله را بخوانند.
او مينويسد: «تا وقتي كه روح اسلام حكمفرما بود، ايرانيان از دل و جان فداكاري ميكردند و روز به روز از هر حيث بر رونق حكومت اسلامي ميافزودند، ولي حكومت بنياميه و رفتار عرب در عهد آنها كه همه بر خلاف اسلام بود، سرمايهي خرسندي معنوي را نيز از دست ايرانيان بربود.
ايرانيان در دورهي اموي ديگر نه حكومت داشتند و نه استقلال، نه مال داشتند، نه اعتبار، قدرت و عزت و مال و استقلال همه از دست آنها رفته بود و با نهايت ذلت و خواري زير شكنجهي عرب ميزيستند... با اين وضع ديگر كسي تاب تحمل بلاي حكومت عربي نداشت و ... صبر كردن نميتوانست... بالجمله نهضت ايرانيان بر ضد عرب از همان عهد اموي آغاز شد و در قرن سوم به نهايت شدت رسيد و به صورتهاي مختلف درآمد.» (همان، صص 31- 33).
همايي بزرگترين پيشواي سياسي شعوبيه را ابومسلم خراساني، و بزرگترين پيشوايان اوليه فكري و فرهنگي را بشاربن برد طخارستاني و اسماعيلبن يسار (هر دو شاعر) ميداند.
متوكل اصفهاني از ديگر بزرگان شعوبي و از نديمان متوكل خليفهي عباسي در سدهي سوم، در شعري معروف با مطلع : «انا ابن الاكارم من نسل عجم» ميگويد: «من زادهي بزرگان، از دودمان جم و وارث تخت و تاج عجمم، من زندهكنندهي آنانم كه عزتشان از دست رفته و روزگار، كهن آثارشان را محو كرده است. من آشكارا كينهخواه آنان هستم. اگر همه كس از حق آنان بگذرد من نخواهم گذشت. درفش كاويان با من است كه بدان بر همه عالم سروري توانم كرد...».
اما واقعيت آن است كه نهضت مليگرايي يا شعوبيه ايراني، نه تنها واكنشي است بر ضد ستمهاي اعراب و يا تحقيرهاي ايشان، بلكه نيز كوششي است براي شناخت و حفظ هويت ملي و ميراث فرهنگي خويش كه در زمينهي زبان و تاريخ و حماسهي ملي به گونهاي ميبالد (فردوسي) و در زمينه دانش به گونهاي ديگر (همه بزرگان دانش و فلسفه در سدههاي دوم و پنجم هجري). يعني نهضت شعوبي چيزي فراتر از واكنش در برابر ستمهاي اعراب است. به سخن ديگر، پرسش بنيادي ميتواند اين باشد كه انگيزهي اين همه شور و هنگامه، اين همه جنبش و كوشش و درگيريهاي نظامي، سياسي و فلسفي، و اين همه اوجگيري در دين و دانش و هنر از كجاست؟ چگونه است كه جامعهي ايراني، ناگهان طي دو سه سده به چنين بالستي بيمانند ميرسد؟
از يك سو اگر ايراني دين تازه را نميپذيرد و ميخواهد به كيش كهن وفادار بماند، به پاسخگويي ميپردازد و به تأليف نوشتههايي در توجيه دين باستاني دست مييازد، چنان كه مهمترين گزارشها و زندهاي ديني زرتشتي به زبان پهلوي، متعلق به اين دوران است. از سوي ديگر اگر دين تازه را ميپذيرد، به چنان جايگاه ديني و كلامي دست مييابد كه دينآوران اصلي را، پشت سرميگذارد. از يك طرف براي توجيه اين پذيرش خويش از هر ابزاري و از هر انديشه و فلسفهي خودي و بيگانه ياري ميجويد، از سوي ديگر، رنجها و شاديهايش را در هنر به اوج ميرساند و نيز به عرفان و تصوفي نوين چنگ ميزند.
نخست تا آنجا پيش ميرود كه در راه فرمانروايان تازه، به دليري شمشير ميزند و چونان سرداري بي همتا حتي خون همميهنان پيكارجوي خويش را ميريزد. به تازيان آيين كشورداري ميآموزد و حتي در جايگاه وزيري ايشان، به جايشان فرمان ميراند. در زبان و شعر عربي چنان چيرگي مييابد كه هيچ عربي به آن كرانه نميرسد. يا در علوم اسلامي چون فقه و حديث و كلام و تفسير قرآن، هيچ عرب و ناعربي را همپايهي خود نميشناسد.
و آن گاه كه از همكاري پشيمان ميشود و تن ميزند، در بالش و نازش به نژاد و نياكان خود تا جايي پيش ميرود كه در قالب جنبش شعوبيگري، حتي نشست و برخاست و خورد و خوراك و پوشاك. با دست غذا خوردن اعراب، شيوهي زيست و چه بسا رنگ رخسار و تركيب چهره تازيان را هم به ريشخند ميگيرد. و كار اين نازش و بالش و پيشرفت كار ايرانيان به جايي ميرسد كه به گفتهي «همايي» حتي گروهي از اعراب نيز نژاد خود را به كسري ميپيوندند و مدعي انتساب به ايران ميشوند (25، ص 54)، و نيز نه تنها ايرانيان، كه تركان هم وقتي ميخواهند بر فرمانروايي خود بر ايران مهر پذيرش بكوبند، ادعا ميكنند كه نژاد، از خسروان ساساني دارند! صفاريان تبار خود را به ساسانيان ميرسانند (2، ص 200)، و سامانيان به بهرام چوبين و از او به منوچهر نوادهي فريدون (18، ص 145؛ 24، ص 81؛ 6، ص 63). احمدبن سهل از ايرانيان بزرگ دورهي ساماني، خود را از بازماندگان يزدگرد پسر شهريار ميداند (18، ص 151) و ابومنصور محمدبن عبدالرزاق سپهسالار خراسان خود را از تخمهي سپهبدان ايران ميشمارد و تبار خويش را به گيو و گودرز و از او به منوچهر و فريدون و جمشيد ميرساند (6، ص 61). چنان كه وزير او ابومنصور المعمري نيز، پيرو او در اين راه است. پسران بويه ماهيگير چون به پادشاهي ميرسند، به ساختن تبارنامهاي براي خود ناگزير ميشوند و نژاد خويش را به بهرام گور پيوند ميدهند (6، ص 61)، فرمانروايان و سپهبدان تبرستان، پيشينهي خويش را به قباد پدر نوشيروان ميرسانند (6، ص 63) و خاندان زيار نيز مانند ديگر شاهان و اميران ياد شده، در رسانيدن تبار خويش به بزرگان پيشين ايران اصرار دارند (11، ص 153). ابن خرم اسپانيايي در سدهي پنجم هجري در كتاب ملل و نحل خود ميگويد: «ايرانيان در وسعت مملكت و استيلاي بر جميع اقوام و امم و بزرگي قدر خويش به مرتبهاي بودند كه خويشتن را آزادگان و نژادگان ميناميدند... و چون دولت آنان به دست عرب زايل شد، از آن جا كه عرب را كم قدرترين امم ميشمردند، كار بر ايشان بسيار سخت آمد و درد و رنج و اندوهشان دو چندان شد كه ميبايست. از اين سبب بارها سربرداشتند كه مگر به جنگ و جدال خويشتن را... رهايي بخشند.» (21، ص 208).
لازم به گفتن نيست كه اين احساس ضدتازي، تنها خاص زرتشتيان نبود و فردوسي مسلمانِ شيعه، با آن همه امانت در نقل بيكم و كاست مآخذ خود، هنگامي كه احساسهاي فردي خويش را بازگو ميكند، از چيرگي روحيه ضدتازي نميتواند بگريزد.
اين شور و شيدايي، اين تب و تاب و جوش و خروشي كه جامعهي ايران را طي چهار سده تا پيدايش حماسهي ملي دربرميگيرد، و به آن پيكارهاي نظامي ـ ديني و آن اوج بيمانند، در رشد دانش و فلسفه و هنر ميانجامد، گذشته از جنبههاي نيكوي خويش، در عين حال نمايانگر روح تب كرده و ناآرام ملت ايران است، نمايانگر آن است كه جامعه با يورش عاملي بيروني رو به رو شده است كه حيات طبيعي آن را تهديد ميكند و از اين رو، طبيعيترين واكنش ارگانيسم نيز تب كردن است. درست است كه اين تب نشانهي پايداري كالبد در برابر يورش نيروي بيروني و بنابراين، نشان نيرومندي ارگانيسم است، اما همهنگام، هشداردهندهي آن است كه اگر خطر از اندازه بگذرد، ارگانيسم را نابود خواهد كرد.
در اين حال، ناسيوناليسم نه تنها گذشتهي خود را به ياد ميآورد و به پايداريهاي نياكان خود مينازد و به آمادهسازي جامعه براي پيكار با نيروهاي يورشگر ميپردازد، بلكه وظيفهي خود ميبيند كه يگانگي رواني قوم را نيز دوباره برقرار سازد. ناسيوناليسم ناچار است نشان دهد كه نه فقط دليريهاي نياكان او از دشمنان بسي فزونتر بوده است، بلكه بايد اثبات كند كه مجموع دستگاه مينوي، ارزشهاي اجتماعي و هدفها و آرمانهاي او نيز برتر از دشمن بوده است، و اين كار را هم بايد آگاهانه انجام دهد.
اگر جنبشهاي گوناگون ديني و نظامي، گاه به نام ميهن و زماني به نام فرقه مذهبي خاص، سربرميافرازند و چه بسا گاه با ادعاي پيامبري و حتي خدايي، به نبرد با نيروهاي بيگانه ميپردازد؛ اگر گروهي با ترجمهي نوشتههاي پهلوي و يوناني ميكوشند در باروي اين انديشه و دين نوين شكافي بيندازند و برخي از آنها بسا با اين اميد كه آن را با بنيادهاي فرهنگي خويش سازگار سازند؛ اگر شعوبيان در قالب شعر و نثر و دانش و فلسفه در تلاشند تا خواري دشمن و والايي ميهن خويش را به دشمن و نيز به خودشان بپذيرانند و بباورانند، اگر مغ مردان زرتشتي با تدوين پاسخگوييهاي ديني به دفاع از آيين باستاني خود برميخيزند، با اين حال هيچ يك از اين كوششها به تنهايي كامياب نميشد مگر آن كه چونان جويباري، جزئي از رود بزرگي ميگرديد كه خروشان و به خويش استوار و يگانه و نيرومند، سرانجام در پايان راه، به درياي فراخ انديشه و ايمان همهي مردم ايران فرو ميريخت و آنان را از پريشاني ديني، يا به زبان امروز «ايدئولوژيك»، رهايي ميبخشيد.