مقام زن در شاهنامه فردوسی- بخش نخست

كتاب شاهنامه درياي حكمت،معرفت،اخلاق و درس زندگيست.شعر از عناصري است كه به وسيله آن ميتوان به فرهنگ مردم زمان آن پي برد.شعرا اصولا انسانهايي نازك دل و متاثر از محيط ميباشند كه در واقع با سرودن شعر جداي از بروز درونيات خود به بازگويي احوال دوران خويش مي پردازند.با بررسي اشعار شعراي متقدم و متاخرو در كنار آن بررسي تاريخ ايران،مي شود به اين مهم دست يافت كه ادبيات ايران در تعاملي مستقيم و ارتباطي تنگاتنگ با وضعيت سياسي و فرهنگي زمانه خود بوده است.البته در اين ميان نبايد و نميتوان نقش جغرافيا و تاثير محيط طبيعي را بر شعر ناديده گرفت.
صحبت اصلي ما در باره جايگاه و مقام زن در شاهنامه فردوسي است كه نشان از نوع فرهنگ و رويكرد جامه آنروز به مسئله زنان دارد.
فردوسي در جاي جاي شاهنامه از دلاوري ها و هوشياري زنان،به ويژه زنان ايران، سخن به ميان آورده است و آنان را همپاي مردان وارد اجتماع نموده، ومقام منزلتي والا به زن بخشيده است، و اين گروه از افراد جامعه را از نظر عقل و هوشياري بسيار زيبا توصيف كرده است:

ز  پاكي  و  از  پارسايي  زن 

كه هم غمگساراست هم رايزن


ودر جايي ديگر:


اگر پارسا باشد  و  رايزن  

يكي گنج باشد پراكنده زن


اين نشان از بزرگي و عظمتي است كه كه فردوسي براي زنان قائل است، همان زني كه چون پارسا و پاك بود و داراي عفت و عصمت، از مردان تكاور و وزراء و رهبران هوشمند و مردان خردمند برتر و بالا تر جلوه مي كند.يكي از نكات بسيار جالبي كه در اشعار حكيم مي توان يافت اظهار وفاداري كامل زن است، زن به عنوان موجودي وفادار و فداكار معرفي شده است به گونه اي كه در مواردي زياد وجود خود را فداي مردان نموده تا حفاظت و نگهداري آنان را تضمين نمايد .


 مي سرايد:


بدو گفت راي تو اي شير زن 

 درفشان كند دوده و انجمن


يا:


بدو گفت هركس كه بانو تويي  

به ايران و چين،پشت و بازو تويي

نجنبناندت  كوه  آهن  ز جاي          

يلان را به مردي تويي رهنماي

 ز مرد  خردمند  بيدار تر     

ز  دستور  داننده  هوشيارتر

همه كهترانيم و فرمان توراست 

بدين آرزو، راي وپيمان توراست


پس زن مورد بحث فردوسي ،راهنماي مردان جنگاور است، او مي تواند خرد مند تر از مردان باشد، و هوشيار تر از فرمانروايان و زيركتر از آنان، اين است كه مردان در برارش زانو ميزنند و خود را كمتر از او مي دانند،و تصور نمي شود كه فردوسي اغراق گويد و همانگونه كه رسم سرايندگان حماسه است هر كوچكي را بزرگ جلوه دهد تا بيشتر جلب توجه كند.در تاريخ هم بسياري از حوادث شيرين و تلخ وجود دارد كه در پشت پرده آن حوادث حضور زن يا زناني خود نمايي ميكند.


از ديگر صفاتي كه فردوسي از زن ايراني نقل مي كند شرم حياست:


بپرسيد  كآ هو كدام است زشت 

كه از ارج دوراست و دور ازبهشت

چنين داد پاسخ كه زن را كه شرم 

 نباشد به گيته  نه  آواز  نرم


يا در جاي ديگر:


كدام است با ننگ و با سرزنش

 كه باشد ورا هركسي بد كنش

زناني كه ايشان ندارند شرم 

 به  گفتن  ندارند  آواز  نرم


و در باب پوشيده رويي مي آورد:


هم آواز پوشيده  رويان  اوي  

نخواهم كه آيد ز ايوان به كوي


يا:


همه  روي  پوشيدگان را ز مهر

پرازخون دل است و  پرازآب چهر

همان  پاك  پوشيده  رويان  تو  

كه  بودند  لرزنده  بر  جان  تو


اما فردوسي بهترين زنان را زناني مي داند كه شوهران خود را خشنود كنندو اين نكته وجه ديگري است از جايگاه زن در فرهنگ ايران قديم:


بهين  زنان  جهان  آن  بود 

کز او شوي همواره خندان بود


يا در جاي ديگر:


به سه چيز باشد زنان را بهي  

كه  باشند  زيباي  گاه  مهي

يكي آنكه با شرم و با خواسته است  

 كه جفتش بدو خانه آراسته است

دگر آنكه فرخ  پسر  زايد او 

 زشوي خجسته بيافزايد او

سه ديگر كه بالا و رويش بود  

به پوشيدگي نيز مويش بود


البته فردوسي در جاي ديگر در گفته كه پسر و دختر فرقي نمي كند:

چو فرزند را باشد آيين و فر

گرامي به دل بر چه ماده، چه نر


يا:


چو ناسفته گوهر سه دخترش بود  

 نبودش پسر، دخنر  افسرش  بود


اما از طرف ديگر از برخي سروده هاي فردوسي چنين بر ميايد كه در اجتماع نميتوان زني را يافت كه طرف مشورت قرار گيرد، لذا شركت آنان در مسايل اجتماعي لطمه اي جبران ناپذير برپيكر جامعه وارد مي سازد:


همي خواست ديدن در راستي

 ز كار  زن  آيد  همي  كاستي


يا:


كه پيش زنان راز هرگز مگوي 

چوگويي سخن باز يابي به كوي


بدو گفت كز مردم سرفراز  

نزيبد كه با زن نشيند به راز

يا:

دگر بشكني گردن آز را  

نگويي به پيش زنان راز را

در این خصوص قابل ذکر است ادبیات آینه فرهنگ مردم در هر دوران است و فردوسی نیز بنا به تجارب اجتماعی و دریافتهای شخصی خود، در این ابیات  تردید خود را نسبت به رازداری زنان  ابراز داشته است. طبیعی است پذیرش این دیدگاه شاعر در هر دوران و جامعه طرفداران و مخالفان خاص خودش را دارد. به هر صورت او نه بعنوان یک پیامبر بلکه بعنوان یک شاعر به ابراز دیدگاههای خاص خود پرداخته است که منطبق با اوضاع اجتماعی و باورهای عمومی دوران زندگی اوست.
در پايان باز هم بگويم كه ادبيات آينه فرهنگ مردم دوران است كه با نظر به آن، ميشود به لايه هاي دروني فرهنگ عامه مردم نفوذ كرد.


ماخذ:
1. جاذبه هاي فكري فردوسي-تاليف:دكتر احمد رنجبر-1363-انتشارات امير كبير
2. دريچه اي بركاخ بلند و گزند ناپذير شاهنامه-تاليف:بدرالدين مدني-1350-نشر انديشه
3. از رنگ گل تا رنج خار(شكل شناسي قصه هاي شاهنامه)-قدمعلي سرامي1378-انتشارات علمي فرهنگي
شاهنامه فردوسي(بر اساس چاپ مسكو)-ابولقاسم فردوسي طوسي-چاپ اول1380-نشر كارنامه كتاب

آرامگاه کوروش در سیر تاریخ

 

تصویری از مقبره کورش در پاسارگاد که در سال ۱۸۵۸ میلادی َ یعنی بیش از ۱۵۴ سال پیش توسط لوئیجی بشه مستشار ارتش ایران  و عکاس باشی ناصرالدین شاه گرفته شده و هم اکنون در موزه متروپولیس نیویورک نگهداری می شود.
 
در 138 کيلومتري شهر شيراز ، در جاده آسفالته شيراز به آباده ، کمي دورتر از جاده امروزي ، ( حدود 3 کيلومتر) به بقاياي شهري مي رسيم که روزگاري پايتخت بزرگترين و بي نظيرترين پادشاهي جهان بوده است. اين پايتخت در دشتي به نام مرغاب واقع است که مساحت تقريبي اين دشت تقريباً 15×20 کيلومتر است. رودي به نام پلور که البته در عهد باستان به آن مِدوس مي گفتند در آن جريان دارد و در کل اين دشت 1200 متر از سطح درياهاي آزاد ارتفاع دارد..
پيش از ساخته شدن پاسارگاد در دشت مرغاب ، اين منطقه از تمدني کهن برخوردار بوده است که روستاهايي مانند:تل نخودي ، تل سه آسياب ، دوتولان ، تل خاري در هزاره هاي سوم و چهارم در آنجا ايجاد گرديده و در دوره ي خود داراي رونق و شکوه ي بي نظير بودند.
               
  هنگاميکه بازمانده هاي اين پايتخت کهن ايران را مشاهده مي کني ناخود آگاه از خود مي پرسي ، چرا در اينجا اين پايتخت بنا شده است ؟ انگيزه از برپايي آن چه بوده است؟
بر اساس نوشته هاي تاريخ نگاران قديم ، کوروش بزرگ ،  آستياگ (آستياژ ، آستياگس) پادشاه ماد را در اين دشت شکست داده و اين کارمبناي ايجاد بزرگترين و قدرتمند ترين پادشاهي ايران مي باشد. از اين رو کوروش بزرگ فرمان بناي پايتختي را در اين دشت داد، هر چند با ايجاد تخت جمشيد ( توسط ساير پادشاهان هخامنشي) برجستگي پاسارگاد  کمتر گرديد اما ارزشمند بودن آن هيچگاه کمرنگ نگرديد بطوريکه پس از بناي تخت جمشيد هنوز پادشاهاني بودند که براي
تاجگذاري پاسارگاد را برمي گزيدند.
کوروش پاسارگاد را در 550 تا 559 قبل از ميلاد بنا کرد و البته در سال 336 قبل از ميلاد اين شهر به همراه گنجينه پر بهاي آن به دست اسکندر مقدوني افتاد.
 
 
 

 ( عکسی از مقبره کورش در زمان قاجاریه )

 

معناي پاسارگاد چيست؟


در مورد اين واژه هنوز نظري قطعي داده نشده است ، اما هرودوت در کتاب خود ادعا مي کند که پاسارگادي مهمترين قوم پارسيان بوده اند و ريشه هخامنشيان از آنهاست . پاسارگاد در برخي از نوشتارهاي قديمي پارسه گَدَ نيز گفته شده است. اما در کل معناهايي که براي آن مطرح شده است شامل:زيستگاه پارسيان ، تختگاه پارسه ، محل استقرار پارسيان و دژ پارسيان مي باشد.
در اين دشت که در سينه خود هويت ايرانيان را نگه داشته و مانند بغضي در گلو هر لحظه منتظر حکايت تاريخ آن دوره است ، نشانه هاي زيادي از تمدن ايرانيان وجود دارد که البته مربوط به دوره هاي گوناگوني است.
 

اين دوره ها را در کل مي توان به سه دوره متمايز تقسيم نمود:


1- آثار پيش ار تاريخ و قبل از هخامنشيان : در ايوانسنگي مسقفي ( البته امروز اثري از سقف در آن نيست) در شمال آرامگاه کوروش به نام تُل تخت  ( تخت سليمان) تکه سفالهاي نقش داري و قسمتي از يک مجسمه مربوط به دوران عيلامي کشف شده است.

2- دوره هخامنشي : شايد بدون هيچگونه شک و ترديد بايستي گفت که با شکوه ترين آثاري که در حال حاضر در دشت پاسارگاد ايران مي باشد ، مربوط به اين دوره مي باشد. آثاري مانند: کاخ پذيرايي کوروش بزرگ – کاخ شرقي با نقش برجسته انسان بالدار – کاخ اختصاصي کوروش بزرگ – تَل تخت – اولين چهار باغ ايراني – آب نماهاي کاخ شاهي – ويرانه برج سنگي – بناي معروف به زندان – دژ پاسارگاد – آتشکده پاسارگاد – حوضچه هاي سنگي و در نهايت آرامگاه کوروش بزرگ.

3- آثار بعد از اسلام : مسجد اتابکان که توسط اتابک زنگي در رمضان سال 621 ه . ق ساخته شده است . کتيبه و محراب و قبله نمايي که بر روي قبر کوروش کنده شده مربوط به اين دوران است. علاوه بر اين اتابک زنگي در صدمتري شمال آرامگاه کوروش بنايي اسلامي بنا کرده که البته امروز هيچ اثري از آن نيست و ويرانه اي بيش از آن نمانده است و از روي آن مي توان به عظمت معماري دوران کوروش بزرگ پي برد که بناي آن هنوز پا بر جاست. اما ساير آثار بعد از آن يا کاملاً مفقود شده اند و يا بکلي ويران گرديده اند. در سال 1328 خورشيدي ، قطعه سنگي از يک کتيبه که روي آن جمله ( السلطان المطاع ابوالفارس) به خط ثلث زيبا حکاکي شده است از زير خاک يافت شد و از آنجا که لقب ابوافارس مربوط به شاه شجاع مظفري (759 تا 776 ه. ق) بوده و چند سکه از او نيز در همان محل يافت گرديده مي توان گمان برد که اين پادشاه نيز در اين منطقه بناهايي را ايجاد کرده بوده است که امروز از آنها هيچ بر جاي نمانده است.

 

                                           

نقش  برجسته انسان بالدار - اعتقاد بر اين است که اين تصوير ، ذوالقرنين يا همان کوروش بزرگ است.

 اگر کمي به شواهد و آثار بر جاي مانده بر روي بنا دقت نماييم مي توانيم تا حدودي تشخيص دهيم که بناي فوق ساخته و پرداخته کدام يک از مردمان سرزمين کوروش بزرگ است.
از آنجا که معماران ، ايونيه و ليديه اي در ساخت بنا از ابزاري خاص استفاده کرده اند و در مقبره کوروش نيز اين آثار يافت گرديده مي توان حدس زد که اين بنا توسط ايشان که پس از پیروزی کوروش بر لیدیه و ... به ایران آورده شده بودند و به  دستور وی در زمان زنده بودن خود او ساخته اند .  و اما دلایل:


1-  به کار گيري سنگهاي تراش خورده که با اتصال هاي دم گيري شده اند.
2- 
اندازه داخلي اتاق با اندازه هاي ايوني مطابقت دارد.
3
-  
نحوه برجستگي ها و فرو رفتگي ها در حاشيه درگاه و سقف شيب دارد.
4-استفاده از بست هاي آهني و سربي ، دُم چلچله اي.
5- اندازه هاي خارجي کل سازه .البته بيان گرديده که غير از مهندسان و معماران ، مُغ ها نيز در ساخت آن مؤثر بوده اند و آنها توصيه کرده اند مقبره رو به شرق ساخته شود.

 

 
در مورد تاريخ ساخت قبر نيز گمانه ها مختلف است اما مي توان تخمين زد که مقبره در 530 يا 540 پيش از ميلاد بنا گرديده است.

 

 از جمله مطالبی که در قبل از ظهور اسلام نوشته شده اند و از آرامگاه کوروش ياد کرده اند می توان از روايات اريستوبولس سردار يونانی همراه اسکندر در فتح ايران و گفته های گزنفن و هرودت و پلوتارک و ... نام برد.

قديمی ترين کتابی که بعد از اسلام از آرامگاه وی یاد کرده است فارس نامه ابن بلخی است که در سالهای ۵۰۰ تا۵۱۰ هجری قمری نوشته شده است. در اين کتاب از آرامگاه کوروش با نام  گور مادر سليمان  يادگردیده است. در سال ۷۴۰ هجری قمری حميد مستوفی مطالب ابن بلخی را عينا نقل می کند و علی رغم اينکه ابن بلخی آنجا را صرفا گور مادر سليمان خوانده مستوفی پا را از اين فراتر گذاشته و گفته که منظور از سليمان سليمان نبی است .

اولين غير ايرانی که از این آرامگاه بعد از اسلام يادی کرده جوزفا باباروی ونيزی بود که در سال ۱۴۷۴ میلادی به ايران آمد. لوبرن (۱۷۰۶م) از اينکه آنجا واقعا مقبره مادر سليمان باشد با شک و تعجب سخن می گوید چون در تورات نامی از اين محل برده نشده است . فلاندن (۱۸۴۱میلادی ) گفته است که مسلمانان فکر می کنند که آنجا مقبره مادر حضرت سليمان است اما بعيد است که اينطور باشد . وی اشاره  کرده که اين مقبره را بعضی به بهمن شاه (شاه کيانی ايران ) نسبت می دهند.

ميرزا حسن فسائی در فارس نامه (نوشته شده در ۱۳۰۴ تا ۱۳۱۱ ق ) ميگوید : بلوک مشهد ام النبی  يا مشهد مادر سليمان (ع) يا مشهد مرغاب ـ مشهد به محل شهادت يا مقبره بزرگان و اولياء دين گويند ـ چون قبر جمشيد در اين بلوک است و  اعتقاد قديمی عجم جمشيد پيغمبر بود بعد از استيلای عرب بر عجم اين بلوک را مشهد ام النبی گفتند و چون عجم حضرت سليمان (ع) و جمشيد را يک نفر دانسته اند آن را مشهد مادر سليمان نيز گفتند . حتی در سال ۱۳۱۱ هجری شمسی نيز در مورد محل آرامگاه کوروش شک و ترديد وجود داشت به  اين نوشته از مسعود کيهان توجه کنيد : يکی از قرای مرغاب مرسوم به مشهد مادر سليمان به عقيده عوام مقبره مادر سليمان است که ۱۲ کيلومتر با آن فاصله دارد ولی به هيچ وجه اين مساله مبداء تاريخی ندارد و ظاهرا مقبره کوروش می باشد (جغرافيای مفصل ايران) از آنجاییکه رسم بوده اماکن مقدس زرتشتیان را از روی مصلحت به حضرت سليمان نسبت بدهند شکی نيست که منظور از سليمان همان سليمان نبی بوده چون موارد مشابه زيادی در تاريخ وجود دارد. حتی تخت جمشيد را منزلگه سليمان نبی و مسجد سليمان را محل باد سليمان و از قرن ۶ ق به بعد فارس را تخت گاه سليمان (ع) می گفتند و جالب است که اتابکان فارس دارای القاب رسمی چون وارث ملک سليمان بودند .البته برخی معتقدند که اينکار برای جلوگيری از تخريب بيشتر اين اماکن تاريخی و ارزشمند بدست متعصبين دينی و يک حرکت حساب شده و هوشمندانه بوده است . در سال ۱۶۱۷م سفير پرتقال d.n garcia de silva figvereoa از شهر فسا بعنوان محل آرامگاه کوروش ياد می کند .تا سال ۱۸۰۹ که جيمز موريه اولين سفرش را به ايران انجام داد هنوز هيچ کس نمی دانست آرامگاه کوروش دقیقا کجاست.

در سال ۱۸۰۵م گروتفند موفق به ترجمه خط ميخی ايرانی شد از آن تاريخ به بعد کار شناسائی آرامگاه کوروش راحتتر شد. چون نوشته هائی که در بيستون بود همينطور نوشته های مشهد مرغاب به کمک محققين آمد .جيمز موريه از تطبيق متون تاريخی که در مورد تنگی ورودی آرامگاه آمده بود با مشهد مرغاب به اين نتيجه رسيد که انجا مقبره کوروش است در سال ۱۸۱۰م ویليام اوزلی نظريه موريه را تائيد کرد در سال ۱۸۱۶م کرپورتر با تطبيق نوشته های بيستون و پاسارگاد به همين نتيجه رسيد او نخستين کسی بود که با اطمينان خاطر اين حرف را زد .کرپورتر در اثر بيماری درگذشت و تحقيقاتش ناتمام ماند. اين پايان کار نبود و بقيه هنوز متقاعد نشده بودند که اين نظر درست است . درسال ۱۸۲۱ کلوديوس ريچ می نویسد : به عقیده من اين بنا بايد آرامگاه برترين درخشان ترين و جذاب ترين فرمانروای مشرق زمين  يعنی کوروش باشد.

فلاندن که در سال ۱۸۴۱ میلادی به ايران آمد در نوشته هایش عنوان نمود که پاسارگاد بايد در محل فعلی شهر فسا بوده باشد . در سال ۱۸۶۲م آرمينيوس وامبری در سفرش ميگوید که بعضی اينجا را مشهد مادر سليمان (ع) و برخی قبر کوروش می دانند . بطور خلاصه می توان گفت دانشمندان آن دوران يکدسته شامل افرادی مانند p.lassen و پروفسور j.oppert و a.h hsayce و مادام ديولافوآ تا مدتها روی فسا يا داراب تاکيد داشتند و افرادی مثل اوزلی (۱۸۱۰م) فلاندن و کست (۱۸۴۱م) j.r price و k.abbot و دو نفر ديگه به نامهای اندرياس و شولتسه(۱۸۷۶م) پس از بررسی نقاط مهم فسا و داراب نظر دادن که مشهد مرغاب محل آرامگاه کوروش است . بعدا  بر سر افرادی که آنجا دفن شده بودند اختلاف نظر جزئی پيش آمد پرفسور اوپر کاسندان همسر کوروش را آن زنی ميدانست که با کوروش آنجا دفن شده مادام ديولافوآ و همسرش آنجا را مقبره ماندانا مادر کوروش و خود کوروش می دانستند .

در سال ۱۹۴۵ دوباره يک شک بزرگ در مورد آرامگاه کوروش ايجاد شد s.j zakareti مقاله ای نوشت و زندان سليمان را که يکی از آثار باقی مانده در پاسارگاد هست آرامگاه کوروش دانست و استروناخ (۱۹۶۳-۱۹۶۱م) هم اين نظر را تاکيد کرد. زیرا علاوه بر محل آرامگاه کوروش زندان سليمان  هم با نوشته های مورخان قديمی در مورد آرامگاه کوروش تطبيق داشت .البته استروناخ سرانجام به اشتباه خودش پی برد و نظريه زندان سليمان را رد کرد و بدين ترتيب مشخص شد که آرامگاه کوروش بطور قطع کجاست . او همچنين ثابت کرد که آن جا آرامگاه کوروش و ماندانا مادرش است .

 

کوروش کبیر، ذوالقرنین قرآنی و منجی توراتی

الف) منجی در تورات :  

در سال 597 پیش از میلاد که بخت النصر امپراطور بابل، سرزمین یهودا را بتصرف درآورد، بسیاری از مردمان آن را به قتل رساند و آنانی را که تصور میکرد توان کاری دارند به بابل تبعید کرد- که در آن هنگام پایتخت کلدانیان محسوب میشد. بدنبال این اشغال، سرزمین یهودا به صورت یکی از ایالات دور افتاده امپراطوری بابل درآمد، مردمان آن به خاک نشستند و بیت المقدس ویران گردید.

یهودیانی که به اسارت بابل رفتند، نام «فرزندان غربت» بر خویش نهادند. دوران اسارت بابل، در واقع سرآغاز تاریخ پراکندگی قوم یهود بود. در آن دوران، آئین یهود بتدریج در یک چارچوب دینی قرار گرفت و منسجم گردید و رهنمون زندگی یهودیانی شد که در خارج از وطن خویش ، و در سرزمین غربت به سر میبردند. در حالی که یهودیان در وطن خود برای نیایش به درگاه پروردگار رهسپار بیت المقدس (بیت همیقداش) میشدند که «خانه خدا» محسوب میگردید، و در آنجا به قربانی کردن حیوانات در راه پروردگار میپرداختند، در غربت بابل نیایش در کنیساها شکل گرفت و یهودیان به رعایت شنبه مقدس (شبات) پرداختند و به فراگیری قوانین مذهبی (تورات) روی آوردند. در تمام این سالها، یهودیان غربت زده  لحظه ای از یاد وطن غافل نشدند و همیشه در آرزوی روزی بودند که بتوانند به میهن خویش و به سرزمین پدری خود باز گردند و بیت المقدس را دوباره بنا کنند.

حدود سال 540 پیش از میلاد بود که کورش کبیر پادشاه دادگستر ایران، با متحد ساختن همه بخشهای آن سرزمین، امپراطوری پر قدرتی بوجود آورد که امپراطوری بابل را شکست داد و آن سرزمین را تصرف کرد و برای نخستین بار در تاریخ جهان فرمان داد که هرکس در باورهای دینی خود و اجرای مراسم مذهبی خویش آزاد است، و بدینسان کورش بزرگ اصل سازگاری بین ادیان و باورها را پایه گذاری کرد و منشور حقوق بشر را بنیان نهاد و در حالی که بابلیان یهودیان را آزار میدادند و آنان را به اسارت برده بودند، کورش کبیر به یهودیان امکان داد به سرزمین پدری خویش باز گردند، و حتی به آنان کمک کرد همه وسائل بیت المقدس ویران شده یهود را که با خود به بابل آورده بودند به سرزمین یهود بازگردانند و کمک مالی در اختیارشان قرار داد تا بتوانند بیت المقدس را دوباره بنا کنند. در تورات مقدس یهود، کورش کبیر مورد تجلیل و تکریم قرار گرفته است. او تنها پادشاه یک سرزمین خارجی است که درکتاب مقدس یهود، نه تنها از او به نیکی یاد گردیده، بلکه نام «منجی» بر وی نهاده شده است.  در باب 45 از کتاب اشعیای نبی در کتاب مقدس چنین میخوانیم: «خداوند به منجی خویش، کورش (گفت): دست راست او را گرفتم تا بحضور وی امتها را مغلوب سازم و کمرهای پادشاهان را بگشایم، تا درها را به حضور وی مفتوح نمایم  و در  دروازه ها دیگر بسته نشود. (خداوند) چنین میگوید: من پیش تو خواهم خرامید و جایهای ناهموار را هموار خواهم ساخت و درهای برنجین را شکسته ، پشت بندهای آهنین را خواهم برید و گنجهای ظلمت و خزائن مخفی را به تو خواهم بخشید، تا بدانی من یهوه (هستم) که ترا به نامت خوانده ام، و من خدای اسرائیل هستم». در باب 44 از کتاب اشعیای نبی، درباره کورش کبیر چنین میخوانیم: «خداوند درباره کورش میگوید: او شبان من است و تمامی مسرت مرا به اتمام خواهد رسانید».

با صدور فرمان کورش کبیر، یهودیان غربت زده در سرزمین بابل، باروبنه خود را بستند و به سوی خانه پدری بازگشتند و با همکاری یهودیانی که در این سرزمین باقی مانده و به اسارت برده نشده بودند، به بازسازی وطن خویش پرداختند.

در طول مدت کوتاهی، بسیاری از غربت زدگان بابل، که شمار آنان از هزاران فزون بود، راه بازگشت در پیش گرفتند و یکی از نخستین گامهای آنان پس از برگشت به وطن، بازسازی بیت المقدس یهود بود.

سفر  حضرت دانيال نبی (ع   و رؤياي او :

در كتاب عهد عتيق سفري است كه  در آن بعض اعمال دانيال نبی را ذكر كرده و آنچه را در رويا  و به هنگام اسارت يهود در بابل بر او کشف شده نیز آورده اند. سفر مذكور به ما مي گويد كه نزديك اين روزگار سياه، دانيال نبي ظهور كرده است و به سبب نبوت عجيب و حكمت بالغه ي خود نزد ملوك بابل به حسن قبول تقرب يافته است. آنگاه به وي انس گرفته و او را گرامي داشته اند و پايه اش را برتر از ساحران و منجمان شمرده اند. دانيال را در سال سوم جلوس ملك بيلش صر ( بالتازار ) رويائي دست داد كه براي او حوادثي را كشف كرد در باب هشتم كتاب چنين آمده است :

در سال سوم سلطنت بلشصر ملك ، به من كه دانيالم رؤيايي مرئي شد بعد از رؤيائي كه از اين پيش به من مرئي شده بود و در رويا ديدم و هنگام ديدنم چنين شد كه من در قصر شوشان كه در كشور عيلام است بودم و در خواب ديدم كه نزد نهر اولايم و چشمان خود را برداشته نگريستم و اينك قوچي در برابر آن نهر مي ايستاد كه صاحب دو شاخ بود و شاخهايش بلند اما يكي از ديگري بلندتر و بلندترين آخراً برآمد و آن قوچ را به سمت مغربي و شمالي و جنوبي شاخ زنان ديدم و هيچ حيواني در برابرش مقاومت نتوانست كرد و از اين كه احدي نبود كه از دستش رهائي بدهد. لهذا موافق راي خود عمل مي نمود و بزرگ مي شد و حيني كه متفكر بودم اينك بز نري از مغرب بر روي تمامي زمين مي آمد كه زمين را مس نمينمود و آن بز را شاخ خوش منظري در ميان چشمانش بود , و به آن قوچ صاحب شاخي كه در برابر آن نهر ايستاده ديدم مي آمد و بغيط قوتش بر او مي دويد. و او را ديدم كه به نزد آن قوچ رسيد و بر او با شدت غضب آور شده وي را زد و هر دو اخش را شكست و از اينكه در قوچ طاقت ايستادن در برابرش نبود وي را بر زمين انداخته پايمالش كرد و كسي نبود كه آن قوچ را از دستش رهائي دهد.( سفر دانيال۸؛ ۱ )

آنگاه كتاب مذكور از زبان دانيال مي آورد كه ملك جبرئيل بر او ظاهر شد و روياي وي را بدينسان تشريح كرد ؛ قوچ صاحب دو شاخي را كه ديدي ملوك مادي و فارس است و بز نر مو دار پادشاه يونان است و شاخ بزرگي كه در ميان چشمانش ميباشد ملك اولين است. ( سفر دانيال۸ ؛۲۰ )

اين رويا يا نبوت دو كشور مادا ( ميديا ) و پارس را به دو شاخ تشبيح كرده و چون دو كشور در آينده ي نزديكي متحد شدند و كشور واحدي را تشكيل دادند شخصيت ملك آن دو در قوچ ذوالرنين ممثل شده است. آنگاه كسي كه اين قوچ دو شاخ ( ذوالقرنين ) را مي كشد و بر سراسر زمين تسلط مي يابد , وي تكشاخدار يونان , يعني اسكندر مقدوني است , چه اسكندر بر داريوش شاهنشاه مادا و پارس بتاخت و بدان سبب سيادت سلسله ي هخامنشي يا كشور كياني براي هميشه از ميان رفت. از نكاتي كه در اين باب شايسته ذكر است اين است كه كلمه ي ( قرن ) در هر دو لغت عربي و عبري مشترك است. زيرا در سفر دانيال عبري قوچ به چيزي وصف شده كه معني آن به عربي ( له قرنان ) است يعني او ذوالقرنين بوده است. در روياي دانيال براي يهود مژده اي بود به اين كه پايان اسارت آنان در بابل و آغاز زندگي نوين آنها وابسته به قيام اين كشور ذات القرنين است. يعني پادشاه مادا و پارس كشور بابل را دگرگونه مي سازد و برآن غلبه مي كند و يهوديان را از اسارت آنها رهايي مي بخشد. و اين همان پادشاهي است كه خداي او را براي اعانت و رعايت يهود برگزيده است. وي مأمور است كه مجدداً بيت المقدس را تعمير كند و ملت بني اسرائيل را كه پراكنده شده اند بار ديگر تحت رعايت خود گرد آورد. پس از چند سال از اين پيش گويي پادشاه كوروش كه يونانيان او را (( سائرس )) و يهود (( خورس‌)) مي نامند ظهور كرد و دو كشور ماد و پارس را متحد ساخت و از آن دو كشور سلطنت بزرگي ايجاد كرد. آنگاه به بابل هجوم برد و بي رنج بر آن مستولي شد. دانيال در روياي خود ديد كه قوچ دو شاخ به دو شاخش غرب و شرق و جنوب را شاخ مي زند , يعني به پيروزي هاي درخشاني در جهات سه گانه نائل مي شود. كار كوروش نيز چنين بود. چه پيروزي هاي نخستين وي در غرب و دومين در شرق و سومين جنوب , يعني بابل بود. همچنين غيبگويي برهائي يهود و ظهور درخشندگي در كار ايشان صدق پيدا كرد , چه كوروش پس فتح بابل آنان را از اسارت آزاد كرد و اجازه بازگشت به فلسطين و بناي مجدد هيكل به ايشان ارزاني داشت. جانشينان كوروش از شاهنشاهان ماد و پارس نيز به همان راه كوروش رفتند و همواره از يهود حمايت كردند و ايشان را مورد لطف و مهر قرار دادند.

پيشگويي هاي يشعيا و يرميا:

در تورات پيشگويي هاي ديگري هم درباره ي موضوعي كه تحقيق مي كنيم در دو سفر ديگر به جز سفر دانيال هست و آن دو سفر عبارت است از سفر نبي يشعياه و سفر نبي يرمياه. در سفر نخستين ( يشعياه ) نام كوروش را به عينه مي بينيم هر چند در زبان عبري ( خورش ) تلفظ مي شود. يهوديان معتقدند كه كتاب يشعياه ۱۶۰ سال پيش از كوروش و كتاب يرمياه ۶۰ سال پيش از كوروش تأليف شده است. و در كتاب عزرا تفصيل كاملي در اين معني مي يابيم. در آنجا آمده است كه اين پيشگويي هاي دانيال به گوش كوروش رسيده و آنگاه كه بابل را فتح كرد و بدين سبب بي نهايت زير تاثير آن قرار گرفت و در نتيجه به حمايت يهود قيام كرد و آنان را آزادي بخشيد و به تجديد ساختمان و هيكل فرمان داد. و كتاب يشعياه اولاً از ويران شدن اورشليم به دست بابليان خبر مي دهد و آنگاه بشارت تجديد آباداني آن را اعلام مي كند و در اين خصوص ( خورس ) يعني پادشاه كوروش را نام مي برد و مي گويد : رهاننده تو خداوندي كه ترا در رحم مصور ساخت چنين مي فرمايد ؛ به اورشليم مي فرمايد كه معمور و به شهرهاي يهوداء كه بنا كرده خواهيد شد و خرابي هايش را قائم خواهم كرد. ( فصل ۴۴ – ۲۵ و ۲۶ سفر اشعياء ) آنگاه در خصوص كوروش مي فرمايد كه شبان من اوست و تمامي مشيتم را به اتمام رسانيده به اورشليم خواهد گفت كه بنا كرده خواهي شد و به هيكل كه اساست مبتني كرده خواهد شد ( فصل ۴۴ – ۲۸ سفر اشعياه – ۱ ) خداوند در حق « مسيح خود » كوروش مي فرمايد ؛ چون كه من او را به قصد اين كه طوائف از حضورش مغلوب شوند به دست راستش گرفتم پس كمرگاه ملوك را حل كرده و درهاي دو مصراعي را پيش رويش مفتوح خواهم كرد كه دروازه ها بسته نگردند.من در پيشاپيشت رفته , پشته ها را هموار مي سازم و درهاي برنجين را شكسته پشت بندهاي آهنين را پاره پاره مي نمايم. خزينه هاي ظلمت و دفينه هاي مستور به تو مي دهم تا كه بداني من كه تو را به اسمت مي خوانم خداوند و خداي اسرائيلم. به ياس خاطر بنده ي خود يعقوب و برگزيده ي اسرائيل تو را به اسمت خواندم ترا لقب گذاشتم اگر چه مرا ندانستي. ( فصل ۴۵ –۱ تا۴ اشعياه). در جاي ديگر كتاب , كوروش را به عقاب شرق تشبيه كرده و گفته است ؛ كه آخر را از ابتدا و چيزهايي كه از ايام قديم واقع نشدند اعلام نموده مي گويم كه تدبير من اثبات خواهد شد و تمام مشيت خود را به جا خواهم آورد. مرغ درنده از مشرق و مرد تدبير مرا از مكان بعيد مي خوانم. هم گفتم و هم به عمل خواهم آورد و آن را مراد كردم و هم به جا خواهم آورد. ( سفر اشعياه – فصل ۴۶ – ۱۰- ۱۱ ) و همچنين در كتاب يرمياه مي خوانيم ؛ در ميان طوايف بيان كرده بشنوانيد و علم را بر پا نموده اصغا كنيد و اخفا ننموده بگوييد كه بابل مسخر شد. به يل شرمنده و مردوك شكسته بتهايش خجل و اصنافش منكسر گرديده اند. زيرا كه بر او از طرف شمال قومي بر مي آمد كه زمينش را به حدي ويران مي گرداند كه احدي در آن ساكن نخواهد ماند و از انسان و بهائم كوچيده خواهند رفت ( سفر يرمياه – فصل ۵۰ – ۱ و ۲ ) اين سفر نيز همچنان اسارت و پراكندگي آنان را پيشگويي مي كند آنگاه تجديد آباداني اورشليم را مژده مي دهد و مي گويد ؛ يقول الرب لما تكمل سبعون سنة علي اسر بابل , آتي اليكم . اذا ذاك تدعونني فاجيبكم , تشدوني فئجدوني افك القيد عنكم و اعود بكم الي اوطانكم ( ۳۹ , ۱ ) از اين همه نصوص اسفار يهودي آشكار مي شود كه مقصود از (( ذي القرنين )) كوروش پادشاه بوده است زيرا وي در روياي دانيال نبي به قوچ دوشاخ ( ذي القرنين ) تشبيه شده و شخصيت كوروش پادشاه در عقيده ي يهود پايگاه بزرگي را حائز شده اشت.

از آنچه از كتاب يشعياه نبي آورديم اين امر آشكار شد كه شخصيت پادشاه كوروش در نظر يهود مانند نجات دهنده موعودي است كه خداي او را براي آزاد كردن يهود از اسارت بابل و تجديد عمارت اورشليم فرستاده است. پس خداي گفته (( ان خورش راع لي , و هو يتم مرضاتي كلها )) و گفته است (( افعل كل ذلك لتعلم انتي انا الرب , اله اسرائيل الذي ناداك بأسمك صراحة لاجل اسرائيل , شعبه المختار )). بدينسان آشكارا مشاهده مي كنيم چنين حالتي را , حالتي كه سنخ تعقل يهود است , آنها پيوسته آرزومند بوده اند كه هنگام هر مصيبتي نجات دهنده اي پيدا خواهد شد و آنها را رهايي خواهد بخشيد. اين سنخ تعقل همان است كه سرانجام به صورت يك عقيده ي ملي درآمده و آمدن مسيح موعود را پديده آورده است. اين است كه كتاب يشعياه حتي خورس (كوروش ) را هم به صورت مسيح تصور مي كند و با نص صريح كامل در شأن وي مي گويد ( ان الله يقول في حق خورس مسيحه‌). زنگاني ملي يهود به موسي آغاز مي شود. وي در عصري پديد مي آمد كه يهوديان به مذلت اسارت در مصر به سر مي برند و هيچگونه اميد به زندگي ملي ارجمند و داراي رفاه نداشته اند. ولي موسي در آنان روحي نوين برانگيخت و آينده را در آنان به صورتي زيبا و دلپسند تصوير كرد و روحيه اي در آنان ايجاد كرد كه ايمان آوردند به اين كه پرودگار اسرائيل وي را براي نجات و كوچ دادن بني اسرائيل برانگيخته است و مشيت خداست كه ملت برگزيده را بر ديگر شعوب و ملل تفضيل دهد. از اين ايمان در سنخ تعقل ملي يهود دو تخيل اساسي ايجاد شد ؛

۱- معتقد شدند كه ايشان ملت برگزيده خدايند.

۲- خداوند هنگام ذلت و اسارت نجات دهنده اي خواهد فرستاد.

از تخيل اول نظريه برتري نژادي در ميان آنان به وجود آمد و از دوم نظريه ظهور نجات دهنده هنگام نزول مصائب و نوازل. پس معتقد شدند كه هر زمان بلا و دمار آنان را فراگيرد بخشايش خداي به جنبش در مي آيد و نجات دهنده ي موعودي بديشان مي فرستد كه آنان را به سلامت و رفاهيت برساند. ساول ( طالوت ) و داوود نبي نيز در چنين محيط هايي ظهور كردند كه در ملت آمال جديدي پديد آمده بود , از اين رو مي بينيم كه داوود نيز به « مسيح » ملقب شد. و شايد همين تلقب نخستين مورد استعمال كلمه ي مسيح است. از اين رو با اينگونه تقاليد ملي اجتناب ناپذير بود در آن تاريكي وحشت زاي كه در بابل يهوديان را فرو گرفته بود نور جديدي بر روزنه اميد ايشان بتابد , نوري كه ذهن يهودي را در تابندگي خود براي انتظار نجات دهنده اي جهت ايشان آماده كند. نجات و آزادي آمالي هستند كه در كلام يشعياه دوم در لباس پيشگوييها تجلي مي كنند.

يشعياه دوم و دعوت كوروش براي فتح بابل:

روايات عهد عتيق و اخبار مورخان يوناني اجماع دارند بر اين كه مردم بابل از ستمگري پادشاه خود بيل شازار ( بالتازار )‌ به فغان آمدند , آنگاه مشاوره كردند و همراي شدند كه شاهنشاه ايران كوروش را براي استيلاي بر بابل دعوت كنند. آنها از رفتار نيك اين پادشاه با اهل ليدي پس از غلبه ي وي بر كشور آنان آگاه بودند و چنان رفتاري را از آن شاهنشاه براي خود آرزو مي كردند. مورخان يوناني گفته اند كه يكي از واليان بابل « گبرياس » به كاخ كوروش گريخته و وي را در آمدن به بابل همراهي كرد. و هرودوت گويد فتح بابل به تدبير اين والي انجام گرفته است. دقت نظر محققان در پيشگويي هاي يشعياه دوم پس از مطالعه ي اين حوادث تاريخي آنان را به يك نتيجه منطقي قطعي اين وقايع رسانده است و آن اين است كه كلام يشعياه دوم از اين دو وجه بيرون نيست ؛ يا كمي پيش از فتح بابل و يا پس از آن بوده است. اگر فرض نخست را در نظر گيريم ناچار بايد اعتراف كرد كه يشعياه دوم در زمره ي مشاوره كنندگان دعوت كوروش به فتح بابل بوده يا اقلاً بر اوضاع محيط هاي سياسي زمان كاملا مطلع بوده است. پس اين قضايا را بنابر عادت مولفان اسفار رنگ پيشگويي داده و به كلام يشعياه اول الحاق كرده اند. و اگر فرض دوم را بپذيريم يعني بگوييم كه يشعياه دوم پس از فتح بوده موضوع آسان مي شود , چه گفتيم مصالح ملي اين مرد را وادار كرده است كه حوادث زمان خود را به صورت پيشگويي ها درآورد و آنها را به يشعياه اول نسبت دهد.

پيشگويي هاي يهودي و شاهنشاه كوروش:

در سفر ديگر تورات كه به عزيز ( عزرا ) نسبت داده شده است آنچه كه پس از فتح بابل واقع شده مي يابيم . اين سفرها به ما خبر مي دهد كه رئيسان يهود پيشگوييهايي را كه يادآور شديم به كوروش عرضه داشته اند و به وي گفته اند كه پرودگار در كلام خود او را نجات دهنده ناميده و ناجي ملت برگزيده قرار داده است. اين گفته در كوروش تاثير كرده و از اين رو فرمان تجديد ساختمان هيكل صدور يافته است. در آنچه شك نيست اين است كه كوروش پس از فتح بابل و همچنين جانشينان وي بعد از او يهوديان را به مهرباني و رعايت اختصاص داده اند و بعض از يهود به گام نهادن در كاخ آنان نائل آمده اند. اين يك واقعه ي تاريخي است كه تكذيب آن ممكن نيست , گاه باشد كه بعض از آنچه در كتاب عزيز آمده خالي از صحت باشد ولي درباره ي حوادث اساسي آن بايد تسليم شد. از آن جمله معلوم است كه اسارت يهود به عذاب به استيلاي كوروش بر آن شهر منتهي شد ( پایان گرفت) و همچنين عده بسياري از يهوديان به فلسطين كوچ كردند تا در آنجا متوطن شوند و شاهنشاه كوروش آن كسي است كه به آنان اجازه ي سكونت در فلسطين و تعمير شهرهاي ويران شده را اعطا كرد و اين اجازه به وسيله ي منشورهاي شاهانه ي مخصوصي صادر شد. و باز معلوم است كه هيكل در اورشليم مجدداً ساخته شد و در آن باب او امر شاهنشاهي چندين بار صادر گرديد. احكام كوروش و داريوش و اردشير ( ارتخشثت ) در كتاب عزيز نقل شده است و بعض نوشته هاي مورخان يونان نيز آن را تاييد مي كند. به علاوه روايت ملي يهود مي گويد كه عزرا و نحيما و حجي از پيغمبران به مقام ارجمندي در دربار اردشير نائل آمده اند و آنان كساني هستند كه پادشاه را به صدور اوامر مخصوص نسبت به يهود وا داشته اند و دليل آشكاري نيست كه اين همه را انكار كند. اگر اين حوادث درست باشند بر ماست كه تحقيق كنيم چه عواملي كوروش را به رفق با يهود واداشته است و بپرسيم كه آيا همين پيشگوييها از آن عوامل نبوده اند؟ مهمترين نكته اي كه در پيشگويي هاي يهوديان مي باشد پيشگويي دانيال است كه در آن كشور متحد ماد و پارس را در شكل قوچ دوشاخ ( ذوالقرنين ) ممثل كرده است.

علائق يهود و زرتشتيان:

اينك به ناحيه مهم ديگري از بحث مي نگريم , نبايد فراموش كنيم كه كوروش از پيروان مذهب مزديسنا يعني دين زرتشت بوده است. اين امر از مسائلي است كه در علاقه ميان ايرانيان و اسرائيليان اهميت خاصي دارد. معلوم است كه مذهب بت پرستي در جهان عمومي و همه ي عالم را فراگرفته بود و فقط دو گروه از آن استثنا بودند ؛ يهود و زرتشتيان. اين دو دين از تمام وجوه و اشكال وثنيت اجتناب مي ورزيدند و در تاريخ صاحبان اين دو دين مجالي براي اعتراف به وثنيت نيست. مادامي كه مسئله بدينسان باشد معقول است كه فرض كنيم كوروش پس از غلبه بر بابل , آنگاه كه عقايد و احكام اخلاقي دين يهود به او رسيد دريافت كه تصورات ديني آنان بسيار به تصورات ديني وي نزديك است. پس اين نزديكي طبيعي وي را به احترام ايشان برانگيخت و پيشگوييهاي ايشان را با ميل خاصي تلقي كرد. در اينجا موضوع ديگري است كه سزاوار تدبر است ؛ مورخان عرب هنگامي كه توجه به تدوين تاريخ پيش از اسلام كردند در روايات بني اسرائيل نكاتي يافتند كه زرتشت و پيروان وي را به انبياء بني اسرائيل ارتباط مي داد. طبري اين روايات را ذكر كرده و مورخان پس از وي بدانها استشهاد جسته اند. شكي نيست كه اين روايات باطل و واهي و بي اصل است ولي وجود آنها بر اين دلالت مي كند كه فكرتي يهودي وجود داشته است كه هدف آن نزديكي به دين زرتشتي بوده است و اين فكرت به مرور ايام شكل رواياتي خرافي گرفته و همچنان ترويج مي شده و تكامل مي يافته تا به جايي كه يهوديان را واداشته است كه دعوي كنند كه دين زرتشت مقتبس از دين آنهاست و زرتشت و جانشينان او شاگردان انبياء بني اسرائيل بوده اند.

 عقيده ي ملي يهود در شأن كوروش:

معلوم است كه اسفار يشعياه و يرمياه و دانيال بي اختلافي از كتب الهامي يهود است. آنها ايمان دارند كه هر آنچه پيشگويي آمده است پيغمبران زماني دراز پيش از وقوع حوادث از آنها خبر داده اند و حوادث حرف به حرف آنها را تصديق كرده است و همچنين يهود عقيده ي راسخ دارند كه ظهور كوروش از جانب خدا بوده است. خداي او را براي نجات بني اسرائيل از بلاي عظيمي كه دامنگير آنان بود و براي تجديد عمارت اورشليم برانگيخته است. پس كوروش در كلام يشعياي نبي به شبان خدا و مسيح وي ملقب شده و گفته شده است كه وي اراده ي خدا را اجرا مي كند و خدا او را به نام خود ندا كرده و براي حمايت بني اسرائيل و كوچ دادن ايشان فرستاده است. و در روياي دانيال كوروش در صورت قوچ دو شاخ ( ذوالقرنين) مجسم شده و يشعياه او را در شكل « عقاب شرق » ديده. پس عقيده ملي يهود در اين باب واضح و روشن است. و اين عقيده ثابت مي كند كه ايشان مستند به اسفار مقدس خود تصور مي كردند كه كوروش ذوالقرنين يعني صاحب دوشاخ است و ظهور وي را مصدق بشارت الهامي انبياي خود ميدانستند. مادامي كه امر چنين باشد پس طبيعت حال حكم مي كند كه مقصود در سوال يهود از « ذوالقرنين » از پیامبر اسلام تنها شخص كوروش است و بس. يعني همان پادشاهي كه دانيال وي را در شكل قوچ ( لوقرانائيم يعني ذوالقرنين ) ديده هم اوست. زيرا لفظ « قرن » در دو لغت عربي و عبري مشترك است و به طور قطع يهود عرب كوروش را ذوالقرنين مي ناميدند و روايت سدي كه در قرآن بدان اشاره شده نیز آنرا ذكر كرديم نيز اين تفسير را تاييد مي كند زيرا در آن روايت آمده است كه يهود گفته اند كه ذوالقرنين در تورات فقط يك بار ذكر شده است و آن هم تنها در سفر دانيال است. به سبب اين تفسير ساير اشكالات يكباره برداشته مي شوند. پس اكنون نيازي نيست كه كلمه ي « قرن » را از معناي لغوي عام آن به معني ديگري برگردانيم و همچنين لزومي ندارد در وادي تاويلات و تكلفات بارده گمراه شويم. پس شخصيت تاريخي ذوالقرنين در پيشاپيش چشم ما روشن شد.

ب) ذوالقرنین در قرآن:

 مقدمتا لازم بذکر است مفسّران بزرگی چون علامه طباطبائی صاحب المیزان و آیت الله مکارم شیرازی صاحب تفسیر نمونه و ترجمۀ قرآن کریم، ذوالقرنین برشمردن کوروش را محتمل الصدق می خوانند و بعضی از قرآن پژوهان از جمله شادروان خزائمی صاحب «اعلام قرآن» نیز آن را معقول شمرده و از آن دفاع کرده است.

در خصوص ذوالقرنین علاوه بر چند نظریه فرعی، دو نظریه اصلی وجود دارد که عبارتند از: 1) ذوالقرنین  همان کوروش است 2: ذوالقرنین کسی نیست جز اسکندر مقدونی.

دلایلی که ثابت میکند ذوالقرنین اسکندر مقدونی نیست:

1: یادی از اسکندر در عهد عتیق نیست. حال آنکه از کوروش هست.

2: اسکندر موحد و خداپرست نبوده، حال آنکه ذوالقرنین به توصیف قرآن خداشناس و مؤمن بوده است.

3: دیگر اینکه سدی با مشخصات قرآنی که دارای مس و آهن باشد به اسکندر منسوب نیست.

دلایلی که ثابت می کند ذوالقرنین همان کوروش است:

A: کوروش شخصیتی است که در کتاب مقدس یعنی عهد عتیق از او یاد شده است.

B: ذوالقرنین قرآن شخصیتی است که خداوند به او تمکن در روی زمین و قدرت و اختیار داده است، و این با شخصیت کوروش که بر بخش عظیمی از آسیا و اروپا دست یافته و نخستین امپراطوری بزرگ تاریخ را تأسیس کرده است، توافق دارد.

C: ذوالقرنین قرآن موحد و خداشناس میباشد، و کوروش هم خداشناس و یکتا پرست بوده است.

D: ذوالقرنین اولین بار سفر یا لشکر کشی به سمت مغرب یا غرب داشته است و این با لشکر کشی کوروش به غرب ایران و شکست کروزس پادشاه لیدیا و تسلّط بر آن سرزمین انطباق دارد.

E: ذوالقرنین فرآن با قومی وحشی مواجه شده است و این با رفتن کوروش به سمت شمال و کوههای قفقاز و نبرد با اقوام وحشی «سکا» که به یک تعبیر همان یاجوج و ماجوج میباشند انطباق دارد. محققان این اقوام وحشی تجاوزگر را اقوامی دانسته اند که در هر منطقه به نامی خوانده شده اند؛ از جمله در نزد یونانیان (لیت) و در نزد اروپاییان (میگر) یا (مجار) و در آسیا تاتار نامیده اند. همچنین به «گومر و ماگوگ» «گاگ و ماگاگ»، «بادی و یادان» و «منغولی و یواشی» نیز یاد شده اند.

چرا ذوالقرنین را به این نام می خواندند:

در اینکه چرا ذوالقرنین را به این نام میخوانند وجوهی نوشته اند:

1: دو قرن زندگی کرد و مردم دو قرن و دونسل منقرض شدند و او باقی ماند و یا دو قرن حکمفرمایی او و خاندانش ادامه یافت.

2: یک بار ضربتی به طرف راست سر او خورد در گذشت و باز زنده شد. این است که در سرش دو شاخ و یا دو طرف سر مانند شاخ بلندی، بود که از این جهت وی را ذوالقرنین گفته اند. همچنین از حضرت صادق (علیه السلام) روایت است که«....او هم قوم خود را به راه راست هدایت و به یگانگی دعوت میکرد و آنقوم او را دو مرتبه ضربت زدند که بدین جهت او را ذوالقرنین گفته اند....»

3: وجه تسمیه دیگر این است که در تاج سلطنتش دو شاخ بود.

4: آنکه دو قرن یعنی دو طرف، شرق و غرب دنیا را گرفت و سلطنت کرد و سیر و تماشا کرد.

5: آنکه دو گیسو در جانب سرش بود.

6: آنکه خداوند نور و ظلمت را مسخر او کرد.

 

جنبش شعوبیه

تاريخ ايران تا پيش از انقلاب مشروطه، دو بار جنبشي ميهن‌پرستانه را به طور جدي و آگاهانه تجربه كرده است. بار نخست كه آگاهي زيادي درباره آن در دست نيست ولي نشانه‌هايي از آن مانده است، با يورش اسكندر مقدوني به ايران پديدار مي‌شود يعني زماني كه ايران به اشغال بيگانه درمي‌آيد، دچار يورش فرهنگي يوناني مآبي هم مي‌شود، و در برابر اين‌ها واكنش نشان مي‌دهد.

حدود يك قرني كه جانشينان اسكندر بر بخشي عمده از ايران فرمان راندند، پيوسته با خيزش‌هاي داخلي به ويژه از سوي پارت‌ها روبرو بودند و سرانجام نيز فرمانروايي را به آنها سپردند. نشانه‌هاي فرهنگي نهضت ميهن‌پرستي در اين دوره، پيدايش حماسه‌هاي ملي است.

بسياري از پژوهندگان، بخش بزرگي از داستان‌هاي گودرز و گيو و بيژن را مربوط به پيكارهاي فرمانروايان محلي ايران با دشمنان بيگانه در اين دوران مي‌دانند و گمان مي رود رستم نيز مربوط به همين دوران است و مي دانيم كه در اوستا شخصيتي به نام رستم وجود ندارد. بدين ترتيب مي‌توان گفت چه بسا خاستگاه بنيادي بخش پهلواني شاهنامه به ويژه كيانيان، مربوط به حماسه‌هاي همين دوره باشد.

مهم‌ترين اثر كوتاه حماسي كه از اين دوره مانده «يادگار زريران» است و هزار بيتي را كه دقيقي درباره پادشاهي گشتاسب و پيدايش زرتشت مي‌سرايد. شايد بتوان گفت ترجمه‌ي واژه به واژه‌ي همين اثر است. (به ويژه بنگريد به مأخذهاي 3، ص 62، 11، ص 25، 5‌، ص 16‌، 9‌، ص 6)

بار دوم كه جنبش ميهن‌پرستي شكل آشكارتر، سخت‌تر و پايدارتري دارد، چهار قرن پس از حمله اعراب مسلمان است، و گذشته از جنبش‌هاي نظامي ـ سياسي (بابك، مازيار، ابومسلم و...) و ديني (سپيدجامگان مقنع، خرمدينان خراسان و ...)، شكل بارزتر فرهنگي نيز به خود مي‌گيرد، چرا كه ايران نه تنها يگانگي سياسي، بلكه وحدت اعتقادي و ديني و هويت فرهنگي خود را در خطر مي‌بيند.

بارزترين نهضت سياسي ـ فرهنگي اين دوره پيدايش جنبش شعوبي (يا ميهن‌پرستي) است كه چنان كه مي‌بينيم آشكارا، نام «ناسيوناليسم» را نيز بر خود مي‌پذيرد.

چهارصد سالي كه از نابودي دودمان ساساني تا پيدايش حماسه‌ي فردوسي و يورش تركان طول مي‌كشد، سرشار است از جنبش‌ها، پايداري‌ها، حماسه‌ها و استقلال‌خواهي‌ها كه البته واكنشي است در برابر پيروزي نظامي ـ ديني اعراب و به خصوص پذيرش و اعتقاد بخشي از خود ايرانيان كه در اعتقاد و ايمان نوين تعصب مي‌ورزيدند و گوي سبقت از هم مي‌ربودند و غالباً از طبقات بالاي جامعه بودند. بنابراين بخشي ديگر از روح ايراني در برابر اين خطر براي حفظ هويت خود و بازيابي تعادل، واكنش نشان مي‌دهد.

دو سده‌ي نخست را شايد بتوان بيش‌تر دوره‌ي جنبش‌هاي پايداري نظامي ـ ديني ناميد و گرچه همه‌ي اين جنبش‎ها در ظاهر به شكست انجاميدند، اما شالوده‌ي پيدايي دولت‌هاي مستقل سده‌هاي سوم تا پنجم را پي ريختند.

همگي اين جنبش‌ها، جدا از هدف‌هاي گوناگون خويش، در يك صفت ويژه با هم مشترك هستند و آن، دشمني با دستگاه خليفه‎گري بغداد و در بيش‌تر موردها، چيرگي اعراب بر ايران است. اين پيكارها سرانجام در سده‌هاي سوم تا پنجم به پيدايي فرمانروايي‌هاي مستقل طاهريان در خراسان، صفاريان در سيستان، سامانيان در خراسان بزرگ، و خاندان‌هاي بويه و زيار در گيلان و تبرستان و مركز ايران انجاميد و هم‌زمان با آن، رشد دانش و فلسفه و انديشه و هنر به اوجي رسيد كه نه تنها در تاريخ ايران، بلكه در تاريخ جهان، مانند نداشت. ايرانيان نه تنها در دانش و فلسفه، فرهنگ ايران را به اوج رساندند، بلكه از پايه‌گذاران شعر و نثر عربي و سامان‌دهندگان صرف و نحو زبان تازي گشتند. حال مي‌گذريم از نهضت‌هاي فرهنگي ـ علمي اخوان الصفا و مباحثات و درگيري‌هاي فلسفي قدريه و جبريه و سپس معتزله و اشاعره و ...

راست آن است كه جامعه ايران در برابر كوبه‌ي بزرگ يورش اعراب به ايران كه عوارض اجتماعي (ديني، فرهنگي، سياسي و اقتصادي) خود را داشت، چونان اورگانيزمي نيرومند واكنش مي‌كند. اين واكنش يك راستاي نفي‌كننده دارد كه به چهره‌‌ي پايداري‌هاي نظامي و پيدايش جنبش شعوبي با همه‌ي گستردگي دامنه‌ي آن بروز مي‌كند، و داراي يك جنبه مثبت است كه چيزي جز رشد فلسفه و هنر و دانش‌هاي گوناگون نيست.

برجسته‌ترين جنبش فراگير و جامع ناسيوناليستي اين دوران، پيدايي نهضت شعوبي است. می توان گفت مهم‌ترين كتاب تحقيقي كه در اين زمينه وجود دارد رساله ارزشمند استاد جلال همايي است به نام شعوبيه كه نخست در چند شماره در سال 1313 در سال دوم مجله مهر چاپ شده است.

شادروان همايي به درستي اعتقاد دارد كه جنبش شعوبيه «بزرگ‌ترين نهضت ايرانيان است كه سرانجام دولت و سيادت عرب را به كلي منقرض و ريشه‌كن ساخت و تاريخ آغاز آن به قبل از اوائل سده‌ي دوم هجري يعني حكومت امويان مي‌رسد و دنباله آن تا سده‌ي پنجم و حتي سپس‌تر ادامه مي‌يابد» (25، ص 2). به نظر او، پيدايش مسلك شعوبيه كه بنيان‌گذاران آن ايرانيان بودند، جنبشي در عالم اسلام و عرب ايجاد كرد و تمام شئون اجتماعي و سياسي و فكري و ادبي عرب و اسلام را دربرگرفت و تغيير داد (همان و همآن‌جا).

همايي با ديد جامعه‌شناسانه‌اي درباره‌ي آگاهي ملي داوري مي‌كند و چه هنگام بررسي رشد ناسيوناليسم عربي و چه ايراني، به اين عامل آگاهي به خوبي توجه دارد. او تحريكات اعراب و آغازگري ايشان را مسبب اصلي ايجاد نهضت شعوبي مي‌داند و تشكيل اين نهضت از سوي ايرانيان را واكنشي در برابر آن مي‌شناسد. در مورد اعراب مي‌نويسد: تا پيش از ظهور اسلام «هر فردي از اعراب، تنها قبيله و عشيره‌ي خود را مي‌شناخت و از اوضاع دنيا و ملل عصر خود آگاهي نداشت. وحدت ديني، و زبان، و اشتراك در مقصود، و وحدت مساعي و وحدت تاريخي و غيره كه نشانه‌هاي قوميت و مليت به مفهوم حقيقي است در ميان عرب موجود نبود. با وجود شاهنشاهي ايران و امپراتوري روم، قوم باديه‌نشين كوچك عرب اصلاً نمي‌توانست خود را در شمار ملل حيه‌ي عالم قلمداد كند و نه تنها نمي‌توانست، بلكه اصلاً چنين فكري در دماغ او راه نداشت.» (همان، ص 10).

پس از پيروزي اسلام هنوز عصبيت قبيله‌اي در ميان اعراب چيره بود و «در نتيجه‌ي همين عصبيت بود كه هر يك از كارفرمايان عرب طرفداري از قبيله خود مي‌كرد و هر كسي كه به حكومت و امارت منصوب مي‌شد فوراً افراد قبيله‌ي خود را روي كار مي‌آورد و اشخاص ديگر را بركنار مي‌كرد ... [ اما ] عرب در نتيجه‌ي سيادتي كه از بركت اسلام نصيب وي شد بي‌اندازه مغرور گرديد. غرور و خودبيني او به جايي رسيد كه جنس عرب را ذاتاً از همه‌ي ملل عالم به فضيلت ممتاز و منحصر دانست و جز خود براي هيچ‌كس اعتباري قائل نبود و با جنس غيرعرب با تمام قوا مخالف و دشمن شد و سيادت و سروري را... حق حقيقي جنس عرب مي‌شمرد... حكومت بني‌اميه كه اساسش بر بزرگداشت جنس عرب و تحقير ملل ديگر نهاده شده بود، حس اين عصبيت را در سر عرب تحريك كرد تا او را به عالي‌ترين درجه‌ي خودپسندي رسانيد. در آن عصر موالي را خوار و حقير مي‌شمردند و دانشمندترين مردم اگر از طبقه‌ي موالي (ايرانيان) بود در نظر عرب، از بهايم و چهارپايان پست‌تر به شمار مي‌رفت (همان، صص 18- 19). استاد «همايي» آن گاه پس از بيان فشرده‌ي عقايد آن‌چه خود (( حزب عربي )) مي‌نامد و به يكايك آن‌ها پاسخ مي‌گويد، شواهد فراواني از ستم‌هاي اعراب بر ضد موالي نقل مي‌كند و سپس به جنبه‎هاي نظري و كتب و ادبيات و اشعار ضد ايراني كساني چون جريربن عطيه (همان، صص 42- 110) مي‌پردازد، كه بر جوانان ايراني فرض است خود اين رساله را بخوانند.

او مي‌نويسد: «تا وقتي كه روح اسلام حكم‌فرما بود، ايرانيان از دل و جان فداكاري مي‌كردند و روز به روز از هر حيث بر رونق حكومت اسلامي مي‌افزودند، ولي حكومت بني‎اميه و رفتار عرب در عهد آن‌ها كه همه بر خلاف اسلام بود، سرمايه‌ي خرسندي معنوي را نيز از دست ايرانيان بربود.

ايرانيان در دوره‌ي اموي ديگر نه حكومت داشتند و نه استقلال، نه مال داشتند، نه اعتبار، قدرت و عزت و مال و استقلال همه از دست آن‌ها رفته بود و با نهايت ذلت و خواري زير شكنجه‌ي عرب مي‌زيستند... با اين وضع ديگر كسي تاب تحمل بلاي حكومت عربي نداشت و ... صبر كردن نمي‌توانست... بالجمله نهضت ايرانيان بر ضد عرب از همان عهد اموي آغاز شد و در قرن سوم به نهايت شدت رسيد و به صورت‌هاي مختلف درآمد.» (همان، صص 31- 33).

همايي بزرگ‌ترين پيشواي سياسي شعوبيه را ابومسلم خراساني، و بزرگ‌ترين پيشوايان اوليه فكري و فرهنگي را بشاربن برد طخارستاني و اسماعيل‌بن يسار (هر دو شاعر) مي‌داند.

متوكل اصفهاني از ديگر بزرگان شعوبي و از نديمان متوكل خليفه‌ي عباسي در سده‌ي سوم، در شعري معروف با مطلع : «انا ابن الاكارم من نسل عجم» مي‎گويد: «من زاده‌ي بزرگان، از دودمان جم و وارث تخت و تاج عجمم‌، من زنده‎كننده‌ي آنانم كه عزتشان از دست رفته و روزگار، كهن آثارشان را محو كرده است. من آشكارا كينه‌خواه آنان هستم. اگر همه كس از حق آنان بگذرد من نخواهم گذشت. درفش كاويان با من است كه بدان بر همه عالم سروري توانم كرد...».

اما واقعيت آن است كه نهضت ملي‌گرايي يا شعوبيه ايراني، نه تنها واكنشي است بر ضد ستم‌هاي اعراب و يا تحقيرهاي ايشان، بلكه نيز كوششي است براي شناخت و حفظ هويت ملي و ميراث فرهنگي خويش كه در زمينه‌ي زبان و تاريخ و حماسه‌ي ملي به گونه‌اي مي‌بالد (فردوسي) و در زمينه دانش به گونه‌اي ديگر (همه بزرگان دانش و فلسفه در سده‌هاي دوم و پنجم هجري). يعني نهضت شعوبي چيزي فراتر از واكنش در برابر ستم‌هاي اعراب است. به سخن ديگر، پرسش بنيادي مي‌تواند اين باشد كه انگيزه‌ي اين همه شور و هنگامه، اين همه جنبش و كوشش و درگيري‌هاي نظامي، سياسي و فلسفي، و اين همه اوج‌گيري در دين و دانش و هنر از كجاست؟ چگونه است كه جامعه‌ي ايراني، ناگهان طي دو سه سده به چنين بالستي بي‌مانند مي‌رسد؟

از يك سو اگر ايراني دين تازه را نمي‌پذيرد و مي‌خواهد به كيش كهن وفادار بماند، به پاسخگويي مي‌پردازد و به تأليف نوشته‌هايي در توجيه دين باستاني دست مي‌يازد، چنان كه مهم‌ترين گزارش‌ها و زندهاي ديني زرتشتي به زبان پهلوي، متعلق به اين دوران است. از سوي ديگر اگر دين تازه را مي‌پذيرد، به چنان جايگاه ديني و كلامي دست مي‌يابد كه دين‌آوران اصلي را، پشت سرمي‎گذارد. از يك طرف براي توجيه اين پذيرش خويش از هر ابزاري و از هر انديشه و فلسفه‌ي خودي و بيگانه ياري مي‌جويد، از سوي ديگر، رنج‌ها و شادي‌هايش را در هنر به اوج مي‌رساند و نيز به عرفان و تصوفي نوين چنگ مي‌زند.

نخست تا آن‌جا پيش مي‌رود كه در راه فرمانروايان تازه، به دليري شمشير مي‌زند و چونان سرداري بي همتا حتي خون هم‌ميهنان پيكارجوي خويش را مي‌ريزد. به تازيان آيين كشورداري مي‌آموزد و حتي در جايگاه وزيري ايشان، به جايشان فرمان مي‌راند. در زبان و شعر عربي چنان چيرگي مي‌يابد كه هيچ عربي به آن كرانه نمي‌رسد. يا در علوم اسلامي چون فقه و حديث و كلام و تفسير قرآن، هيچ عرب و ناعربي را هم‌پايه‌ي خود نمي‎شناسد.

و آن گاه كه از همكاري پشيمان مي‌شود و تن مي‌زند، در بالش و نازش به نژاد و نياكان خود تا جايي پيش مي‌رود كه در قالب جنبش شعوبي‌گري، حتي نشست و برخاست و خورد و خوراك و پوشاك. با دست غذا خوردن اعراب، شيوه‌ي زيست و چه بسا رنگ رخسار و تركيب چهره تازيان را هم به ريشخند مي‌گيرد. و كار اين نازش و بالش و پيشرفت كار ايرانيان به جايي مي‌رسد كه به گفته‌ي «همايي» حتي گروهي از اعراب نيز نژاد خود را به كسري مي‌پيوندند و مدعي انتساب به ايران مي‌شوند (25، ص 54)‌، و نيز نه تنها ايرانيان، كه تركان هم وقتي مي‌خواهند بر فرمانروايي خود بر ايران مهر پذيرش بكوبند، ادعا مي‌كنند كه نژاد، از خسروان ساساني دارند! صفاريان تبار خود را به ساسانيان مي‌رسانند (2، ص 200)، و سامانيان به بهرام چوبين و از او به منوچهر نواده‌ي فريدون (18، ص 145؛ 24، ص 81؛ 6‌، ص 63). احمدبن سهل از ايرانيان بزرگ دوره‌ي ساماني، خود را از بازماندگان يزدگرد پسر شهريار مي‌داند (18، ص 151) و ابومنصور محمدبن عبدالرزاق سپهسالار خراسان خود را از تخمه‌ي سپهبدان ايران مي‌شمارد و تبار خويش را به گيو و گودرز و از او به منوچهر و فريدون و جمشيد مي‌رساند (6، ص 61). چنان كه وزير او ابومنصور المعمري نيز، پيرو او در اين راه است. پسران بويه ماهي‌گير چون به پادشاهي مي‎رسند، به ساختن تبارنامه‌اي براي خود ناگزير مي‌شوند و نژاد خويش را به بهرام گور پيوند مي‌دهند (6، ص 61)، فرمانروايان و سپهبدان تبرستان، پيشينه‌ي خويش را به قباد پدر نوشيروان مي‌رسانند (6، ص 63) و خاندان زيار نيز مانند ديگر شاهان و اميران ياد شده، در رسانيدن تبار خويش به بزرگان پيشين ايران اصرار دارند (11، ص 153). ابن خرم اسپانيايي در سده‌ي پنجم هجري در كتاب ملل و نحل خود مي‌گويد: «ايرانيان در وسعت مملكت و استيلاي بر جميع اقوام و امم و بزرگي قدر خويش به مرتبه‌اي بودند كه خويشتن را آزادگان و نژادگان مي‌ناميدند... و چون دولت آنان به دست عرب زايل شد، از آن جا كه عرب را كم قدرترين امم مي‌شمردند، كار بر ايشان بسيار سخت آمد و درد و رنج و اندوهشان دو چندان شد كه مي‌بايست. از اين سبب بارها سربرداشتند كه مگر به جنگ و جدال خويشتن را... رهايي بخشند.» (21، ص 208).

لازم به گفتن نيست كه اين احساس ضدتازي، تنها خاص زرتشتيان نبود و فردوسي مسلمانِ شيعه، با آن همه امانت در نقل بي‌كم و كاست مآخذ خود، هنگامي كه احساس‌هاي فردي خويش را بازگو مي‌كند، از چيرگي روحيه ضدتازي نمي‌تواند بگريزد.

اين شور و شيدايي، اين تب و تاب و جوش و خروشي كه جامعه‌ي ايران را طي چهار سده تا پيدايش حماسه‌ي ملي دربرمي‌گيرد، و به آن پيكارهاي نظامي ـ ديني و آن اوج بي‌مانند، در رشد دانش و فلسفه و هنر مي‌انجامد، گذشته از جنبه‌هاي نيكوي خويش، در عين حال نمايانگر روح تب كرده و ناآرام ملت ايران است، نمايانگر آن است كه جامعه با يورش عاملي بيروني رو به رو شده است كه حيات طبيعي آن را تهديد مي‌كند و از اين رو، طبيعي‌ترين واكنش ارگانيسم نيز تب كردن است. درست است كه اين تب نشانه‌ي پايداري كالبد در برابر يورش نيروي بيروني و بنابراين، نشان نيرومندي ارگانيسم است، اما هم‌هنگام، هشداردهنده‌ي آن است كه اگر خطر از اندازه بگذرد‌، ارگانيسم را نابود خواهد كرد.

در اين حال، ناسيوناليسم نه تنها گذشته‌ي خود را به ياد مي‎آورد و به پايداري‌هاي نياكان خود مي‌نازد و به آماده‌سازي جامعه براي پيكار با نيروهاي يورشگر مي‌پردازد، بلكه وظيفه‌ي خود مي‌بيند كه يگانگي رواني قوم را نيز دوباره برقرار سازد. ناسيوناليسم ناچار است نشان دهد كه نه فقط دليري‌هاي نياكان او از دشمنان بسي فزونتر بوده است، بلكه بايد اثبات كند كه مجموع دستگاه مينوي، ارزشهاي اجتماعي و هدف‌ها و آرمان‌هاي او نيز برتر از دشمن بوده است، و اين كار را هم بايد آگاهانه انجام دهد.

اگر جنبش‌هاي گوناگون ديني و نظامي، گاه به نام ميهن و زماني به نام فرقه مذهبي خاص، سربرمي‌افرازند و چه بسا گاه با ادعاي پيامبري و حتي خدايي، به نبرد با نيروهاي بيگانه مي‌پردازد؛ اگر گروهي با ترجمه‌ي نوشته‎هاي پهلوي و يوناني مي‌كوشند در باروي اين انديشه و دين نوين شكافي بيندازند و برخي از آن‌ها بسا با اين اميد كه آن را با بنيادهاي فرهنگي خويش سازگار سازند؛ اگر شعوبيان در قالب شعر و نثر و دانش و فلسفه در تلاشند تا خواري دشمن و والايي ميهن خويش را به دشمن و نيز به خودشان بپذيرانند و بباورانند، اگر مغ مردان زرتشتي با تدوين پاسخگويي‌هاي ديني به دفاع از آيين باستاني خود برمي‌خيزند، با اين حال هيچ يك از اين كوشش‌ها به تنهايي كامياب نمي‌شد مگر آن كه چونان جويباري، جزئي از رود بزرگي مي‌گرديد كه خروشان و به خويش استوار و يگانه و نيرومند، سرانجام در پايان راه، به درياي فراخ انديشه و ايمان همه‌ي مردم ايران فرو مي‌ريخت و آنان را از پريشاني ديني، يا به زبان امروز «ايدئولوژيك»، رهايي مي‌بخشيد.

خوزستان نه عربستان

این مقاله بر اساس مدارک و منابع مستند تاریخی و در پاسخ به یاوه های عده ای وابسته، در رابطه با نام  پرافتخار استان خوزستان تهیه شده است و به خوبی روشن می سازد که این نام دارای سابقه ای چند هزار ساله  بوده و نام جعلی و نفرت برانگیز عربستان برخاسته از افکار  و امیال پلید عده ای مزدور در چند دهه اخیر می باشد و بس.  

 

۱ - نام خوزستان پس از اسلام

 خوزستان در طول تاریخ به نام های گوناگونی نامیده شده است. در گذشته های دور که خوزستان مرکزیت ایلام باستان بودُ " هالتامتی " یعنی سرزمین هالتامتها نامیده می شد. این واژه در متن های ایلامی، کتیبه های هخامنشی و همچنین کتیبه های بومی ایلام دیده شده است.
ژوپ اپ پر، این کلمه را حالپیرتی و به معنی سرزمین اپریتیها خوانده است. اکدیها، واژه حالتامتی را بر اساس قواعد زبان خود علامتو تلفظ می کرده اند.
علامتو در تورات به صورت علام ضبط شده است. به هر حال این نام تا سده 13پ.م. به سرزمین مورد بحث اطلاق می شده، ولی از این تاریخ به بعد، در کتیبه های عیلامی و بومی، به نام انشان سوسنکا یعنی مملکت انشان و شوش نامیده شده است. علت پیدایی این نام ظاهرا به قدرت رسیدن حکومت ایالت انشان بوده که بر نواحی اطراف نیز استیلا یافته بود.
انشان سوسنکا تا آغاز روی کار آمدن سلسله هخامنشی باقی بود، ولی از هنگامی که چئیش پیش دوم هخامنشی{جد کمبوجیه پدر کورش بزرگ} انشان را در حدود سال 640 پ.م. تصرف کرد، نام انشان در کتیبه های پارسی و انشانی به انزان تغییر یافت. در این زمان بابلیها و آشوریها، آنجا را همچنان الام می گفتند و از اینجا می توان استنباط کردکه علام یا عیلام، در حقیقت بر یک منطقه جغرافیایی و بر تشکیلاتی اداری و حکومتی که بر آن سرزمین بر قرار بوده اطلاق می شده است که پایتخت ان شهر معروف شوش بوده است و انشان و خووج یا اوژ از ولایتهای تابع آن بوده اند.(1)(2)
هخامنشیان چون با ایالت اوژ{هوز} که قسمتی از کهکیلویه امروزی را شامل می شده همجوار بوده اند، عیلام را به نام اوژ می خواندند و به همین سبب در متن پارسی کتیبه های آنان هم هر جا که سخن از این سرزمین رفته، به صورت اوژ  ثبت است.
ولی در متن ایلامی کتیبه های مزبور، جز در یک مورد، همه جا به زبان بومی، حالتامتی ضبط است و یک مورد آن در کتیبه بیستون، ستون پنجم می باشد که سومین شورش مردم خوزستان، یعنی همان ناحیه اوژ، ذکر شده است. این واژه در نوشتار ایلامی به دو صورت خوز و اوز خوانده می شده است.
مورخان یونانی گفته اند که در ناحیه شرقی شهر کنونی اهواز، مردمانی به نام اوکسی ساکن بوده اند. این واژه، یونانی شده«اوژ» است.(1)(3)
در زبان پهلوی، وازه «اوژ» پارسی به صورت «هووج» تلفظ شده است. راولینسون باستان شناس انگلیسی بر این باور است که واژه «هبوجستان واجار» مندرج در کتاب مجمل التواریخ و القصص، از کلمه «هووج» پهلوی گرفته شده است که مولف آن احتمالا از حمزه اصفهانی نقل کرده و این اسم در فارسی«هوز» شده است.(1)(4)
در اینجا می بینیم حرف ه به خ تغییر یافته که در زبانهای باستانی ایران و زبان فارسی نظیر آن بسیار دیده شده است، مانند:«هور زمیه» به جای خوارزم و «هور» بجای«خور(شید)» و جز اینها. نخستین نام هووجیه(اووجه)همان واژه «هو» است که در فرهنگهای فارسی به معنای «خوب» یاد شده و در ادبیات ما به کار رفته است.(1)(5)
مورخان یونانی دوره دوره هخامنشیان و سلوکیان چون هرودوت و گزنفنون، نام این سرزمین راسوزیانا، ماخوذ از اسم ایالت و شهر شون ذکر کرده اند. نویسندگان رومی و یونانی دوره اشکانیان و ساسانیان چون موسی خورنی و استرابون آن را سوزیس، الیمااین و ساکنان آنرا«الی میان» نوشته اند، ولی بعضی از مورخانهمین دوره از جمله آمین مارسلن یونانی«سوزیانا» ضبط کرده اند.(1)(6)


۲- نام خوزستان پس از اسلام:

مورخان اسلامی از خوزستان به نام اهواز و مملکت اهواز نام برده اند. طبری در شرح جنگهای اردشیر بابکان با اشکانیان می نویسد:
  
آنگاه سوی فارس باز شد و آهنگ پیکار نیروفر، شاه اهواز کرد و از رامهرمز سوی ارگان{بهبهان} و سسار و طاشان شد، سپس یه سرق رفت و آنجا با جمعی از یاران خویش بر نشست و بر کنار دجیل فرود آمد و شهر را بگرفت و شهر اهواز را بنیاد کرد و با غنیمت فراوان سوی فارس بازگشت.
(1)(7)

در دیگر آثار تاریخی پس از اسلام تا حدود سده6ه.ق، نام اهواز بجای خوزستان ذکر شده است.(1)
گردیزی، مولف زین الاخبار(حدود432 ه.ق.) می نویسد:
         
 «میسان و یرموک و اهواز شهرها گشاده شد بر دست ابوموسی اشعری.»(1)(8)

ولی در این ایام جغرافی نویسان ایرانی، منطقه مورد بحث را خوزستان می نامیده اند:(1)
مولف حدود العالم(حدود372ه.ق.) می نویسد:
        
«اهواز شهری است سخت خرم و اندر خوزستان شهری نیست از این خرم تر، با نعمتهای بسیار و نهادی نیکوی و..» (1)(9)

ابن بلخی، مولف فارسنامه می نویسد:(1)
      
به اردشیر که دارالملک کرمان است، او بنا کرد و اهواز و خوزستان و شهری است حزه نام از موصل و شهری به بحرین ... و آبهای خوزستان او قسمت کرد و رود مسرقان او حفر کرد.   (1)(10)

در ذیل پادشاهی شاپور ذوالاکتاف، می گوید:(1)
         
 این شهرها و بندها و پلها که یاد کرده اید، او بنا کرده است در خوزستان، شوش، شادروان شوشتر، ..(1)(11)


در معجم البلدان، احسن التقاسیم و .. هم نام خوزستان خوزستان به جای اهواز ذکر شده است.  
از این زمان به بعد، نام خوزستان رفته رفته از کتابهای جغرافیایی به محیط شعر و ادب نیز وارد شده و در ویس و رامین، شاهنامه فردوسی و.. این نام دیده می شود.

نظامی گنجوی می گوید:(1)


لب  لعلی  چو لاله در بستان      خنده اش  خونبهای خوزستان

و نیز می گوید:

دهانی  بود  در  تنگیش زوری         چو خوزستانی  در  چشم  موری
مگر شکر حکایت مختصر کن          چو گفتی سوی خوزستان گذر کن
زبس خنده که شهدش بر شکر زد
     
 به خوزستان شد افغان طبر زد
به
خوزستان
در آمد خواجه سرمست         طبر زد می ربود و قند میخست

در رمضان 845ه.ق. سید محمد مشعشع با بسیاری از عشایر عرب به خوزستان حمله کرد وهویزه را که ساکنانش پارسی زبان و عجم بودند، تصرف کرد.(1)(12) ابن بطوطه، که یک سده پیش از ورود سید محمد مشعشع از هویزه عبور کرده بود، نوشته است که مردم آنجا عجم بوده اند.  (1)
این حمله در مبحث تطورات نام سرزمین خوزستان، فصل نوینی بازنمود، بدین نحو که اعرابی که از واسط، دوب، ثبق، نازور و جزایر عراق، با سید محمد به خوزستان آمدند.(1) به تدریج تا زمان پهلوی اول، سرزمینهای اطراف رود کرخه در غرب خوزستان، محل مهاجرت و سکنای چادرنشینان عرب شد. این ناحیه به دلیل طغیان سالانه رود کرخه، خالی از آبادی بود و عملا تنها ساکنانش به جز بومیان عجم هویزه، عشایر عرب بودند. از این ایام است که به منظور تفکیک قلمروهای حکومتی، بخش عرب نشین را عربستان نامیدند و بخش دیگر به همان نام خوزستان باقی ماند.(1) این رسم فارسیان بود که اماکن را به نام «صفت» به اضافه پسوند «ستان» می خواندند. مانند نواحی ماوراءالنهر _که پارسی بودن مردمانش تا پیش از حمله اعراب و ترکان بر کسی پوشیده نیست_به تدریج مسکن مهاجران ترک ازبک و .. قرارگرفت، به تدریج که اینان بر دیار خراسان باستان غالب آمدند و دیگر جز نام سمرقند و بخارا، اثری دیگر از عجمان باقی نماند، نزد ایرانیان به نام ترکستان(ازبکستان، ترکمنستان و..) خوانده شد.

اسکندر بیگ، در شرح وقایع سال هشتم حکومت شاه عباس اول و ذکر لشگر فرستادن به خوزستان و عربستان به سرکردگی اعتمادالدوله و فرهاد خان می نویسد:(1)
          
چون خبر محاصره شوشتر متواتر می رسید، کوچ کرده از کتل کیالان..روانه شدند و به نیروی دولت قاهره به سلامت از آن کتل عبور نموده و قدم به ولایت خوزستان و عربستان نهادند. سید مبارک{از نواده های سید مشعشع} چون اوازه لشگر قزلباش شنید، تزلزل به بنیان ثبات و قرارش راه یافته جمعی که در{اطراف}دزفول بودند،  بعد  از مشاهده طلیعه لشگر قزلباش فرار نموده بدو پیوستند.

سید مبارک از اعتماد الدوله  و فرهاد خان، سرداران سپاه شاه عباس، تقاضای عفو کرد. این تقاضا مورد قبول واقع شد و به او گفتند:
(1)
        حضرت
اعلی به جهت سیادت و انتساب او به دودمان نبوت و ولایت و تشیع فطری، رقم عفو را به رزالت تو کشیده اند. اگر بر جاده اخلاص مستقیم بوده و به تدارک مافات قیام نمایی..حسن ارادت و اخلاص تو به ظهور رسد، حکومت عربستان به دستور سابق بر تو مسلم خواهد شد...(1)(13)

بنابراین در آخر سده 9ه.ق. پس از ورود عشایر عرب عراق به نواحی مماس مرز کرخه، منطقه خوزستان به دو بخش عربستان و خوزستان تفکیک شده بود.
مورخان دوره نادر شاه افشار و کریمخان زند به این مطلب اشاره کرده اند. میرزا محمد صادق موسوی نامی، مولف کتاب تاریخ گیتی گشا، در شرح حرکت کریمخان زند به خوزستان می نویسد:(1)

        بعد
از خروج از دزفول و تعیین حکام و عمال به جمیع بلاد
خوزستان و عربستان و انتظام مهام آنجا، چون ماه مبارک در میان و نوروز و فیروز نزدیک بود...به جهت گذرانیدن بزم نوروزی و انتظام سایر ولایات مفتوحه، در انجا متوقف شدند.(1)(14)

از آنچه تا اینجا ذکر گشت مستند می شود که خوزستان، پس از ورود عشایر عرب عراق در سده 9ه.ق به ناحیه غرب رود کرخه، به دوناحیه عرب نشین و غیر عرب نشین تقسیم گردید که نواحی زندگی بومیان باستان خوزستان(شامل شوشتر، بهبهان، دزفول، رامهرمز، ایذه، ماهشهر، گبان،هندیجان، بختیاری، لر، لک، کرد و..) به نام باستان خوزستان و ناحیه عرب نشین به نام عربستان معروف گردید. البته محدوده زندگی کوچ نشینانان بختیاری و لر و.. محدود به بخش خاصی از خوزستان نمی شد و اینان در سرتاسر نواحی خوزستان اعم از عرب نشین یا فارس نشین ساکن بودند. از لحاظ جغرافیایی به طور مطلق نمی توان گفت منطقه غرب یا شرق خوزستان در انحصار کدام گروه بوده است زیرا که اعراب بیشتر در اطراف شهرهای قدیم چادر برپا کرده بودند چنانکه هم اکنون نیز در نواحی جنوب غربی و برخی نواحی مرکزی مانند اهواز چنین است و دلیل نافرجام ماندن تلاش انگلستان در تشکیل اتحادیه خالص از اعراب خوزستان در جغرافیای مشخص، این اختلاط و پراکندگی جغرافیایی با بومیان و بختیاری های خوزستان نیز هست. دو شهر قدیمی و فارس نشین شوشتر و دزفول در ناحیه غربی خوزستان قرار داشتند و  با این حال نوشتن اینکه ناحیه غرب خوزستان عربستان نامیده می شد منطقی به نظر نمی رسد. (15)
«ذکر نام عربستان به بخشی از خوزستان به زمان قاجار نیز کشیده شد، به طوری که در احکام و فرمانها نیز ذکر می شد. چنانکه حشمت الدوله حکمران خوزستان و لرستان، در سال 1293ه.ق. در نامه ای به شیوخ طایفه بنی ساله چنین نوشته است:»(1)
          
عالیجاهان صداقت و اردات همراهان شیخ نعیمه مهو در مشایخ عشیره بنی ساله به مرحمت خاطر ما امیدوار بوده بدانندکه: چون بر حسب رای جهان آرای سرکار اعلی حضرت قدرقدرت اقدس شاهنشاهی روحی فداه، ایالت عربستان و لرستان به عهده ما محول گشت...(1)(16)

بعضی نویسندگان چون صنیع الدوله، لسان الملک سپهر و.. نام خوزستان را بر هر دو بخش ذکر کرده اند و برخی چون حاج میرزا حسن حسینی فسایی مولف فارسنامه ناصری برای اینکه ناحیه مزبور از عربستان اصلی تمیز داده شود، کلمه عجم را به آن افزوده اند.
مولف فارسنامه ناصری در شرح خدمات دولتی و سمتهای میرزا فتح علی خان صاحب دیوان پسر حاجی قوام الملک می نویسد:(1)

         
 «در سال 1284ه.ق.حکمران از مملکت عربستان عجم و خوزستان گردید (1)(17)

با این حال این پیش بینی ها نتوانست مانع رواج کلمه عربستان شود وحتی
این اسم از زمان مظفرالدین شاه قاجار بر سراسر خوزستان اطلاق شد و از این زمان است که سیاحانی که به ایران آمده و به منطقه مزبور مسافرت کرده اند، در سفرنامه های خود، این سرزمین را کلا عربستان نامیده اند.(1)(18)
سرپرسی سایکس می نویسد:(1)
         
 «برای نگارنده جای مسرت بود که به عربستان نزدیک و به آثار باستانی آن ناحیه آشنا می شوم.»(1)(19)

در تلگراف شیخ خزعل که از خرمشهر به اصفهان مخابره شده، کلمه عربستان به جای خوزستان ذکر گردیده است.(1)
         
  خدمت حضرت آقای صمصام السلطنه دامت شوکته، عرض ارادت دارم و از سلامت وجود مبارک استعلام می نمایم، انجمن ولایتی محمره(خرمشهر) تشکیل، گمرک عربستان ضبط که وجوهات به تهران نرود. جهاز مظفری دولتی هم در محمره توقیف دارم، اگر لازم بدانند...خدمت جنابان اجل آقای سالار حشمت و منتظم الدوله دام اقبالهما عرض ارادت دارد. حاجی رئیس به عرض عبودیت حاضر، فرمایشات مترصد است.7ربیع الاول1327ه.ق، خزعل.(1)(20)

پس از جنگ جهانی اول و ایجاد جنبش های آزادیخواهی و ناسیونالیستی در نواحی استعمار زده جهان، این آهنگ به خوزستان نیز سرایت کرد. خوزستان در آن هنگام عملا در دست عشایر مسلح بختیاری و عرب بود و شهرنشینان قدیمی آن جز در شهرهای خود و شهرهای تازه تاسیس خرمشهر، اهواز و آبادان عملا کاره ای نبودند. (لازم به ذکر است این سه شهر از شهرهای قدیمی خوزستان بودند که به تدریج از سکنه خالی گشته بودند که در دوره جدید دوباره آباد گشتند.) برای مثال؛ اگر یک  بهبهانی می خواست به دزفول یا آبادان برود، پس از خروج از شهر خویش، تضمین جانی و مالی اش به ترتیب در  اختیار عشایر بختیاری سپس، در دست عشایر عرب بود. البته بیشتر عشایر بختیاری و عرب نقش حافظ امنیت را بویژه در برابر انگلیسیها ایفا می کردند و  این حیث سخن در اینجا می بایستی ذکر گردد.
در این زمان شیخ خزعل شیخ بزرگ عشایر عرب محسوب می شد و همه آنها طبق سنت مطیع وی محسوب می شدند.

تشکیل کمیته قیام سعادت خوزستان
در سال 1303ه.ش. بین
سردار اقدس(شیخ خزعل)و برخی از سران ایل بختیاری{خوزستان} و والی پشتکوه، اتحادی به حمایت از احمد شاه قاجار منعقد شد.(21)
در تابستان 1303 از طرف شیخ خزعل و جمعی از سران ایل بختیاری و والی پشتکوه تلگرافهایی مبنی بر قیام سردار سپه{رضاخان} بر ضد قانون اساسی و مخالفت با شاه مشروطه و غیره به اصفهان و بعضی شهرها ارسال شد. تلگرافی نیز حاکی از ضدیت با سردار سپه و لزوم خلع او و حمایت از احمد شاه به مجلس مخابره شد.(21)(22)
در اواسط سال1303ه.ش.
شیخ خزعل، با کمک امیر مجاهد بختیاری، کمیته ای به نام قیام سعادت تشکیل داد و ریاست نظامی کمیته نیز به عهده سرهنگ رضا قلی خان ارغون
گذاشت. سرهنگ ارغون قبلا در خدمت ارتش ایران بود و مامور خوزستان بود و پس از اینکه خزعل از اطاعت حکومت مرکزی سرپیچی کرد، ریاست نظامی قیام سعادت را بعهده گرفت.
کمیته قیام سعادت درمدت کمی توانست چندین هزار نفر از مردم خوزستان، لرستان و بختیاری را در اهواز مسلح کند.(23)
سرانجام رضاخان، به خوزستان لشگر کشید و از سه جهت شرق، جنوب و کرمانشاه وارد خوزستان شد و کمیته قیام سعادت خوزستان که در برابر خلع احمد شاه و نقض قانون اساسی ایجاد گشته بود را بر انداخت.
این شرح کوتاه از این ماجرا تنها برای شرح تطورات نام خوزستان آمد که به اختصار گفته شد.
«به هر حال به وسیله بیگانگان برای تعمیم نام عربستان و فراموش شدن کلمه خوزستان سعی بسیار به کار رفت. این وضع تا سال 1303ه.ش. که حکومت مرکزی موفق شد پس از چندین سال غفلت از امور خوزستان به آن ناحیه توجه کند، باقی بود. در این تاریخ نام عربستان به کلی از فرمانها و مکاتبه های دولتی حذف و به {نام قدیمی آن} خوزستان تغییر نام یافت.»(24)


منابع:

1.ایرج افشار سیستانی_خوزستان و تمدن دیرینه آن جلد1، ص35_46
2.قائم مقامی، جهانگیر«خوزستان، تطورات نام این منطقه و وجوه تسمیه آن»، یغما، سال3، شماره 9، آذر1329،صص389_390
3.قائم مقامی، جهانگیر، همان مقاله،صص390_391
4.ملک الشعرا بهار، مجمل التواریخ و القصص، ص62
5.امیری مهراب، خوزستان گهواره شاهنشاهی ایران، ص14
6.قائم مقامی، جهانگیر، همان مقاله،صص392_393
7. طبری،محمد بن جریر، تاریخ طبری، ج2، ص583
8.گردیزی، ابوسعید عبدالحی، تاریخ گردیزی، ص128
9.ستوده، منوچهر، حدودالعالم، ص138
10.ابن بلخی، فارس نامه، صص60_61
11.ابن بلخی، فارس نامه، صص72_73
12.کسروی، احمد، تاریخ پانصد ساله خوزستان، ص15
13
.ترکمن، اسکندر بیگ، تاریخ عالم آرای عباسی، ج اول، ص273

14. موسوی نامی اصفهانی،محمد صادق،تاریخ گیتی گشا، ص130

15. این اعراب در ابتدا در نوار مرزی و اطراف شهر پیشتر عجم نشین هویزه سکنی گزیدند اما به دلیل ادامه این مهاجرت ها از سمت عراق تا زمان حکومت پهلوی، اعراب اولیه در اثر فشار اعرابی که می خواستند به این سوی اروند بیایند، به سمت نواحی داخلی خوزستان و اطراف شهرها کوچیدند.
16.قائم مقمی، جهانگیر، همان مقاله، ص395
17.حسینی فسایی، میرزاحسن، فارسنامه ناصری، ج2، ص966
18.
قائم مقمی، جهانگیر، همان مقاله
، ص395
19.سایکس، سرپرسی، سفرنامه سایکس، ص282
20.ناظم الاسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، ج2،ص567
21.ایرج افشار سیستانی_خوزستان و تمدن دیرینه آن جلد1،ص272
22.ملک الشعرابهار، تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران،ج2،صص146_148
23.ایرج افشار سیستانی_خوزستان و تمدن دیرینه آن جلد1،ص272_274
24.ایرج افشار سیستانی_خوزستان و تمدن دیرینه آن
 جلد1،ص42